دروغ گو هميشه طماع را فريفته است .
يزدان پاک
خمينی بعد از سخنرانیی بهشت زهرا که منجر به اعتراض سياستمداران همراه وی شد و گويا دوستان به وی متذکر گرديدند که : « شما که از حکومت و دولت چيزی سرت نميشه بی خود به مردم وعده های الکی نده ، گرچه وعده های امروز شما بسيار به جا و کارساز بود و ديگه کار مردم از خر شدن گذشت و به عين خر شدن تبديل شد . » .
خمينی و همراهان وی که از انقلاب و نوع حرکت مردم ناآگاه و بدون اطلاع بودند و موجی رسيده بود و اين ها سوار شده بودند ، وعده های خمينی هم مزيد بر علت شد و همه کسانی که از رفتن شاه اظهار پشيمانی می کردند ، هم ، به فکر افتادند که بله شاه داشته ، حق ما را می خورده است و خمينی بزودی اين حقوق را به ما باز خواهد گرداند ! و رای نودوهشت در صدیی سال هزاروسيصد و پنجاه و هشت را رقم زدند .
وقتی با اين کلام باقر خان که : « هر سی سال يک بار در ايران انقلاب می شود و هر بار بعد از پيروزیی انقلاب ، روبه صفتانِ بوقلمون مسلک ، سر از لانه موش های خود بيرون آورده ، انقلابيون دو آتشه می شوند و انقلاب را می دزدند ! » روبرو شدم ، پی بردم که برای عارفان به اهداف انقلاب ، در بين کرسی نشينان و غصب کنندگان ميزها ، جائی وجود ندارد و ديری نخواهيد پائيد که انقلاب فرزندان خود را بخورد و جنگ فرسايشی ، نمايشیی ايران و عراق آغاز شد و بدنبال آن موج ترور و سپس امواج نسل کشی و اعدام های بی رويه و چنين شد که اين کوچک در نامه ای به سران نظام نوشتم : « من بازمانده از نسل دايناسورها هستم که شهاب سنگ انقلاب اسلامی نسل شان را بر انداخت ، و اين دائی ناصر بازمانده با همه دائی ناصر هائی که تا حالا شکار کرديد فرق می کنه . »
خودم را زدم به خريت و گفتم تا خمينی باشد ، اميد به نجات انقلاب وجود دارد ! زهی خريت ! تا سال شصت و دو ، به اين باور قطعی رسيده بودم که انقلاب از دست رفته ، از جبهه به خانه آمدم . هنوز وقتی مردم از دردهای جديد سخن بميان می آوردند ، به آن ها وعده می دادم که ، : درست خواهد شد و در اين خيال که چگونه درست خواهد شد غرق شدم و از زندگی بريدم و دوباره به ميان کتاب ها بازگشتم .
شب و روز کتاب می خواندم ، می نوشتم و هر شب به درگاه اهورامزدا ناله می کردم که : « خدايا مشکل انحرافات اين ملت در چيست ؟ گرچه می دانستم ، همانروز که صف برای دريافت مايحتاج بوجود آمد و عده ای ، زرنگی را در پايمال کردن حق مردم در صف می دانستند ، عدالت زير سئوال رفت و هر روز بر بی عدالتی ها افزوده می شد . با ازدياد بی عدالتی ها و حق کشی در بين مردم ، انسان های پليدتری بر کرسی های مقامات بالاتری اسکان داده شدند و مردم نمی دانستند که : « اين عمل و نيات ماست ، که پا پيچ ما می شود » .
در دوباره خوانیی نوشته های مذهبی ، موضوعاتی از کتاب « کيميای سعادت » امام محمد غزالی توجهم را جلب کرد .
مثال دنيا ، مثال عجوزهِ دهشتناکی است که در فاصله دويست متری با قدی رشيد و لباس های الوان و موهای بلند و زيبا ، پشت به شما ايستاده است . وقتی تلاش می کنی و خودت را به وی می رسانی ، در حالی که از طمع درک لذت ِ رويت صورت اين عروسک ، دستت را بر پشت وی می گذاری و ناگاه عجوزه ای زشت ، دندان های نفرت انگيز خود را با لبخندی مليح تحويلت می دهد . !
بعدها به اين نتيجه رسيدم که دنيای به اين زشتی ، می تواند دنيای زيبای مهرورزی و مروت باشد . با مطالعه دقيق مقاله مربوط به توبه ، دانستم که راه بسی دشوار تر از آن است که با خيال طی شود .
سال های سال راه های توبه را مرور و امتحان کردم و هر بار دست از پا درازتر ، خود را بيشتر و بيشتر در آغوش ابليس احساس می کردم .
