Friday, July 31, 2009

که محمد همه فخرش پدرم سلمان است

به نام سرزمينی که پاکی به تلقين و جادوی اشغالگر به ناپاکی فروخت و اين آرام يافتگان به روزی و گستردگی برجای مانده از ايران بزرگ و مردان بزرگی که ايرانی بودند و به بودن ايرانی خود سرفراز .

چنان سردرگم روزگار پيچيده درهم و تنيده در جادو و رهيده از تلقين شده ام که رزم در جبهه اصلی از فرعی باز نمی شناسم و دشمن از دوست ، اما باور دارم که ايران بی کس است و بی ياور که در  دهه شصت نوشتم :

ايران ميهن بی کفن و بی سر و بی سامانم

غصه بی کسی توست که چنين داغ آنم

ياورت کيست ، کجاست ! حيرانم !

مردکی آمد و فرمود ، که او قرآن است

شهسوار عربی ، صاحب اين ايران  است !

در ته کار ، به انديشه گرفتم از خون ،

 صاحبت قائم قرآن و زديد پنهان است

تو بگو ، صاحب پنهان چه گون ؟

حافظ اين سامان است !

چشم غرب و چشم مشرق ،

به اين سامان است

وه چه شد ؟ دختر فتان زمين ،

شوهر تو نادان است

هر که بر سفره شيرين تو بنشست

فراموشم کرد !

باج داد ، باج گرفت

سر اين سفره سبز

خون مرا سامان داد

بشريت ، نه گمان ، آن ببريد ،

چونکه سرم ببريدند

غارت کشور من آسان است !

نه چنين است عزيزان الاغم

 که امروز ، اين جا

رگ فرزند من از سرخيه خون ، شريان است

و چنين خون که نوشت شد از اين سفره سبز

در رگ کودک من ، جريان است

نام آزادگی از خاک ،

از اين خاک ترا بر بام است

ده هزار سال ز اسکان من اين جا بگذشت

نامداران زمين در دل من پنهان است

گرچه بی نام و نشانم

مرا نام همان سلطان است

در ته کار ، همان

زنده و جاويد همين ايران است

همه از نسبت با من بسی مفتخرند

که محمد همه فخرش پدرم سلمان است

غيرتم شهره به آفاق و نجابت والا

مردی اگر نام گرفت روی زمين

همه از ميهن من ايران است

و به اسلام اگر ارج نهاديم اين جا

تو خيالت که عمر ، رستمک دستان است ؟

گرچه اسلام چنين پيچ و خم و فن و ظرافت دارد

همه از گوشه نشينی و همان مفت خوری انسان است

کاهلان نام گرفتند از دين

بعد نام نان گرفتند که ببين

بر سر سفره تو خون من و

خون دلم ميزبان است

از همين خون ، چنين سرخوش و

سرمست شدی نادانم

گرچه خم شد الف قد من ، اما تو بترس

که از اين قد خميده چو کمان ،

تير ترا ميهمان است

تو گمانت که مرا خواب ربودست و تو دزد مستی ؟

که لگد ميزنی و در هنرت تردستی

شب شده ست ،

اين شب تاريک و من اين پير ضعيف

روز مي آيد و من

باز بر سردر آن حجله تو دامادم

روز روشن که تو در نور شوی کور بسان خفاش

عاقبت نيک نگر

حق سپر مردان است .

بدون تاريخ از دهه شصت تهران

بهمن

اين روزهای تيره و تاری که آسمان سرزمين ايران را به ننگ و بی داد پوشانده و تيرهای خيانت از هر سو به اين خاک روانه ميشود و دشمنانی که لباس دوست به تن کرده اند و از سراسر جهان داعيه هم صدائی با ما دارند ، بر آنم ميدارد که از خائنين و فرصت طلب ها يادی کنم و باز چشم در راه بازگشت خودفروختگان نادان به دامان مردم بزرگ ايران مانده ام و اين کورسوی اميدی که رو به خاموشی ميرود .

ای داد

او

 

 

 

 

 

 

 

 

Posted by آسور at 09:07:56 | Permalink | No Comments »

Tuesday, July 28, 2009

داستان ما و خودکامه پروران مزد بگير

میترا

با نام و یاد مهر ، خداوند راه دانائی و روشنائی

شگفت روزگاری ست بیگاه

این نمورین زمین ، نامور از خون ها

گوش های بسته راه ، بر ندای ندا

هابیل رفت ، قابیل آمد

هابیلیان آمدند ،

قابیلیان خم شدند

هابیلیان ، خر شدند

 و تاریخ تکرار شد !

