Monday, August 17, 2009

گنجینامه آفرينش

بنام روشنائی و دانائی

درود بر شما

نشانه ما برای رفتن و رسیدن ، نکته یگانگی و یکپارچگی فرزندان انسان است در دو سوی تاریخ آفرینش ؛ به شکلی که بشکافیم فلسفه جامعه مادر و خانواده آغازین آدمین را بر روی زمین و بازدارنده های این یکپارچگی شادمانه و باز شکافت بازگشت به آن یگانگی را بشناسیم و بر شمریم .

پوشیده نیست این نیاز ، برای موشکافی گذشته آدمی آن هم در خانواده نخستین بر روی زمین و باورهای قانونمندی که این مردم را در کنار یکدیگر سامان داده ، از آفرینش و چگونگی پیدایش از دیروز و پری روز تا امروز و فردا ؛ یعنی بشکافیم و برسیم به زیرو وان ( 1/0 ) صفر یکه هستی و آفرینش .

در چگونه بودن آفریننده سخنی ندارم و خود را در اندازه نام و نشان گذاری برای ” او ” و گمانه زنی در اطراف ” او ” نمی بینم و آدمی در این قد و قواره نیست که برای او نام و نشانی بسازد ، جز ” او ” .

همه ماده ابتدائی برای رسیدن به هدف و نشانه ، همان است که از گذشتگان به ما رسیده از سخنان خوب و بد و اندرز روشن آئین مرد بزرگی از تبار ” رهجویان ” زرتشت اسپنتمان به این سخن که فرمود : ” سخن ها را بگوش بشنوید و سپس هر بانو و آقا از شما ، از دو راه ، خوبی یا بدی ، یکی را برگزینید ” .

در روزگار یکپارچگی‌ی خانواده آدمین ، باور بزرگ بر آن بوده است که : ” او ” بوده و هست و بود به بود او بود شده و او بود ؛ ” خود را گنجی دید ناشناخته ، خواست تا بشناسندش ،پس آفرید ” ! پس بود او ، به خواسته ای بود ، تا بشناسندش !

سپس ” عقل ” را آفرید و در نشستی با عقل ، برنامه آفرینش را شکافت ؛ تا امانت داری بر دوش کشنده برای ” عقل ” بسازد که ، تاب بیاورد این بار بزرگ را !

نشانه ای گزیده شد و آن بهشتی بود در هشتن و گذشتن تا عقل هیچ نخواهد جز آن که با معبود دانا هم نشین شود و این هم نشینی ، همه خواسته آفرینش بود ، از پیمودن و رسیدن ، تا به بود ” او ” با بودن خو بگیرد .

چنان بود تا در اندیشه آفریدن خانه ای ماندنی و بی رنجی برای کاشت و داشت و برداشت ، در بی غمی از بیل و داس ؛ بگونه ای که فراهم شود خواسته به درخواست عقل از نوشیدنی ها و پوشیدنی ها و خوردنی در گردهم آئی با اندیشمندان و دارندگان راه .

 همه آفریده ها ، برای آسان عقل است در بی نیاز شدن از خواسته ها و پدران ما آن خانه آسایش را بهشت نامگزاری کردند و در برابر آن دوزخ ، ویژه دانائی‌ی از راه بدر شده ، به خواسته های بی ارزش از خان و مان و اهل و همسر و دیگر بند و بست هائی که عقل را از پیمودن ، باز دارد .

دانائی بر این باور است که هر سازه ای در گرو نیروی گرما و آتش است از آغاز ساختمان تا پایان بهره برداری و نابودی .

برای زمین و این زندگی ، آتشی به بزرگی مهبانگ ” بیگ بنگ ” نیاز بود !

 برای ساختمان بهشت ، به چه مقدار نیروی گرمایشی نیاز خواهیم داشت ؟

خداوند دانا و توانا ، از جادوگر بیزار است و توانائی بهره وری از جادو به آن گونه که بگوید ” شو ، پس بشود ” را ندارد ؛ بلکه این فرمان در زمان لازم و با بکارگیری نیروی مورد نیاز و صرف مواد ، اجرا میشود و برای ساختمان ، آن چه بخواهد ، ابزار و وسائل لازم ، آماده می کند و در زمان مورد نیاز هزینه می کند تا خواسته بدست آید ؛ چنانکه در آفرینش گواه بودیم و سیر پرورشی‌ی “مهبانگ ” را تا امروز دنبال کردیم و تا پایان از کار و بازده آن آگاهی یافتیم و میدانیم هستی ، کی ، کجا و چگونه به انجام خواهد آمد .

