Tuesday, February 5, 2008

دروغ گو هميشه طماع را فريفته است .

OO
يزدان پاک
خمينی بعد از سخنرانی‌ی بهشت زهرا که منجر به اعتراض سياستمداران همراه وی شد و گويا دوستان به وی متذکر گرديدند که : « شما که از حکومت و دولت چيزی سرت نميشه بی خود به مردم وعده های الکی نده ، گرچه وعده های امروز شما بسيار به جا و کارساز بود و ديگه کار مردم از خر شدن گذشت و به عين خر شدن تبديل شد . » .
خمينی و همراهان وی که از انقلاب و نوع حرکت مردم ناآگاه و بدون اطلاع بودند و موجی رسيده بود و اين ها سوار شده بودند ، وعده های خمينی هم مزيد بر علت شد و همه کسانی که از رفتن شاه اظهار پشيمانی می کردند ، هم ، به فکر افتادند که بله شاه داشته ، حق ما را می خورده است و خمينی بزودی اين حقوق را به ما باز خواهد گرداند ! و رای نودوهشت در صدی‌ی سال هزاروسيصد و پنجاه و هشت را رقم زدند .
وقتی با اين کلام باقر خان که : « هر سی سال يک بار در ايران انقلاب می شود و هر بار بعد از پيروزی‌ی انقلاب ، روبه صفتانِ بوقلمون مسلک ، سر از لانه موش های خود بيرون آورده ، انقلابيون دو آتشه می شوند و انقلاب را می دزدند ! » روبرو شدم ، پی بردم که برای عارفان به اهداف انقلاب ، در بين کرسی نشينان و غصب کنندگان ميزها ، جائی وجود ندارد و ديری نخواهيد پائيد که انقلاب فرزندان خود را بخورد و جنگ فرسايشی ، نمايشی‌ی ايران و عراق آغاز شد و بدنبال آن موج ترور و سپس امواج نسل کشی و اعدام های بی رويه و چنين شد که اين کوچک در نامه ای به سران نظام نوشتم : « من بازمانده از نسل دايناسورها هستم که شهاب سنگ انقلاب اسلامی نسل شان را بر انداخت ، و اين دائی ناصر بازمانده با همه دائی ناصر هائی که تا حالا شکار کرديد فرق می کنه . »
خودم را زدم به خريت و گفتم تا خمينی باشد ، اميد به نجات انقلاب وجود دارد ! زهی خريت ! تا سال شصت و دو ، به اين باور قطعی رسيده بودم که انقلاب از دست رفته ، از جبهه به خانه آمدم . هنوز وقتی مردم از دردهای جديد سخن بميان می آوردند ، به آن ها وعده می دادم که ، : درست خواهد شد و در اين خيال که چگونه درست خواهد شد غرق شدم و از زندگی بريدم و دوباره به ميان کتاب ها بازگشتم .
شب و روز کتاب می خواندم ، می نوشتم و هر شب به درگاه اهورامزدا ناله می کردم که : « خدايا مشکل انحرافات اين ملت در چيست ؟ گرچه می دانستم ، همانروز که صف برای دريافت مايحتاج بوجود آمد و عده ای ، زرنگی را در پايمال کردن حق مردم در صف می دانستند ، عدالت زير سئوال رفت و هر روز بر بی عدالتی ها افزوده می شد . با ازدياد بی عدالتی ها و حق کشی در بين مردم ، انسان های پليدتری بر کرسی های مقامات بالاتری اسکان داده شدند و مردم نمی دانستند که : « اين عمل و نيات ماست ، که پا پيچ ما می شود » .
در دوباره خوانی‌ی نوشته های مذهبی ، موضوعاتی از کتاب « کيميای سعادت » امام محمد غزالی توجهم را جلب کرد .
مثال دنيا ، مثال عجوزهِ دهشتناکی است که در فاصله دويست متری با قدی رشيد و لباس های الوان و موهای بلند و زيبا ، پشت به شما ايستاده است . وقتی تلاش می کنی و خودت را به وی می رسانی ، در حالی که از طمع درک لذت ِ رويت صورت اين عروسک ، دستت را بر پشت وی می گذاری و ناگاه عجوزه ای زشت ، دندان های نفرت انگيز خود را با لبخندی مليح تحويلت می دهد . !