*****

دوره کردن سفرهای تاریخی ، بی نوشتار رونویسی شده ای از سفر سنگ ، دور زدن خود ، مردم و تاریخ است .

به درازای تاریخ آدمین ، سنگ ها به راه افتادند و بر سر دیکتاتورها فرو آمدند ؛ سر بیدادگری شکست تا خود محور دیگری سر بلند کند .

سروده ای از سال پنجاه و نه تهران : ” یاران من ، دیگر چه کس را بلند کنیم و بر پیکره اش قلم زنیم ، تا او به کشتار ما برخیزد و ما به او سلام کنیم

درد تاریخی آدمی ، دیکتاتورها نیستند ، درد بزرگ ما خودکامه پروران هستند .

این ها چشم در راه بلند شدن دیکتاتورها ، هم چون موش های موذی به کمین می نشینند و هر بار که زورگوئی اراده مردم را زیر خواسته خود می پوشاند ، این پرورش یافتگان دوره های خودکامگی ، مزدوری ، خود فروشی ، خانواده فروشی ، مردم فروشی و مردم خواری ، گرد وی حلقه می زنند و جنایت ها را تکرار می کنند .

بارها به وارونه بینی های ذهن آدمی اشاره کردم و این که برای یک بار باید این پدیده به رسوائی شناخته و شکافته شود .

تا راه از چاه نشناخته ایم ، براه افتادن ، چیزی بر جای نمی گزارد ، جز زمین خوردن !

ای داد

او

Posted by آسور at 11:55:34 | Permalink | No Comments »

Thursday, July 16, 2009

نماز اين جمعه و امامت رفسنجانی

  با نام و یاد میترا

نماز آدینه

نمی توان برآورد زد که خواست مردم بیشمار جهان از نماز آدینه فردا بیست و ششم تیرماه سال هزاروسیصدوهشتادوهشت چیست و هاشمی رفسنجانی از پس این ارزش چگونه برآید .

برای رسیدن به یک برش شیرین از هندوانه دربسته فردا ، به بررسی دو چهره تاریخ انقلاب اسلامی ایران ، یکمی نماز آدینه و دوم هاشمی رفسنجانی ، می توان قاطی شد با پیش گویان ، یا آینده نگران !

درباره نماز آدینه همین بس که بدانیم محمد در باره کسانی که سه هفته پی در پی بدون انگیزه پذیرفتنی ترک نماز آدینه کنند ، مسلمان نیستند !

دوم بدانیم که پیشنماز آدینه تهران هنوز آیت الله طالقانی هستند و پس از ایشان هنوز کسی به نام پیشنماز آدینه تهران برگزیده و نصب نشده است.

در آن زمان ها هنوز در فهرست سیاستمداران مطرح نشانی از هاشمی و خامنه ای نیست و پهنه تاخت و تاز زیر گام های با کفایت دو چماقدار بزرگ ، آیت در مجلس و بهشتی در همه زمینه ها که یکمی چماق داری از نوع احمدی نژادی بود که در آرزوی تیر خلاص زدن با تیری رها شد و دوم بهشتی که چماقش زبانش بود و نیروهای پنهان در لباس شخصی ها !

تا همین جا که رفسنجانی و خامنه ای ، دو یار غار ، یاران گرمابه و گلستان ، به کار سازماندهی چماقداران سرگرم هستند و رفسنجانی بدلیل نفوذش بدست فرزندان خواهر و برادر در میان اراذل و اوباش تهران در تکایا و دسته های سینه زنی و دانش کشی ، توانسته است نیروی کافی و خونریز ، گرسته چشم و بی حیا از لات ها ، عرق خورها و قمه کش های تهران که ستون های محکم سوگواری از حسین بوده و هستند و این همراهی نمونه زدنی از هم نشینی ، مطرب و ملا ، اوباش و مداح و کارگزار نیروی انتظامی از قلب تکیده تاریخ به درازای ، پیدایش مبلغ و مداح روی زمین ، خود نمائی می کند و این چهار گروه را می توان زیر مجموعه زر و زور و تزویر قلمداد کرد در حوزه های مستقل و نمام مسلکانه !

پس ریشه چماق داری در جامعه ، سر نخی از دستان هاشمی رفسنجانی به گروهی از نامردم ترین نامردمان زمان و از اراذل و اوباشی بسیار پست و بدور از منش های لاتی و مردانگی که لذت زندگی در آزار و شکنجه مردم و نوامیس مردم برایشان معنا و مفهوم پیدا کرده و بسیارند اینگونه جانور ها در لایه های پست جامعه و به ویژه در جوامع دینی که تحت فورمول های بسیار پیچیده دینی ، ساخته و پرداخته میشوند .