در آن چه نوشتم ، دقت کرده باشی ، خواهی دانست که دیگر نشانه های آفرینش برای رسیدن ، ساخت حرارتکده ایست بزرگ تر از ” مهبانگ ” به فراخور نیاز تا بهشت ساخته و برپا گردد .

مهبانگ به این جهت بزرگ و مهین است که پایان نیافته و آرام نمی گیرد و هم چنان از دم آغاز تاکنون و تا پایان زندگی جهانی در شکم نیستی فرو میرود و بر دایره جهان و درازی روز هستی می افزاید و این گونه است که روزها در گردش بزرگ هستی به گرد خویش با هم برابر نیستند و به گواهی پیشینه انسان بر زمین ، اینک روز هفتم است .

همه از آتش است و به آتش بازمی گردد . آتش مایه زندگی است . ماندگاری به آتش و در آتش است و بر آتش .

پس از عقل ، نیروی حاضر در گردهم آئی آفرینش ، آتش بمیان آمد که عهده دار ساختن شد از چیز نخست تا همه چیزها و از کهکشان نخست تا جهان فراگیر و فرمان شدن از بشو و شدن هم آن ” مهبانگ ” است که فرمان ایست برایش گواهی نشده است .

پیمان کهنه :

عقل را خواست و خواسته در میان گذاشت که همانا ” خواستم تا بشناسندم ” با نشانی در پایان هر یک از دو راه ، ” نیکی و بدی ” و یک داوری ، در اندازه پیشنهاد : ” بی گزینش ، سرگردانی فراهم نکنید و در سایه جدا کردن و برگزیدن ، آرام به زیست همیشگی‌ی برنامه شده ، بگزرانید .

برنامه بودنش را دودلی نیست ، ولی گزینش ، نوع را می خواهد و بی برنامه‌گی ، جای اندیشه ندارد .

برای هر ذره ای ، برنامه ای نوشته شده و ذرات هستی ، باهم و جدا از هم ، در راه رسیدن به درستی ، بار مسئولیتی بدوش می کشد .

اندازه عقل را ، جادار ، به بزرگی دانائی و روشنائی آفرید.

پیمان همیشگی :

آتش را خواست و خواسته در میان گذاشت که همانا ” خواستم تا بشناسندم ” و این در گرو آفرینشی است سزاوار ستایش .

پیمان پنهان شده در شکم پیمان کهنه و پیمان همیشگی ، حیله ایست که به آفریننده نسبت می دهند و من میگویم ، نمک زندگی و شیرینی آفرینش به همین نیرنگ است .

دانای روشن با عقل و آتش به هم برآمدند در یک تن .

دستور آن بود تا در نگاه همیشگی‌ی دانای روشن در مقام داوری ، عقل و احساس در بازی نشانه دار آفرینش ، هستی را برشمرند .

سخن آن است که یک ، دو نشده ؛ داد و بی داد اوست ؛ کشنده و کشته شده ، زننده و زده شده ؛ دلدار او و دلبر او ؛ او باید بشناسد و او باید شناخته شود و این یاوه را به یاوه نیافریده اند .

پیمان ها بسته شد و قرارها گذاشته شد . ” آسمان بار امانت نتوانست کشید ، قرعه فال بنام من بیچاره زدند “.

نمی دانم سزاوار است در این قسمت سخن ، نوشته پیمان نامه ها را بیاورم یا نه ؛ ولی مردم زمین دوست دارند به پایان در آغاز دانا باشند .

شنیدم مرادی را پرسیدند ، ” حقیقت چیست ” ، گفت دیگری پرسید ، پاسخ دادم و او به گونه ای آبی زرد رنگ فرو ریخت ! زردابه ای را که در این شیشه می بینی ، همان کس است که به کوشش ، قطراتی از آن را برداشتم !

پیام زیبا و روشن است و آن چه که آن مرد را آب کرد ، شدت غیرت بود از دانائی بر کتاب ذهنی که ” پیر ” بر وی گشود و آن کتابی بود که همه نیت ها و خواسته های دارنده را از زمانی که به یاد می آورد ، تا امروز و نوشتاری با شتاب ” ذهن ” و سفرهای بلند به زمان های کوتاه و کارهای بزرگ به وقت کم ! بی نردبامی بالا میرفتیم و بی اجازه وارد می شدیم ! وارد می کردیم !