بعدها به اين نتيجه رسيدم که دنيای به اين زشتی ، می تواند دنيای زيبای مهرورزی و مروت باشد . با مطالعه دقيق مقاله مربوط به توبه ، دانستم که راه بسی دشوار تر از آن است که با خيال طی شود .
سال های سال راه های توبه را مرور و امتحان کردم و هر بار دست از پا درازتر ، خود را بيشتر و بيشتر در آغوش ابليس احساس می کردم .
نماز شب ها و سحر خيزی ها ، گريه ها ، التماس ها ، سر به بيابان گذاشتن ها و کوه نوردی ها ، تشنگی و گرسنگی ، روزها از پی هم می گذشتند و کورسوی اميدی حاصل نمی شد و هر روز در کشور غائله جديدی از نامردمی و مردم خواری ، پيش می آمد . چماق بدست ها و اجبارها ، مردم را از اسلام رويگردان می کرد و انگار همه مسئوليت اين انحراف ها بر ذمه من است و هر روز ، نا آرام تر از روز پيش می شدم .
پی برده بودم که همه بدبختی های من از ناحيه ذهن است . اين ذهن من بود که اسلام را برجسته ترين « راه » و تشيع را زيبا ترين « مذهب » و توسل را بهترين راه نجات معرفی می کرد و اجازه عقلانيت را از من سلب می کرد .
هر بار برای اصلاح نمازم از خيالات زشتی که ، در کلام و رکوع و سجود ، به من حمله ور می شدند اقدام می کردم کارم بدتر می شد و در بين علمای اسلام هم کسی از ترتيب و موالات نماز اطلاعی نداشت و آنان به نماز مشترک با ذهن اشاره داشتند و حضور در پيشگاه ذهن را امری طبيعی می دانستند و بعضی از ايشان هم همان ذهن را خدائی معرفی می کردند که ما بايد توجه مان به او باشد .
کلام را کوتاه می کنم و به اصل می پردازم که مردم ما مردمی عجول هستند و سريع می خواهند بدانند که آخرش چه می شود و همين نگرش در من هم بسيار کاربرد داشت و تا وقتی که دست از عجله نکشيدم و به حال و لحظه نينديشيدم نفهميدم که از دم نبايد غافل شد و با مثنوی راه آغاز شد .
نماز را با رعايت اصول مراقبه خواندم ، گرچه قادر به مراقبه نبودم ، اما خوش حال بودم که ، بالاخره راه پيدا شد و رفته ، رفته به همه کاربردهای نماز آشنا شدم و دانستم که چرا و چگونه نماز ستون دين است و به روشنائی رسيدم . فهميدم که اگر هزاران پيامبر برای رساندن خبر به مردم قيام کرده اند ، تنها برای نجات بشر از دست ذهن بوده است و برای تفهيم اين موضوع به مردم ، افسانه ها و قصص فراوان سرودند و راه های بسيار را سنجيدند و امتحان کردند ، اما نتوانستند ، اصل پيام را به مردم برسانند .
هر پيامبر با مرگ خود ، مرگ راه خود را امضا می کرد و بازماندگان از « راه » وی سوء استفاده می کردند و در حقيقت ، بنيانگذار فساد مذهبی ، « هارون » برادر موسی بود که ، آخونديسم را واسطه بين مردم و خدا قرار داد و لباس رسمی روحانيت را ابداع فرمود و تبليغ را در انحصار خانواده و نسل خود در آورد و در آمد آن را حق خدا فرموده‌ی خود ، بصورتي که ، از مردم خواسته بود ، طبق فرمان خداوند ، بهترين و پروار ترين حيوانات اهلی را برای خدا قربانی کنند و پوست و روده و امعاء و احشاء آن را در آتش مقدس برای خداوند بخور دهند و گوشت ها را تحويل « هارون » و خانواده اش بدهند و آن ها مختارند هر طور که مايل هستند از اين گوشت ها استفاده کنند . و برای بر طرف کردن کليه مايحتاج خود و خانواده اش قوانينی را وضع کرد ، حتی حبوب پاک شده و آرد های اعلا و پرورده و آماده !