برای شناخت روش های پيجيده دينی در رواج فساد ، زير پوشش اصلاح ، کافی است بدانيم که اعراب جادوگر دختران خود را زنده بگور می کردند تا جوانانی گرسنه چشم و بی حيا در طمع و تجاوز و غارت اموال و جان ها و ناموس های مردم ديگر آماده کنند .
همين روش در جمهوری اسلامی از ابتدای آمدنش در دستور کار قرار گرفت و به نام پاک کردن اجتماع از آميزش های باصطلاح حرام ، جوانان را گرسنه چشم و بی حيا کردند و از ميان اين انسان های افسار گسيخته جنسی ، اراذل و اوباش بی شرم و بی خانواده و بی رگ و ريشه و بيگانه را بدور خويش جمع کردند و گروه فشار را آفريدند .
نيروهای لشکری و کشوری و انتظامی در  دنباله روی از سياست حاکم به غارت و رشوه و تجاوز روی کردند و غارت نواميس مردم ايران در سرلوحه عملکرد نيروهای مسلمان و پيرو رهبری قرار گرفت و روش محمد در جمع کردن غارتگران بر يک هدف ، تکرار شد .
برای اولين بار پروسه دوسيه سازی برای همه مردم در دوره رفسنجانی پايه گزاری شد و تجاوز به نواميس مردم ايران با يورش به بانوان در خيابان ها و چهارراه ها و رواج رشوه های جنسی در همين دوره شدت گرفت و امروز به اوج رسيده که پيروان ولايت دسته جمعی به دختران و پسران اسير ما تجاوز می کنند و پيدا شدن کشته های بيشمار و اجساد سوخته شده از ترس افشای اين روش پليد و فرمان داده شده از سوی رهبر و فرزند پليدش ، به فجيع ترين وضع کشته می شوند و به بيابان ها برده و رها ميشوند و به سبک و سياق گذشته ، پيروان ولايت از پاسخ در امان هستند .
اگر بخواهيم جنايات رفسنجانی و همراهانش را در سی  سال گذشته رقم بزنيم ، به سال ها نوشتن هم بس نخواهد شد .
باميد رسيدن به روزهای روشن و مردم روشن بين و آگاه
ای داد
او

Posted by آسور at 06:15:58 | Permalink | No Comments »

Tuesday, July 14, 2009

بی داد کده گزينش

 با نام و یاد خداوند آفریننده ، دانائی و روشنائی

درود خداوند بر آفرینشگران شنیدن سخن ها به گوش و گزینش کنندگان یکی از دو راه ، نیکی ، یا بدی .

نوع را بر هم خونی و هم خانوادگی برتری نمی دهم و باور دارم ، همه انسان ها ، فرزندان یک پدر و مادر هستند که در نقطه ای از تاریخ به تلبیس دشمن ، به جدائی خدا را پوشانده و دنباله روی از دشمن را در دستور کار آدمین خویش قرار داده از اهریمن بشارت گرفتند که ، روز حساب در دست خداوندی است دو رو که به شفاعت و پارتی بازی ، سزای نادانی را خواهد داد .

در باور گذشته زمین و این شمار ادیان ِ بی شمار ، تنها می توانم نسبت گمراهی و فریب خوردگی به پدران و نیاکان آدمین بدهم در شکستی که از دشمن ناشناخته خوردند و امروز دست آرزو به سوی مردم جهان دراز کنم که روز برون رفت از نادانی و خرافه رسیده است و ادامه این باور برای مردم مدعی شهریگری ، ارثیه ای است ننگین که فرزندان مان بر این غفلت و نادانی ، ما را نخواهند بخشید ، چنانکه من ، پدر و مادر خویش را نخواهم بخشید در گزینش دین بد و باژگون و پافشاری در باور و تائید آن !

من یک ایرانی هستم .

بدنیا که آمدم به تلقین در گوش هایم کلماتی را بزبان بیگانه فرو کردند و چنانکه می بینید در گوش مرده های ما کلماتی به تلقین فرو می کنند و گوئی بی هیچ قراردادی نوشته شده ، امضا گرفتند که اگر از دین تلقین شده پرهیز و بیزاری بجویم ، کشتن من بر دارندگان باور تلقینی سزاوار تر باشد بر اجازه زندگی و حق گزینش .

