Tuesday, February 10, 2009

فرزاد ؛ خيره در راهم

با نام و ياد ميترای بزرگ

خدای  مهر و روشنائی

خدای بخشنده !

نه از سر گذشت و ناديده گرفتن گناه

بلکه بخشيدن گرما و روشنائی و بخشيدن خود به ره پويان رسيدن به تمامی تا دم محو در محو

فرزاد عزيز

شايد باورت نشود هزاران هزار بار نامت را سروده ايم و برايت پيامی سند تو ال ؛ اما نازنينم به انسانی مسخ شده می مانم که آن صورت زيبا و عکس گيرا و نگاه شيوای و دست های پليد زندان بان و جلاد و راهنمايان سياه خواه ايشان در تصور و خيالم نمی گنجد ؛ شايد باورت نشود ، هنوز باور نکرده ام که حزامزاده مردمی باشند که برای نان و شهوت دنيا تن به خفت مردم آزاری بدهند .

هنوز باور نکرده ام که کسی بتواند سنگ به انسان بسته در خاک بکوبد ؛ وقتی دنيا دار آلوده گی و گناه بوده و هست و گناه کار چگونه می تواند گناه کار را مجازات کند ؛ اما باور  کردم که اين ها باوری ندارند ؛ خوشا به سعادت آن که گوساله آمد و گاو رفت !

فرزاد

سال هاست که صدای الله اکبر را به دعوت خر  کننده در ساعات نه شب نمی شنويم ، ديشب هم قرار بود که الله و اکبر گفته شود .

پيروان حکومت ضحاک ، صدايشان در نيامد ؛  تک صداهائی از قعر دژخيم گاه های خباثت و جنايت و خانه های فساد و سياهی در سکوت زيبائی که به بلندگوی مسجد هرزه و آلوده شد  چنان که بر آب زلال بشاشی و ادرار بر سنگ بکوبی !

از دل خبر ندارم که بگويم دل خونم !

می دانم که چشمانم به راه است و نمی دانم به راه بازگشت تو و يا مردم از  نادانی !

از تو نوشتن قدغن

آن زمان که برای اولین بار تو را به بهانه دختر بودن از حلقه بازیهای کودکانه امان جدا کردند هنوز به یاد دارم . تو با چشمانی گریان بازی را به اجبار ترک کردی و از آن روز من هنوز حسرت یک دل سیر نگاه کردن دوباره خانم معلم کلاس دو نفره امان بر دلم مانده است.

نازنین؛

دانش آموز حواس پرت کلاس تو ، حالا در هنگامه طرح امنیت اجتماعی به مانند کودکی ها، هوس گرفتن دستهای تو در انظار عموم و واژه های قدغن شده عشق و لبخند به سرش زده است . همبازی کودکی تو انگار نه انگار سالها گذشته و دهها طرح برای جدا کردن زن و مرد از هم اجرا شده است. او تازه در دهه تذکر شفاهی و کتبی و دستبند و دادسرا و چادر سیاهها، حال و هوای برابری به سرش زده، گویا نمی داند در قرنی که هم جنس های تو کهکشانها را تسخیر کرده و ماه و زحل و ناهید را در آغوش گرفته اند . در سرزمین تو نوع پاشنه کفش و سایز پاچه شلوار و رنگ لباسهای تو را مردان لباس سبز تعیین میکنند تا مبادا امنیت جامعه به خطر بیفتد.

همبازی آرام تو ، انگار نه انگار که بزرگ شده ، اینجا از پشت دیوارهای زندان دلش هوای کوچه های خلوت تابستانهای گرم شهرمان را کرده ، آنگاه که همه خوابند و کوچه در سکوت . تا در فرصتی پیش تو بیاید و او را مهمان کنی و بشقاب هندوانه ات را با او قسمت کنی.

نازنین؛

همبازی تو این روزها ، دلش بدجوری هوایی شده ، گویا هنوز نمی داند تو تازه به حق ارث از امول منقول و غیر منقول رسیده ای!، گویا نمی خواهد باور کند که چند زن در انتظار حکم سنگسار به سر می برند. نمی خواهد باور کند در دنیایی که عقیده ، فکر ، حق ، آزادی ، شرافت ، انسانیت و وطن فروخته میشود زن هنوز مالک تن خود نیست.

راستی این همه نابرابری و جدایی از کجا آغاز شد ؟

از آن زمان که حوا با “ویاری عصیانگونه” به امر و نهی خدایش پشت پا زد و زمین را برای رنج کشیدن انتخاب نمود ؟

یا از آن زمان که برای اولین بار دخترکی موهایش را به دست باد، این هرزه هرجائی سپرد و او دستی از سر هوس به گیسوانش کشید و راز پریشانی موهای دخترک را کوی به کوی به گوش کوه و درخت نجوا کرد و این “معصیت عظما” سبب خشم قبیله بر او گشت؟

یا نه ، از آن زمان که چشمه قامت زیبای دخترکی را در خود دید و غافل از این گناه کبیره عاشق دخترک شد و در وصف او آوازی در گوش رود زمزمه کرد و رود نیز مست و زنگی از حدیث عاشقی چشمه، داستان را به دریا گفت و این دزدیده دیدن ها به “غیرت مردانه تاریخ” برخورد و دخترک را خانه نشین کرد؟

یا آن زمان که دست دادن با فرشته های نه ساله ، ستون اعتقاداتمان را ویران کرد ، سنتها و روایات توجیحی گشت برای جنس دوم بودن تو؟

یا نه، شاید آن هنگام که “عطر خوش تو”، من همبازی کودکیت را به کوچه های خلوت خاطرات کشاند تا به دنبال سارای کودکیهایش ردی از عشق را در اولین نگاه و آخرین اشکت پیدا کند و این گونه به “قانون نانوشته طبیعت” برخورد و ما نامحرم به هم گشتیم.

نمیدانم…نمیدانم…از کجا آغاز شد ؟

اما من هنوز در سودای رویاهای خود روزی هزاربار جمله ناتمامی را که قرار بود در اولین سپیده مشترک با هم بودنمان به تو بگویم بر زبان دارم ، آن زمان که تو با آن نگاه معصومانه همیشگی ات در چشمانم بنگری و من سرمست از این نگاه به تو بگویم : “دوشیزه دوشین، بانو شدنت مبارک”¹.

اما افسوس نگذاشتند حتی برای آخرین بار همدیگر را ببینیم تا من از پشت میله های زندان شکوه و عشق زندگی را در چشمانت بخوانم در حالیکه تو زیر نگاههای سنگینشان هنوز عروسک کوچکت را به نشانه پایبندی و دلبستگی به همبازی ات در دست میفشاری و عشقت را انکار نمی کنی.

اما اکنون به پاس تحمل هزاران سال رنج و نابرابری های زن بودن

به پاس هزاران خاطره و رویای ناتمام

با یک امضا به کمپین برابری برای زنان می پیوندم، “یک امضا به پاس زن بودن و زن ماندنتان”

همبازی کودکیهای سارا

فرزاد کمانگر

بند بیماران عفونی زندان رجایی شهر کرج

21 بهمن 1387

 

http://hrairan.org/index.php?option=com_content&view=article&id=472:54&catid=128:807&Itemid=340

Posted by آسور in 04:41:32 | Permalink | No Comments »