شايد خيلی طول کشيد تا به اين درک و فهم برسم که دين خدا چيست و چه هدفی دارد . در پی اين آشنائی بود که عميقا باور پيدا کردم که « راه خدا » نه راهی است که انسان برای طی کردن بپذيرد و اين انسان ها هستند که ، برای رهائی از شر راه ، به آخونديسم پناه می برند و ايشان را در مال و جان و ناموس با خود شريک می کنند تا معجونی ساخته شود  و هر معجونی پذيرفتنی است  ، الا حقيقت و حقيقت راه خدا !
بر  آن شدم که دست از ادامه راه بر ندارم و تا انتهای لوح محفوظ را که اينک به واسطه نماز و مراقبه در مقابل ديدگانم قرار گرفته بود ، بخوانم و خواندم .
امروز به همه کسانی که سخن مرا می شنوند اعلام می دارم که ، برای بشر بيش از دو « راه » نيست ، راهی به سوی خود و خدا و راهی بسوی شيطان و ابليس .
توانستم به همه هدف ها آگاهی يابم و مقاصد را کشف کنم . برای هر کدام مثال های روشن دريافت کنم و همه زوايای تاريک دين را روشن ببينم ، اما ……………….
امروز روشنفکران ما از دين بيزار شده اند و غافلند از دشمنی که با سلاح دين می تواند ، نسل ها و اقوام زيادی را از بين ببرد و ماترک شان را غنيمت بشمار آورد و غافل تر اين که دشمنان مردم در باطل خود منسجم هستند و تا روزی که احساس قدرت و پشتيبانی‌ی نظامی را با خود حمل می کنند ، متحد تر هم می شوند . و بشارت که اين انسان های ضعيف و ضعيف کشی که گرد حرم رهبری طواف می کنند ، اولين کسانی هستند که مرعوب قدرت بالاتر می شوند و هيچ قدرتی بالاتر از قدرت مردم نيست . همه تلاش من در زندگی يافتن خدای برتر بوده است تا در مواجهه با مدعيان خداشناسی و خدا پرستی ، بتوانم خدای برتر را مانند اژدرهای موسی ، به جان خدايان مصنوعی و باطل مدعيان بيندازم و چنين کردم و تا امروز در اين روياروئی اين خدای برتر من بوده است که باطل را بلعيده و در مناظرات ، جز سرشکستگی برای ، روحانيت ، ارمغانی ديده نشده است . امروز بر همه سياسيون و مدعيان مبارزه در راه آزادی ، لازم است ، تا به سلاح دين مسلح شوند و از بی دينی پرهيز کنند و اگر دين هم ندارند و يآ اينگونه فکر می کنند ، بهتر است ، دين را بشناسند و از موهوم و خيال بپرهيزند ، گرچه دين زدائی در بين مدعيان بی دينی بسيار سخت تر است از مدعيآن دين داری ! به آنان که بدنبال راه های طبيعی و خدا فرموده می گردند ، بيشتر می توان اميدوار بود تا آنان که خود را به کوچه علی چپ زده اند و گمان می کنند که با قبول دين ، چه طور می شود از ذهن دور شد ، در حالی که همه علاقه و لذت ما در گذر عمر ، هم نشينی و هم خوابگی با ابليس ذهن است ، گرچه ذهن هدف و مقصدش ، آزار و جهنم ، در دنيآ و آخرت باشد ! .

ياحق

Posted by آسور at 08:30:30 | Permalink | No Comments »

Monday, February 4, 2008

پنجاه شش يآ هشتاد و شش ؟

او
يزدان پاک
دليل سفرهای زياد و دربدری ها و غريبی کشيدن ها رو نفهميدم !