هزاروسیصد و هشتاد سال پیش وقتی بود که مردم من سده ها از اسارت خود در دام ابلیس را تجربه کرده و همه بنیاد های نیائی خود در پیمودن راه و گزینش زندگی را فروریخته کرده بودند و در این ویرانی ، مردمی جدا از هم با افکار و خواسته هائی جدا جدا پدیدار شدند و در این زمان در سرزمین ساحران و جادوگران ( سحرا ) که به ( صحرا ) پوشیده شده ، مردمان غارتگر به حیله و تلبیس ، الله را به یگانگی آفریدند و نیت درونی خود بر غارتگری و دست درازی به خداپرستی پوشاندند و این ابلیس است و چیزی که می خواهم به مردم جهان بگویم .

گام های سنگدل و وحشی غارتگران به سرزمین پاکی که آلوده اهریمن شده بود نفوذ کرد و بر ما همان رفت که گوشه هائی از خباثت های آن را در نوشته های تاریخی دیده و شنیده اید .

حسین فرزند علی پسر ابی طالب در رجزخوانی های خود در سمت فرماندهی لشکر زندگی عرب چنین گفته است :

( به الله سوگند ، عرب از ایرانی برتر است و ایرانی از عرب پست تر ، مردان عرب باید ، آقایان ایرانی را به بردگی بگیرند و بانوان شان را به کنیزی ببرند و در بازار برده فروشان مدینه محمدی بفروش برسانند )

و چنان کردند که گفته بودند .

روزی مردی از مردم سرزمین من ، برده داری را از میان برداشته و حق آزادی را برای فرزندان انسان برابر سامان داد و در راه سربلندی و آزادی مردم زمین از کوشش و کوشش تا نزد مرگ دست برنداشت و روزی دیگر این مردم به بردگی تیره عرب برده شدند که از پیش به امضای اهریمن مهر شده بود و امروز سده ها از اسارت من و نیاکانم در دست های پنهان و جادوگرانه ساحران ، سحرا نشین می گذرد و هیچ کس نمیگوید من با نشان ایرانی در چه زمان و در چیره گی کدام قدرت از حق گزینش دین و بازگشت به خویشتن دینی ی پدران خویش محروم شده ام ؟

در تلبیسی روشن اهریمن را در لباس خدا فرو کرده و بزور شمشیر نیاکان ما را به پرستش اهریمن وادار کرده و این تا روزگار ما ادامه داده شده و من محکوم شده ام به نداشتن حق گزینش راهی جدای از راه اهریمن و ما کهن ترین مردم خداپرست ، اینک سده هاست که در دام ابلیس به پرستش اهریمن وادار شده ایم و پیوسته مردمی از ما که به روشنائی و دانائی بی اساس بودن راه های اهریمن رسیده اند بدست شماری مبلغ نان خور دین و غارتگر اوقاف کشته می شوند و این کشتن ها به تائید کناری مردم جهان هم میرسد .

گوشه کوچکی از یادهایم را نوشتم .

در پناه اقرار به نادانی و ناتوانی ، به باور دانائی روشنی رسیدم و اینک می گویم : صفر یک پرونده آفرینش نزد من امانت است .

همه چراهای درست شده در میان فرزندان آدمی ، پیش تر از آفرینش تا پس از آن ، نزد من امانت است و می خواهم از این دانائی و روشنائی همه هم خون های خود روی زمین سود ببرند.

برای رساندن پیام خود ، وادار شدم ، همه دانشمند های مردم زمین از دیرباز تا کنون که در شناخت کوتاهی کرده اند را نادان خطاب کنم .

بگویم در گذشته این مردم نشانی از روشنائی و دانائی نبوده جز تلقین ، سحر و جادوی دیو .

ما مردمی بوده ایم که باور کردیم ، خداوند آفریننده ، در پیمانی روشن این جهان را آفرید و در پیمانی با آتش و روح ، آفریدن را به ایشان سپرد به آن چه بخواهند که او از خواستن بی نیاز است .

 آتش را به جان قوت بخشید .

 از انفجار بزرگ درست شده از به هم خوردن دو ذره از نیستی با بارهای مثبت و منفی ، حرکتی بدون پایان و ایستائی تا روز موعود در سرزمینی همراه با پایانی دوگانه را ، در گرو گزینش انسان ، مرگ یا زندگی ، آماده کرد .

از پدر ما جمشید که ، جام جهان میان گرفت و او تنها انسانی بود که با دانائی ای روشن راه را بنیاد نهاد و در پیامی ساده ، انسان ها را به گزینش فراخواند و انسان در ادامه راه نادانی ، راه را نشناخته که راه به خواهش اهریمن ، بی راه شد و از آن روز تا امروز آدمی در بی راهه ، کوششی پیگیر و جان بازانه در راه رسیدن به مرگ را ، ادامه میدهد .