نمی دانم سر و ته این نوشته را چگونه ببندم که زبانم را نمی فهمند و دانستنم را نمی دانند و همه گذشته مرا دستور می دهد که افشای رازهای مکن و بگذار زندگی راه خودش را طی کند و حقیقت آن است که ؛ اگر چشم طمع ببندم بر یافتن رهجویانی استوار ؛ خدایم را می ستایم که کردن زندگی نیست ، مگر به ستایش آفریدگار بزرگ که در یک تجلی ، هستی را آفرید .

عقل و آتش شدند جانشین آفریننده در دایره چیرگی ، آتش به امور ماده و آفرینش ذره دستور یافت و عقل به امور تهیه بلیط بازگشت ، برای سفینه ای که تنها رهائی بخش است برای دستگیر شدگان روز داوری و خوشا به آنان که بلیط تهیه می کنند و غافل نیستند از نشان و پیمان .

همه آن چه پدید آمده یک خواسته است و دستوری که در همگرائی عقل و احساس به ساخت بود و این ساختن که گرفتار ذهن های گرفتار ، تنبل و درمانده ای که گوئی جز به خوابیدن زیر ذهن و آن سفرهای بی خاصیتی که اضافه نمی کند بر کسی ، جز رنج و این ناتوانی بزرگ که گرفتار هیکل شده و این ویرانی ها را بر جای می گذارد .

در حالیکه آدمی به مدنیت و انسانیت آواز می دهد ، نمی دانم بخندم یا گریه کنم ! براستی این ها چه کسانی هستند ؟ خواسته هایشان چیست ؟ چرا با خدا دشمنی می کنند ؟ چرا نمی شنوند ؟ چرا نمی فهمند ؟

چراغ افروختیم بر همه تاریکی های ذهن آدمی از درازترین سده ها تا امروز و تا فردا و تا بی نهایت ، زیستن و مردن وقتی به هم کمک کردیم و به جای پوشاندن ، بر ملا کردیم و گفتیم ، ناگفته های آزار دهنده و بد را ، از کودکی ، از دست درازی ، از گمراهی ، از بزرگترهائی که راه بد را برای ما به جای گذاشتند ، ما خویشتن را جر و واجر کردیم ، همراه با شکافت آفرینش ، پیش و پس از آن .

ای داد

Posted by آسور at 13:48:16 | Permalink | No Comments »

Tuesday, August 11, 2009

عمر از رفسنجان ، اومده باز ايران

عمر از رفسنجان اومده باز ايران
رو لب هاش حرف و حديث
تو اثاث هاش ، گنج ياب
براي غارت ايران اومده
سرک مردم ما گرم  هوا
گرم امرار معاش ، امر لباس و آبرو
شده امروز ، مُد روز  
رشوه و دزدي و دوز
عمر از رفسنجان
اومده باز ايران
صد هزار آخوند و ملا همراه
همه غارتگر و دزد
همه قاتل ، خونخوار
اسمي از ضحاک نيار
شد فريدون بي تبار
اگر هم کاوه اي بود !
شايد هم قصه اي بود !
سايه شوم جهالت ، رو سر کشور من
جون ها بي غمخوار
همه سرگرم شکم ، همه در زير شکم
همه  سرگرم به خودند
همه ترسو ، همه خام
شيرمرد ها زير خاک
زندونامون  سرشار
حکم جلاد  روي کار
خداي آسمون ها !
چي مي خواي از جون ما ؟
گفته اند صبر کوچيکت چهل سال
شده امروز  صد سال
چه جون ها داديم
همه از خون هاي پاک
اما انگار که کمه
خلق ايران رو بيار
چه جرات نق زدن داره ؟
همه جا چوبه دار !
آتش ز جوخه مي باره !
ميگي خسته نمي شن ؟
از اين همه قتل و کشتار ؟
گفتند ايران معدن ، معدن هاست
خاک اين کشور طلاست !
کلي از نفت جهاني مال ماست  !
چرا گشنه شکم اين بچه هاست ؟
کي ميگه روزي ما دست خداست ؟
آخدا دستي بکش بر سر اين خلق پريش
که به جز اسم تو چي دشمن ماست ؟
بلعم و باعور و فرعون ، چه عزيزند پيش تو
ببين موسي تنهاست !
زمستان هفتاد و يک تهران
بهمن آبادي

Posted by آسور at 10:20:45 | Permalink | No Comments »

Thursday, August 6, 2009

آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند

شریعتی: آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند. از «تن» تو- هر چقدر هم که قوی باشد- ترسی ندارند. از گاو که گنده‌تر نمی‌شوی، میدوشندت! از خر که قوی‌تر نمی‌شوی، بارت می‌کنند! از اسب که دونده‌تر نمی‌شوی، سوارت می‌شوند!، اما آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند.