پدر من يک کارگر ساده ساختمانی بود . شايد باورتان نشود که خوردن پنير و چای شيرين جزئی از آرزوهای ما را شکل می داد و من برای خريد کتاب به درآمد نياز داشتم . در همون سنين هفت ، هشت سالگی ، با فروش باميه و باقلوا ، کنجد ، گز ، شانسی و مخلفاتی که بچه ها مشتری‌ی اون بودند ، يک چهارپايه و سينی سر کوچه ميذاشتم و کاسبی می کردم . توی خيابون مهران ( مازندران ) منشعب از ميدان فوزيه و بالاتر از ميدان شميران يک کارگاه ساخت نان بستنی بود و کمی بالاتر شوهر عمه‌ی من يک دکه يخ فروشی داشت و اکثر روزها من با خريد خرده های نان بستنی ، مثلا يک گونی نان خرده به مبلغ ده تومن ، هر کاسه از نان خرده ها را دو ريال می فروختم . يازده سالم بود . در محله ما يک دوچرخه ساز بود . رفتار مردانه ای داشت و در عقائد خود راسخ می نمود . محکم راه می رفت و در منطقه از اسم و رسم نيکی برخوردار بود . تقريبا همه گردن کلفت های محله های نارمک تا فوزيه در برابرش لنگ انداخته بودند و چند نفری هم در صدد بودند که یه جوری اين بابا رو کله پا کنند ، تا مزاحم کثافت کاری ها و تجاوزاتشون به مردم ضعيف و جون های بی پناه و سرگردونی که نه در خونه جا داشتند و نه در بيرون خونه نشه !
به هر حال پنجاه سال پيش هنوز خط اتوبوس 119 وحيديه به ميدان فوزيه و خط 118 نظام آباد به مولوی دائر نشده بود و در دهه چهل شب ها ما می تونستيم روشنائی ميدان فوزيه را ببينيم ، شايد هنوز ميدان خاکی بود و به ياد دارم که تلی از خاک در وسط ميدان بود و اطرافش را چرخ های تاآفی و بساط حراجی ها پر کرده بود .
خسرو دوچرخه ساز ، دو تا شاگرد داشت که يکی شون برادر بزرگتر من بود . يک روز که اومد و از من آلاسکا بخره به اون ،
گفتم : خسرو خان شاگرد نمی خواهی ؟
گفت : دو تا پدر سوخته اون جا هستند که پدر من و در آرند ، شاگرد می خوام چه کار ؟ در برخورد با بزرگتر ها من خيلی محترمانه رفتار می کردم و کمتر کسی بود که از هم نشينی با من دوری کنه ، حتی کسبه محل و بزرگترها و من هم برای هر سخنی يک نشانه و مدرکی از لابلای کتاب ها داشتم که برای مردم بی سواد ، جالب بود .
خسرو خان که شايع بود ، پدرش از وزرای اسبق بوده و منزلشون سه راه ضرابخانه هست و خانواده مرفهی هستند و……….
گفت : من يک نفر رو می خوام ظهر ها وقتی می خوابم، مگس ها رو از روم بپرونه و البته کاملا شوخی کرد ! و من از خوش حالی گفتم ، پس من برم چرخ آلاسکا رو پس بدم و بيآم و حرکت کردم و هر چی صدام کردند که شوخی بود ، بابا ، من به راه خودم ادامه دادم .
اول صبح درب مغازه رو باز می کردم و تا ساعت هشت بامداد ، دخلم از پنچرگيری ها و باد زدن های اول صبح ، چهار ، پنج تومن پر می شد . هر روز ظهر مواظب بودم تا مگس ها موجبات آزار اوستا رو فراهم نکنند . از اول هم خسرو خان با اين کار من مخالف بود ، ولی من برای مگس پرانی استخدام شده بودم و وظيفه خودم می دونستم که ، به اين کار ادامه بدم . البته من يک کارگر ثابت و دائم نبودم و فقط تابستون ها و وقت های بيکاری درب مغازه می رفتم . سال اول دبيرستان نام نويسی نکردم و اوائل آبان ماه بود که خسرو خان متوجه شد من هر روز میرم سرکار و اصلا مدرسه نرفتم . خيلی عصبانی شد و طفلک توی روزمره گی های زندگی و مسائلی که من به اون ها اشاره ای نکردم غرق شده بود و بدون من قادر به اداره کارگاه نبود ، در حقيقت از خودش هم غافل شده بود ، وای به من ، که البته قبل از اين که خيلی دير شه ، متوجه شد و با پدر و مادرم صحبت کرد  .