میانه سخن را کوتاه می کنم و به گوشه ای از حقیقت آفرینش انسان اشاره می کنم ، شاید باور کردید که راه روشن شده و گمراهان رسوای تاریخ ، اگر دست از نادانی به ادعای دانائی بر ندارند و اقرار کنند که در گذشته آدمی انسان روشن و بیدار نشانه ای از خود بر جای نگذاشته تا امروز که روز گزینش است .

انسان در آغاز زایش در سیطره ذهن پرکار و جستجوگر به شناخت دور و بر ، به کار می افتد و رفته رفته این فعالیت ذهن به بیش فعالی نزدیک میشود و این بیش فعالی پس از بروز خواهش جنسی به اوج میرسد و در سایه باور بدور از دانائی مردم ، سرکوب میشود و این سرکوب در ناآرامی و خشونت به بلندی خود نمائی می کند و پس از یک دوره خطرناک یا خود را نابود می کند و یا به طمع زندگی در جریان جامعه محو میشود و در سایه ضمیر پنهان هم خون خواری در پس نقابی از اجتماعی بودن در پیروی از قانون ، به زندگی پنهان ادامه میدهد و همه کوشش و خواسته او میشود ، نزدیک کردن مرگ برای خود و برای طبیعت و نابود کردن زندگی .

جمشید در جام جهان بینی که به خواهش و کوشش گرفته بود ، این آگاهی را بر جای گذاشت که ای انسان ، راهی برای مهار و مهار ذهن می تواند باشد و ما باید برای رسیدن به مرحله آزادی از رنج های ذهنی کوششی همیشگی را در زندگی جای بدهیم تا در سایه این کوشش از مرگ دور بمانیم و از کشتن طبیعت بازمانیم و آبادانی ، آرامش و رفاه را برای فرزندان خود تهیه کنیم .

در سایه این دانائی و رفتن به روشنائی و دیدن دنیائی بدون تاریکی و زاویه های پنهان و باز کردن گره های فلسفه در گرفتار شدن به دام نادانی ها و تاریکی ها ، می توانیم جهانی را پیش روی خود داشته باشیم که کودکانش از سن هفت سالگی وارد راه روشن شوند و تا سن چهارده سالگی در پیمودن دوره های شمرده شده و برنامه ریزی شده ، از شر دیو در امان بمانند و جهان از شر دیو و جن فرو رفته به نوجوانان بیچاره ای که نادانی از بزرگان و دانشمندان به ارث می برند در امان بماند و نگاه کنیم به دنیای بدون بدی و مرگ .

برای اثبات این چه که گفتم و آن ها که نگفته مانده که هر کدام برملا شدن ، رازیست از رازهای آفرینش که می تواند، بلاهای بزرگی که در کمین آدمی نشسته است را مهار کند و نمونه آن گرم شدن کره زمین که دانائی آن تنها نزد راه روشن در نگهبانی است که اگر در میان مردم جهان باشند بزرگان و فهمنده هائی که برای سخن ارزش بگزارند تا از بلای نادانی ، سیاهی و مرگ در امان باشند .

در پناه خداوند آفریننده دانا و روشن باشید

علامه بهمن آبادی

 

 
.

Posted by آسور at 21:21:07 | Permalink | No Comments »