بنام روشنائی و دانائی ، خداوندی در  مقام بيزاری  و گريز برای مردم .

مردم زمين آماده هستند هر ساخته شده ای را در جايگاه خدا بگزارند ، جز خدا و پرستش هر چيزی به جای خدا و بنام خدا را بپذيرند به اين شرط که خدا نباشد و بسيار وارونه بينی ها و وارونه خواهی ها تا شيطان به هدف های از پيش تعئين شده برسد .

آغاز کار برای شناخت خدا ، بايد به ريشه ها بازگشت و در اين راه ، شناسائی حکومت های بنام خدا و برای خدا را بايد از دل شکافته شده تاريخ بيرون کشيد . 

برای شکافتن تاريخ بايد گذشته ملت ها را از يکديگر جدا کرد و برای مردم هر سرزمين ، پيشينه همان سرزمين ، بررسی شود و در کنار پيشينه ديگر ملل به نتيجه برسد .

ايران از پيشينه روشنی در تاريخ برخوردار نيست .

سرزمين ما در شبيخون های پر شمار به آفت های بيشماری گرفتار آمد و از اين ميان شناخت يورش وحشيانه حرامزاده گان و حرام خوارگان مسلمان از اهميت ويژه ای برخوردار است .

نوشتن برای مردم وارونه خواه کاری است نه چندان ساده که اين مردم در بهره مندی شبانه روزی از  همبستری با شيطان در لباس خدا غرق لذتند و برای ايشان ، دمی فاصله گرفتن از بستر شيطان ، ممکن شدنی نيست .

مراسم تنفيذ و تحليف را گذراندند ، بدون احساسی از شرم و خجالت .

کانون و محور  نظام اسلامی ، رهبری است و رهبری به بررسی مجلس خبرگان شناخته ، معرفی و تائيد ميگردد و برای رسيدن به نگاه روشن در اين رديف ، همين بس که به نتيجه انتخابات مجلس خبرگان رهبری نگاهی بيندازيم !

اصلا خبرگان چه کسانی هستند و چه کسی از مردم اين ها را می شناسد ؟ در حال حاضر به چه امور می گذرانند ؟ سرمايه های بی شمار اين گروه از کجا بدست آمده است ؟ آيا دين به دنيا فروخته ای در ميان ايشان هست ؟ اگر هست کيست ؟ آيت الله رفسنجانی را که به تائيد هر دو رهبر از ميان برداشته شده گذشته ، سرمايه دار  پيش از انقلاب بوده است ! ديگر خبرگان از چه راهی سرمايه دار شدند ؟

درخواست های بی پاسخ بسيار است ؛ همين بسياری خواسته ها ، ريشه سردرگمی های ما ، مردم بی پيشينه ايران است که نمی دانيم چه بوده ايم و از  که بوده ايم !

اعراب زنازاده مسلمان ، برای نابود کردن پيشينه قرآن و اسلام همه تاريخ ما را سوزاندند و حکم عمر در سوزاندن هر نوشته ای جز قرآن تا دويست سال پس اين حرامزاده نابکار در سرزمين های متصرفی اجرا شد و چنين شد که پيشينه ما در آتش دروغ و دزدی سوخت و می سوزد و خواهد سوخت چرا که خط های قرمز نادانی ، رواديد شناسائی برای ما را گواهی نمی کنند.

حق شناسائی اديان را نداريم ! چرا که از حق انتخاب دين ، محروم و منع شده ايم ! ساکنان اين سرزمين بی جا می کنند به دين و انتخاب فکر کنند که حق انتخاب تن پوش و رنگ را هم ندارند و بسياری حقوق ديگر که حق انسان هاست ، که ولايت مطلقه بر گرده های ايشان سوار است.

در روزگار يورش عرب به اين سرزمين ، دين خدا به مادران ما فرو کرده شده و اين ژن ترس و باوری از شکم های برآمده بانوان ايرانی از تجاوز عرب در ايران ، جريان و سيلان يافت ، همان گواهی نداشتن حق انتخاب است و اين ولی مطلق که به حکم قرآن و به صراحت آيه : آيا من (  محمد  ) امروز از  شما به جان ها و مال ها و نواميس شما ، سزاوار تر و اولی تر از شما نيستم ؟ و غارت انفال توسط سپاه ولايت مطلقه از کوه ها ، جنگل ها ، درياها و کناره های دريا و جان ها و ناموس ها و مال های مردم !

صد نکته گفتيم و يک نکته باز نشد در فهم مردمی !

ای داد

Posted by آسور at 08:30:22 | Permalink | Comments (1) »