پی گير کارای من شد و اسم من رو نوشتند و من به دبيرستان رفتم ، خسرو هم کلا دوچرخه سازی رو تعطيل کرد و سال ها بعد من ايشون رو در کرمان ديدم ، زن گرفته بود و دو فرزند داشت و يک کارگاه آهنگری و برای بار بعد که ديدمش کارمند اداره برق ناحيه جنوب شرقی بود .
بين من و دوستانم ، مردم ، هم کلاس و هم مدرسه ای ، هرگز حرفی نبود مگر راجع به ، چگونه می شود بهتر زندگی کرد ! مذهب و سياست ! تا قبل از سال هزاروسيصد و پنجاه و چهار ، مردم زياد از ما پرهيز نمی کردند ، اما سال پنجاه و چهار ، وحشت از ساواک ، همه اذهان رو در نورديده بود و رفته ، رفته ما بصورت انسان های ويروسی ای تبديل می شديم که بايد از ما فاصله گرفت تا راحت زندگی کرد و وقتی از زندگی های اون ها می پرسيدی ! ناله شان به آسمان بلند می شد که شب و روز جون می کنيم و شکم مان سير نمی شود !
ماموران نيروی انتظامی و شهرداری و راهنمائی رانندگی ، به زور از مردم باج می گرفتند و رفته رفته ، رشوه خواری به ارکان حکومتی ، اعم از سه قوه سرايت می کرد و سر رشته امور از دست نظام خارج می شد .
بعد ها خمينی برای شاه پيغام داد که : چرا جو جامعه را پليسی کرده ای و آسايش را از مردم سلب کردی و چرا سرمايه های کشور را خرج تسليحات نظامی می کنی و منظورت از خريد اين همه اسلحه چی هست .
کارمندان دولت که همه از هم آتو داشتند و از رئيس و مرئوس رشوه خوار بودند ، کار مردم را گره می زدند تا مردم وادار شوند ، برای باز کردن گره پرونده شان ، رشوه بپردازند و اين رفتار ، رفته رفته به نوعی الگو و تهديدی برای جامعه تبديل شد و مردم از نظام فاصله گرفتند و بيشتر سعی داشتند که گرفتار امور اداری و بوروکراسی نشوند .
کارمندان آپارتمان نشين برای مبلمان کردن آپارتمان های سازمانی ، نياز به پول داشتند و خريد های قسطی آغاز شده بود و هيچ کس از ترس بدهی در امان نبود و برای حفظ آبرو به هر جنايت و نامردمی دست می زد تا سر برج بتواند قسط های خود را پرداخت کند .
نقطه‌ی امنی در کشور وجود نداشت ، در خيابان ماموران نيروی انتظامی که ديگه به جای جيپ های آمريکائی ، از بنز و پيکان استفاده می کردند ؛ در کمين مردم بودند و راه های دريافت  رشوه را مرور می کردند و در ادارات هم که کسی جواب کسی رو نمی داد و تنها مسئول پاسخ گوئی به مشکلات مردم ، آبدارچی‌ی واحد مربوطه بود . بعدها فهميدم که شاه چگونه گرفتار چنبره‌ی ترقی‌ی وارداتی خود شده و در حصارهای مذهب و خرافه و جهل و آخونديسم از پشت يک ديوار بلند به روياهای خود نظاره می کند .
شاه اهداف بلندی داشت که بدليل انتخاب قشر فرصت طلب و بله قربان گو در اطراف خود ، از مردم دور شده بود و نمايندگان شاه که مامور شهرداری و کلانتری و گشت و راهنمائی و ادارات مختلف بودند ، موجب نگرانی و اظطراب مردم می شدند و ديدن ايشان و نامه های ايشان برای مردم ، در حکم يک شکنجه روحی روانی بود ، تا خدا بخير بگذراند .