Tuesday, July 7, 2009

جزيه ، بعد از هزاروسيصد هشتاد هشت سال اسارت و اشغال

با نام و ياد ميترا
درود بر شما

ببند چشمان نازت را بروي من
بروي بابک دوران
کشيدم تيغ بر الله و بر اسلام
که از شيطان تراوش کرده بر اجنان
ببند چشمان نازت را بروي من
نبين اينک به بيداد زمانه ، داد را بر من
تو آويزان به دارم کن
خدايانت ، تو راضي کن
خداي پست و خونخواری
که دست از خون نمی شويد
خدائی را که ، پرپر مي کند انسان
گهي با رنج و گه با حسرت از زندان
کدام زندان ؟ که تو دربان آن باشي و جلادش
همان زندان که دادي ريشه بر بادش
به نيش تيشه جلاد چون حيوان
توئي از زندگي بيزار !
نه در کردن توانائي نه در دادن
همه حرف و کلامي تو
به پاس خدمت شيطان
مسلماني و مزنون و ستمکاري
تو بيداد زمان بر خود روا داري
تلاش ناستوهت را ستودم من
چه پر کاري و دست از خواهش مردن نمي داري !
و شايد هم نمي داني ، فريبت داده و همراه خود کردند
بسوي مرگ ، بسوي آخر رندان در زندان
نفهميدي ! نخنديدي !
و بشکن بر رخ جانان
صدا بيرون نشد زانگشت ايما و اشاراتت
خدا را کرده اي پنهان
گزيدي بت از آن افسونگر دوران
نپرسيدي !
چرا گبرا ميانگير است ؟
نپرسيدي چرا الله ، اين نزديک
ندارد صحبتي جانانه با فرزند عبدالله
و محروم است محمد از نشستي با خود الله
چرا گبرا ميانگير است ؟
و عبدالله پيش از بعتث عظما ، بتاريخ وهابي ها
هشتاد سال !
 بتي دارد در بالاسر ِ بت ها
کليد کعبه در دستان بابا جان
که او هم بنده ي يک بت مُطلّب نام ،
که با مرگش  نگون گرديده اند ، بت هاش،
 به دستان ابوسفيان
و اين است جنگ بي پايان
ميان نسل ها ! تاريخ سرگردان
و از هارون و آن معجز ، زبان موسي عمران
خدايش داده است وي را عصاي اژدها ها افسان !
خدائی عاجز از درمان ، زباني را که الکن بود
و لکنت مانع گفتار با مردم !
چه گفتاري ؟ همه اسرار !
طلب فرمود هارون برادر را
که من لالم ، ندارم تاب اين گفتن ، ز راز آسمان با آنان
خدا فرموده با من باش  !
بسوي فرعن دوران ، ز نسل يوسف قرآن
تو گوئي رزم اين اديان
همه در حيطه يک ايل و فاميل است 
جحود !
اين قوم بر چيده است و بگزيده ست
يهوه ، آن خداي باطل الاذهان ، 
هزاران حامل اخبار ، هزاران مرسل نادان ؟
و يک پيغام !
عجيب اين است !
علي را که محمد بود !
محمد موسي و عيسا و آدم بود !
اگر آنان يکي بودند و يک گفتند و مردم را به يک خواندند !
چرا اين امت نادان هزار خوانند ، هزار دانند
هزاران جبهه بگزيدند ، سر انسانيت را خوب ببريدند 
خداشان تشنه خون و شکست و دشمني در کار 
هزاران راه بگزيدندو از اين امت نادان
دو کس همراه ناديدند
چرا افشا کنم رازي ، که پنهان است
نشان از آن نمي دانندو سرگردان و نالانند
هزاران راه مي خوانند ، نمي دانند
که راه رهرو راه خدا باز است
که الله و يهوه ، با خودي ساز است
ز الله و يهوه زندگي تاريک و سوزان شد
چرا باور کنم ، تاريکي ي سوزان ؟
که مزد کار نيکو را ، حوالت بر خدا دادند
چرا پس با عذاب ، آميزش ديرينه اي دارند ؟
دروغ گفتند و نشنفتند ، زبان حق رهجويان
و راه روشن مردان زيبا روي رهپويان 
ز خانم ها و آقايان ، که از شيطان گريزانند
و در باور بگنجانند ، خداي آفريننده ،
خداي برگزيده اوست 
و اينک اين زمين پنهان ، بزير پاي انسان ها
همه گمراه ، همه رنجور ، همه زرد و فسرده ، تشنگان گور !
همه پنهان شده در قاب انساني
نقاب تلخ شيطاني
هزاران رنگ ، هزار گونه ، همه همراه و هم دينند !
خداي واحدي دارند ، پيام آور يکي در گونه گون اجسام
يکي عيسي ، يکي موسي ، محمد خاتم ايشان
و اينک ادعا آني
که ، او يک بود و يک ميگفت و يک ميخواند
و از گردونه ، يک پيدا ،
نه يک بود و نه يک گفت و نه يک ميخواست
همه گفتش ، همه کردش ، همه خواستش
براي خواهش حيواني نفس پليد خويش
حرام از هر چه بر انسان ، حلال است در بر ايشان
رعايت يا عدالت در مرام روشن پيغمبران بازي است
پيام آور به نان غارت از اين مردم نادان ، دل راضی است
و دستوری برای غارت مردان درمانده در دستش
و احکام اميری را
زده الله  بنام زيرکي ، پيغمبر دزدان
که او فهميد ، خدا در اين بيآبان نيست
ولي با نام او بايد ، اين جا زيست !
خدائي آفريد از دانش گبرا که او فرزند ايل ماست
اگر هم روشني از دين او برخاست
کلام روشن ايرانيان آشناست
