که محمد همه فخرش پدرم سلمان است
به نام سرزمينی که پاکی به تلقين و جادوی اشغالگر به ناپاکی فروخت و اين آرام يافتگان به روزی و گستردگی برجای مانده از ايران بزرگ و مردان بزرگی که ايرانی بودند و به بودن ايرانی خود سرفراز .
چنان سردرگم روزگار پيچيده درهم و تنيده در جادو و رهيده از تلقين شده ام که رزم در جبهه اصلی از فرعی باز نمی شناسم و دشمن از دوست ، اما باور دارم که ايران بی کس است و بی ياور که در دهه شصت نوشتم :
ايران ميهن بی کفن و بی سر و بی سامانم
غصه بی کسی توست که چنين داغ آنم
ياورت کيست ، کجاست ! حيرانم !
مردکی آمد و فرمود ، که او قرآن است
شهسوار عربی ، صاحب اين ايران است !
در ته کار ، به انديشه گرفتم از خون ،
صاحبت قائم قرآن و زديد پنهان است
تو بگو ، صاحب پنهان چه گون ؟
حافظ اين سامان است !
چشم غرب و چشم مشرق ،
به اين سامان است
وه چه شد ؟ دختر فتان زمين ،
شوهر تو نادان است
هر که بر سفره شيرين تو بنشست
فراموشم کرد !
باج داد ، باج گرفت
سر اين سفره سبز
خون مرا سامان داد
بشريت ، نه گمان ، آن ببريد ،
چونکه سرم ببريدند
غارت کشور من آسان است !
نه چنين است عزيزان الاغم
که امروز ، اين جا
رگ فرزند من از سرخيه خون ، شريان است
و چنين خون که نوشت شد از اين سفره سبز
در رگ کودک من ، جريان است
نام آزادگی از خاک ،
از اين خاک ترا بر بام است
ده هزار سال ز اسکان من اين جا بگذشت
نامداران زمين در دل من پنهان است
گرچه بی نام و نشانم
مرا نام همان سلطان است
در ته کار ، همان
زنده و جاويد همين ايران است
همه از نسبت با من بسی مفتخرند
که محمد همه فخرش پدرم سلمان است
غيرتم شهره به آفاق و نجابت والا
مردی اگر نام گرفت روی زمين
همه از ميهن من ايران است
و به اسلام اگر ارج نهاديم اين جا
تو خيالت که عمر ، رستمک دستان است ؟
گرچه اسلام چنين پيچ و خم و فن و ظرافت دارد
همه از گوشه نشينی و همان مفت خوری انسان است
کاهلان نام گرفتند از دين
بعد نام نان گرفتند که ببين
بر سر سفره تو خون من و
خون دلم ميزبان است
از همين خون ، چنين سرخوش و
سرمست شدی نادانم
گرچه خم شد الف قد من ، اما تو بترس
که از اين قد خميده چو کمان ،
تير ترا ميهمان است
تو گمانت که مرا خواب ربودست و تو دزد مستی ؟
که لگد ميزنی و در هنرت تردستی
شب شده ست ،
اين شب تاريک و من اين پير ضعيف
روز مي آيد و من
باز بر سردر آن حجله تو دامادم
روز روشن که تو در نور شوی کور بسان خفاش
عاقبت نيک نگر
حق سپر مردان است .
بدون تاريخ از دهه شصت تهران
بهمن
اين روزهای تيره و تاری که آسمان سرزمين ايران را به ننگ و بی داد پوشانده و تيرهای خيانت از هر سو به اين خاک روانه ميشود و دشمنانی که لباس دوست به تن کرده اند و از سراسر جهان داعيه هم صدائی با ما دارند ، بر آنم ميدارد که از خائنين و فرصت طلب ها يادی کنم و باز چشم در راه بازگشت خودفروختگان نادان به دامان مردم بزرگ ايران مانده ام و اين کورسوی اميدی که رو به خاموشی ميرود .
ای داد
او