Friday, July 31, 2009

که محمد همه فخرش پدرم سلمان است

به نام سرزمينی که پاکی به تلقين و جادوی اشغالگر به ناپاکی فروخت و اين آرام يافتگان به روزی و گستردگی برجای مانده از ايران بزرگ و مردان بزرگی که ايرانی بودند و به بودن ايرانی خود سرفراز .

چنان سردرگم روزگار پيچيده درهم و تنيده در جادو و رهيده از تلقين شده ام که رزم در جبهه اصلی از فرعی باز نمی شناسم و دشمن از دوست ، اما باور دارم که ايران بی کس است و بی ياور که در  دهه شصت نوشتم :

ايران ميهن بی کفن و بی سر و بی سامانم

غصه بی کسی توست که چنين داغ آنم

ياورت کيست ، کجاست ! حيرانم !

مردکی آمد و فرمود ، که او قرآن است

شهسوار عربی ، صاحب اين ايران  است !

در ته کار ، به انديشه گرفتم از خون ،

 صاحبت قائم قرآن و زديد پنهان است

تو بگو ، صاحب پنهان چه گون ؟

حافظ اين سامان است !

چشم غرب و چشم مشرق ،

به اين سامان است

وه چه شد ؟ دختر فتان زمين ،

شوهر تو نادان است

هر که بر سفره شيرين تو بنشست

فراموشم کرد !

باج داد ، باج گرفت

سر اين سفره سبز

خون مرا سامان داد

بشريت ، نه گمان ، آن ببريد ،

چونکه سرم ببريدند

غارت کشور من آسان است !

نه چنين است عزيزان الاغم

 که امروز ، اين جا

رگ فرزند من از سرخيه خون ، شريان است

و چنين خون که نوشت شد از اين سفره سبز

در رگ کودک من ، جريان است

نام آزادگی از خاک ،

از اين خاک ترا بر بام است

ده هزار سال ز اسکان من اين جا بگذشت

نامداران زمين در دل من پنهان است

گرچه بی نام و نشانم

مرا نام همان سلطان است

در ته کار ، همان

زنده و جاويد همين ايران است

همه از نسبت با من بسی مفتخرند

که محمد همه فخرش پدرم سلمان است

غيرتم شهره به آفاق و نجابت والا

مردی اگر نام گرفت روی زمين

همه از ميهن من ايران است

و به اسلام اگر ارج نهاديم اين جا

تو خيالت که عمر ، رستمک دستان است ؟

گرچه اسلام چنين پيچ و خم و فن و ظرافت دارد

همه از گوشه نشينی و همان مفت خوری انسان است

کاهلان نام گرفتند از دين

بعد نام نان گرفتند که ببين

بر سر سفره تو خون من و

خون دلم ميزبان است

از همين خون ، چنين سرخوش و

سرمست شدی نادانم

گرچه خم شد الف قد من ، اما تو بترس

که از اين قد خميده چو کمان ،

تير ترا ميهمان است

تو گمانت که مرا خواب ربودست و تو دزد مستی ؟

که لگد ميزنی و در هنرت تردستی

شب شده ست ،

اين شب تاريک و من اين پير ضعيف

روز مي آيد و من

باز بر سردر آن حجله تو دامادم

روز روشن که تو در نور شوی کور بسان خفاش

عاقبت نيک نگر

حق سپر مردان است .

بدون تاريخ از دهه شصت تهران

بهمن

اين روزهای تيره و تاری که آسمان سرزمين ايران را به ننگ و بی داد پوشانده و تيرهای خيانت از هر سو به اين خاک روانه ميشود و دشمنانی که لباس دوست به تن کرده اند و از سراسر جهان داعيه هم صدائی با ما دارند ، بر آنم ميدارد که از خائنين و فرصت طلب ها يادی کنم و باز چشم در راه بازگشت خودفروختگان نادان به دامان مردم بزرگ ايران مانده ام و اين کورسوی اميدی که رو به خاموشی ميرود .

ای داد

او

 

 

 

 

 

 

 

 

Posted by آسور at 09:07:56
Comments

Leave a Reply