خدا گوئيم ، خدا جوئيم ، بنامش سکه مي کوبيم
خداي روشن و دانا ،
 نگو الله ، خداوند سياهي ها 
خداي غارت و زندان
خداي زور انديشان ، عصب کيشان
چراغ روشن وارونه انديشان
کجا ايران و ايراني ز تلخي ها نشان دارد ؟
ز زندان ها و از بندي ، به اين خاک خودآسايش
به تاريخ ، يادمان دارد ؟
کدام ضحاک ايراني است ؟ 
کدام انسان کش قهار؟
کجا  ديدي يکي جلاد ، ايراني است ؟
بياور تو از اين خاک خدا پيما ، يزيدي را ؟
نشان از بکر و سفيان گو ، تو در ايران حرامي خوان !
چه کس در خاک ما ايران ، نشاني ديده از کافر ؟
به پيش از دوره اسلام ؟
که ايران بي نقاب زيبد و ايراني نقاب از خويش مي پيرد
و اينک چهارده قرن ، فساد و نکبت و سستي
و اينک چهارده قرن ،
بساط داد برچيدند و با اسلام بساط کفر بازچيدند
به شمشير دين پروردند و با سرکوب به دين ريدند
کجا دين خدا با زور پيش رفته ؟
اگر پيش رفت ،
 تو باور کن که شيطان است
خداي زور باور را، خداي قلتبان پرور ،
خداي قاتل و رهبر
و پايان سخن ، جانم ، تو باور کن
نه ايراني مسلمان است
مسلمانی ز ايراني نخواهي يافت
براي مردم ايران ، خدا نور است و دانائي
خدا مهر و خدا دور از پريشاني
خدائي روشن و زيبا ،
خدای داد ، خدای داد باور
خدائي کز مسلمانان صداي حق نشنيده
خدائي کز مسلمانان به جز بي داد ناديده
مسلمان و جحودي تلخ و ويرانگر
که او از عشق و از زيبائي و از مهر
ندارد ياد ، ندارد باور و ايمان
خدای ما سراسر بخشش و جود است 
خداي مردم ما را مده نسبت تو بر اعراب
عرب غارتگر و بي رحم و بي دين است
خداوند عرب در جيفه تنبان بي پير است
شب و روزش ندائي از درون ، شهوت
و شهواتي بدون کردن لذت ، 
که شيطان تا لب چشمه ، ترا با ذهن سيراب کرد
و اينک بازگشتی تو ، ز اقيانوس شهوت ها و خواهش ها
چرا تشنه ست ؟ چرا آرام نمي گيرد ؟
مگر زان چشمه شيطان ، ننوشيد آب ؟
که آمد از لب چشمه ، چنين عطشان و نالان باز ؟
نفهميدي عزيز من
نمي داني عزيز من
اگر نام و نشاني از خدا خواهي
تو بايد خاک ايران را
و تاريخ دليران را
بکوشش سخت برکاوی ، به نور روشن يزدان
بيابي روز برگردان ، بيابي روز شيطان را
که تاج سلطنت بر سر ،
به انگشتش نشاني از سليمان در
که اين الله جادوگر ، کجا خاتم ،
که خاتم را به ناداني ، سياه آورد
ببين شيطان نفسي را که پيچيدند در الله
نه از صبح و نه از شامت
گريزي نيست ، ز اللهت
که خشتک پاره و تنبان سوراخت
به جز الله نمي پويد
به جز الله نمي گويد
دو گوشت پر ، دو چشمت کور ، دهانت بسته و خاموش
حواس تو پي الله مي پويد
گهي بالا ، گهي پائين ، گهي در سرسراي اين
گهي بر سفره ايشان ، گهي بر سفره آنان
سفرها رفته بي حرکت ،
از اين هيکل ، به آن هيکل
نه بر همسايه دارد رحم ، نه بر شيوا نه بر هيوا
نه محرم را جدا کرده ، از اين افساد نيت ها
نگاه فاسد الله و اين خواهش ها
طمع دارد به جان از مال و از ناموس انسان ها ،
همه يک جا ،
تلاشي مي کند افزون ، که تا لذت کند مکنون
نگاه سرد خود را مي کند افسون
که آرامم و آرام نيست ، که خرسندم و خرسند نيست
سلامش را سه دندانه ،
به هر دندان ، هزاران آرزوي خفته در خويشان ، طمع بسته ،
به مال و جان
به ناموس برادر جان
که قابيل از مجازات زمين رسته ،
به شيطان هوس بسته ،
همي گايد ، دو خواهر را ، کنون يکجا !
يکي شان همسر هابيل جان باز است
و ديگر همسر جانان
دو صد فرزند آدم را که انسان شد به نسيان و فراموشي
همو بد ديد ، همو بد گفت و بد خنديد و بد گائيد 
به خواهش ها سر تعظيم فرو مي کرد
به هر سوراخ که ممکن بود، فرو مي کرد
نه خواهر را جدا مي کرد ، نه مادر را رها مي کرد
نه رحمي او به جان کودکان مي کرد !
و بعد از کشف آن لذت ، پشيمان بود ، از غارت
که در رسم مسلمانی ،
تجاوز کن ، پشيمان شو
و اين تکرار روزانه ،
تجاوز کن ، پشيمان شو
و اين تاريخ صد ساله ،
که صد باري بدور خويش چرخيده
همه هستي ، نيآور آن قياس زشت که هر سالي ،
همين سال زمين باشد ،
که هر چرخنده سال خويش را دارد
و اين هستي بدور خويش چرخان است
دمي در مرگ ، دمي در زندگي کردن
به ياد او ، به نور او
که هستم را نموداري ست بي هسته
تو گوئي نيست !
تو گوئي خانه ام خاليست !
خالي نيست ، خالي نيست !
پوشالي است پوشالي است
و پوشالي که شيطانيست .
 