با توجه به روش مامورين دولت و سم پاتی هائی که انقلابيون می کردند ، رفته رفته نااميدی در سينه مردم سنگين شد و نمای تمدن بزرگ ، به تمدنی سرکوبگر و مردم آزار بدل شد .
اما اين ها هم دليل محکمی برای حضور مردم در بين انقلابيون نبود و شايع هم شده بود که در بين هر سه ايرانی يکی ، ساواکی از آب در مياد ! و مردم وارد بحث های سياسی نمی شدند .
تا سال پنجاه و شش صدای انقلابيون به گوش مردم نمی رسيد و تنها خود رژيم در سال پنجاه و چهار با نصب اعلاميه روی محل های نصب آگهی اعم از باجه های اتوبوس و تيرهای چراغ برق ، از مردم برای لو دادن بچه های سازمان مجاهدين ، و پخش عکس هاشون ، کمک خواستند و برای هر نفر فکر کنم صد هزار تومن جائزه تعئين کرده بودند ، مردم با موضوع خرابکاری آشنا شدند .
سال پنجاه و شش ، شايد هم پنجاه و پنج و فصل تابستان بود که در جنوب تهران تظاهراتی شد و بعد از اون ميدون بیست و هشت مرداد که کم کم مردم با نيروی ضد شورش آشنا شدند . هرچه بر قدرت نمائی‌ی حکومت اضافه می شد ، توجه مردم هم به نااميدی هاشون از زندگی زير پرچم چنين حکومتی ، بيشتر می شد . با اين حال اين ها موجب حضور مردم در بين انقلابيون و قشر دانشجو نمی شد و هنوز مردم مرعوب بودند و خود را سرزنش می کردند .
پائيز سال پنجاه و شش بود که بچه های دبستانی متوجه شدند می توانند با براه انداختن تظاهرات مدرسه ها را تعطيل کنند و اين بازی‌ی بچه ها ، سرنوشت کشور رو رقم زد .
رفته رفته مردم از اين بچه ها خجالت کشيدند و برای تغئير سرنوشت شون دست به اعتصابات زدند و در کمتر از نه ماه ، انقلاب به ثمر رسيد و سخنرانی‌ی بهشت زهرا اين اميد رو در مردم زنده کرد که ، دوره بدبختی سرآمده است و از فردای روی کار آمدن رژيم جديد ، بدبختی ها رخ نمودند و عقب ماندگی ها برجسته شدند و همه آنانکه اختيار خودشون دست خودشون بود و از پدر و مادر جدا شده بودند و کنار خيابان ها و پارک ها می خوابيدند به مساجد رفته بودند و زندگی را اين بار نه با چاقو و پنجه بکس و قمه که با اسلحه گرم تجربه می کردند .
مردم بديده شک به کميته چی ها نگاه می کردند و آخوندها که ديگر امور مساجد را در دست گرفته بودند ، از توابين تاريخ سخن می گفتند و برای اراذل و اوباش ، لات ها و چاقو کش ها ، عربده جوهای قمه کش که تا ديروز شيشه های مغازه های مردم را برای دريافت باج خورد می کردند ، و مردم هميشه از اين ها دوری می کردند ، شدند مسئول اداره امور مردم ، با اجازه بازرسی ، به هر شکلی که بخواهند و اين فرصت ، فرصت طمع به نواميس مردم رو در اين انسان هائی که در گذشته دچار عقده های شديد و کمبودهای نگران کنند بودند ، فراهم کرد و بازرسی ها هر روز مشکوک تر از گذشته می شد . خانه های عفاف هم که تعطيل شده بودند ، مزيد بر علت . از يک سو هنوز انقلابيون توی حياط دانشگاه ها داشتند با کمونيست ها بحث می کردند و هر روز بر تعداد گروهک ها و تنوع خواسته ها افزوده ميشد .