هزارو سيصدوهشتاد و هشتمين سال اسارت و اشغال
در روز پانزدهم تير

 

Posted by آسور at 05:57:43 | Permalink | No Comments »

Wednesday, July 1, 2009

اينک دختران کوروش ، بابک و کاوه آهنگر

 
 هدف ما ريشه کنی دين و راه شيطان است از سرزمين ايران
و در اين راه تا رسيدن به نتيجه
 از هر نيروئی که بتواند دشمن را تضعيف کند استفاده می کنيم
و هواداری از مير حسين هم در همين راستا
 کودتا در ميان دشمنان ايران صورت گرفته
و در دو سوی مبارزه دشمنان ايران صف کشيده اند
 کشور ما هزاروچهارصد سال است به اشغال در آمده
و مسئوليت بزرگ هر ايرانی نجات کشور از شر اشغال است
 ما تا رسيدن به رهائی کامل از دين و لشکر شيطان  دست از  مبارزه  بر  نخواهيم داشت .

 

نه به موسوی دل بسته بوديم و نه به مسلمين چشم ياری دوخته بوديم ؛
 اما از جان و دل مايه گذاشتيم .
با بيزاری محض از الله ، الله و اکبر گفتيم
و رنگ سبز که نشانه مزدوری دشمن بود ،
بر پيشانی بستيم 
برای موسوی به پاک ترين خون های انسانی از بدو خيزش
، جوانان مان را قربانی کرديم تا الهه سبز بر
فرش قرمز دلی دلی کنان تا کرسی رياست جمهوری گام برداشته
به نسيمی چون موج بر تخت سروری آرام گيرد 
 و اينک اين جا هستيم ؛ در مرکز کودتا !
بار ديگر جوانان و نوجوانان انديشمند و
رهجوی سرزمين ما را غارت کرده به اسيری برده اند  و آب از لب و لوچه شان سرازير که
حراميان و بيگانگان بار ديگر بر بستر پهن کردن حجله های سرخ تجاوز به دختران ايران ،
به حکم رئيس جنيان و ديوان جناب ضحاک بزرگ
آسيد علی خامنه ای ، عزيز شيطان و دشمن انسان
و بخواست الله در دريدن پرده های بکارت دختران جوان در انتظار اعدام
 ، روان گردند و قهقهه شادمانه زنند که :
خداوند بر ما منت نهاده. 
اينک دختران داريوش ، بابک و کاوه آهنگر
در  بی پناهی و بی کسی به فتح و تصرف ما در آمده
و اين از نشانه های نزديکی ما به الله  است .
اين روزها را به سکوت می گذرانيم ؛
 همه نگاه ها را به ديوار  های سرد زندان های مخوف در سراسر ايران ميدوزيم
که عزيزترين های ما را به اسارت گرفته است
و نيروی خشم در  خويش پرورده می کنيم ،
شايد بار ديگر
دندان های ريخته ما سبز شد
و ما را به دريدن اين ديوار های سرد شجاعت بخشيد .

Posted by آسور at 01:48:57 | Permalink | Comments (2)