روحانيت علنا از رفتارهای زشت ، نيروهای کميته ای در مساجد پشتيبانی می کردند و در خفا ، سفره ای از مال و ناموس مردم ايران باز شده بود و هر کس به اندازه توانش از اين سفره می دزديد .
هنوز مردم به وعده های خمينی دل خوش بودند و منتظر آب و برق مجانی که از آن هم بيشتر ! چرا که خمينی گفت : من امر کردم که غنائم را در بين مردم ايران تقسيم کنند و مردم به اين مقدار اکتفا نکنند و گفته بود که برای کشور برنامه های زيادی دارند که کم کم اجرا می کنند و اکنون بيست و نه سال است که چشم انتظار مردم به در سفيد شده و هنوز همان وعده ها بر جای خود باقی مانده اند و مردم در طلب همان خواسته هائی هستند که قبل از سال پنجاه و هفت مطرح کرده بودند .
زندانی‌ی سياسی ، آزاد بايد گردد . نان ، مسکن ، آزادی – حق آزادی‌ی رای – اجرای قانون اساسی – و خيلی مواد ديگر ! البته اين بار تزکيه و تهذيب زبان فارسی از لغات بيگانه و به فارسی کردن قوانين کشور ، اعم از اساسی و مدنی هم به خواسته ها اضافه شده و دوری حکومت از دين در راس امور است تا اداره امور بر اساس عقل باشد . اساسا دين مقوله این نيست که بتواند ابزار سرکوب و يا هدايت مردم باشد و اديان وظيفه تربيت حکام را بر عهده داشته اند و اکنون اين خصيصه دينی ، رنگ باخته و دين وسيله سرکوب ملت ها شده است و در مورد پالايش زبان هم ما می خواهيم که قوانين را به زبان فارسی بنويسند تا مردم بتوانند آن را بخوانند و زبان عرب زبان حيله گری و موذی منشی است و فرصت هر نوع تجاوز و سوء استفاده ای  از لغت را ، در اختيار نحوی يون قرار داده و تجربه سی ساله ملت ايران تجربه ای است بس گرانقدر و افسوس که ما ملت بهره مند از تجربه ها نبوده و نيستيم . ما خدمتگزاران خود را از بين می بريم و دشمنان را پرورش می دهيم . فکر می کنم که ملت عجيبی هستيم که دوست داريم همه کارها را بر خلاف طبيعت انجام دهيم .
روح عربیت ما را سنگدل و خونخوار بار آورده و غافل شده ايم از نان های حرامی که با لذت می خوريم ! و بعد از باور بی خدائی و بی دينی‌ی مدعيان ، روحانيت ، مردم از دين و بهشت و جهنم بيزار شده اند که کدام جهنم سوزان تر از جهنم ايران ، زير سم آخونديسم ؟
امروز مردم ما راه های رسيدن به مرگ را چهار نعل طی می کنند و هر کس در رسيدن به مرگ از ديگری سبقت می گيرد ، البته نه مرگی سرخ که مردان تن به ذلت نداده ، انتخاب می کنند ، بلکه مرگی در اوج ذلت و خفت ، سرآمد همه خوار شدن ها و بيزار شدن ها و هر روز اخبار : اعدام ، خودکشی ، فرار ، سکته ، قتل ، ترور ، تجاوز ، فريب و کلاهبرداری ، دزدی و رشوه خواری و اين که سهم ما در اين جنايات چقدر است .
پس بهتر است خدا نباشد و روز قيامتی نباشد ، چنانکه آخوندها از محشر هراسی ندارند و به هر صورت که مايل هستند در دين خدا تقلب می کنند و با هر وسيله ای راه را برای سوء استفاده های هدفمند خود باز نگاه می دارند و شکر خدا که اولين قربانيان اين قشر از مردم خواران ، مردم ناآگاه هستند . مردمی که بر دست انسان ها بوسه می زنند و سر سجده بر خاک می سايند !
بماند تا بعد
يآحق

Posted by آسور at 09:53:59 | Permalink | No Comments »