نماز شب ها و سحر خيزی ها ، گريه ها ، التماس ها ، سر به بيابان گذاشتن ها و کوه نوردی ها ، تشنگی و گرسنگی ، روزها از پی هم می گذشتند و کورسوی اميدی حاصل نمی شد و هر روز در کشور غائله جديدی از نامردمی و مردم خواری ، پيش می آمد . چماق بدست ها و اجبارها ، مردم را از اسلام رويگردان می کرد و انگار همه مسئوليت اين انحراف ها بر ذمه من است و هر روز ، نا آرام تر از روز پيش می شدم .
پی برده بودم که همه بدبختی های من از ناحيه ذهن است . اين ذهن من بود که اسلام را برجسته ترين « راه » و تشيع را زيبا ترين « مذهب » و توسل را بهترين راه نجات معرفی می کرد و اجازه عقلانيت را از من سلب می کرد .
هر بار برای اصلاح نمازم از خيالات زشتی که ، در کلام و رکوع و سجود ، به من حمله ور می شدند اقدام می کردم کارم بدتر می شد و در بين علمای اسلام هم کسی از ترتيب و موالات نماز اطلاعی نداشت و آنان به نماز مشترک با ذهن اشاره داشتند و حضور در پيشگاه ذهن را امری طبيعی می دانستند و بعضی از ايشان هم همان ذهن را خدائی معرفی می کردند که ما بايد توجه مان به او باشد .
کلام را کوتاه می کنم و به اصل می پردازم که مردم ما مردمی عجول هستند و سريع می خواهند بدانند که آخرش چه می شود و همين نگرش در من هم بسيار کاربرد داشت و تا وقتی که دست از عجله نکشيدم و به حال و لحظه نينديشيدم نفهميدم که از دم نبايد غافل شد و با مثنوی راه آغاز شد .
نماز را با رعايت اصول مراقبه خواندم ، گرچه قادر به مراقبه نبودم ، اما خوش حال بودم که ، بالاخره راه پيدا شد و رفته ، رفته به همه کاربردهای نماز آشنا شدم و دانستم که چرا و چگونه نماز ستون دين است و به روشنائی رسيدم . فهميدم که اگر هزاران پيامبر برای رساندن خبر به مردم قيام کرده اند ، تنها برای نجات بشر از دست ذهن بوده است و برای تفهيم اين موضوع به مردم ، افسانه ها و قصص فراوان سرودند و راه های بسيار را سنجيدند و امتحان کردند ، اما نتوانستند ، اصل پيام را به مردم برسانند .
هر پيامبر با مرگ خود ، مرگ راه خود را امضا می کرد و بازماندگان از « راه » وی سوء استفاده می کردند و در حقيقت ، بنيانگذار فساد مذهبی ، « هارون » برادر موسی بود که ، آخونديسم را واسطه بين مردم و خدا قرار داد و لباس رسمی روحانيت را ابداع فرمود و تبليغ را در انحصار خانواده و نسل خود در آورد و در آمد آن را حق خدا فرمودهی خود ، بصورتي که ، از مردم خواسته بود ، طبق فرمان خداوند ، بهترين و پروار ترين حيوانات اهلی را برای خدا قربانی کنند و پوست و روده و امعاء و احشاء آن را در آتش مقدس برای خداوند بخور دهند و گوشت ها را تحويل « هارون » و خانواده اش بدهند و آن ها مختارند هر طور که مايل هستند از اين گوشت ها استفاده کنند . و برای بر طرف کردن کليه مايحتاج خود و خانواده اش قوانينی را وضع کرد ، حتی حبوب پاک شده و آرد های اعلا و پرورده و آماده !
شايد خيلی طول کشيد تا به اين درک و فهم برسم که دين خدا چيست و چه هدفی دارد . در پی اين آشنائی بود که عميقا باور پيدا کردم که « راه خدا » نه راهی است که انسان برای طی کردن بپذيرد و اين انسان ها هستند که ، برای رهائی از شر راه ، به آخونديسم پناه می برند و ايشان را در مال و جان و ناموس با خود شريک می کنند تا معجونی ساخته شود و هر معجونی پذيرفتنی است ، الا حقيقت و حقيقت راه خدا !
بر آن شدم که دست از ادامه راه بر ندارم و تا انتهای لوح محفوظ را که اينک به واسطه نماز و مراقبه در مقابل ديدگانم قرار گرفته بود ، بخوانم و خواندم .
امروز به همه کسانی که سخن مرا می شنوند اعلام می دارم که ، برای بشر بيش از دو « راه » نيست ، راهی به سوی خود و خدا و راهی بسوی شيطان و ابليس .
توانستم به همه هدف ها آگاهی يابم و مقاصد را کشف کنم . برای هر کدام مثال های روشن دريافت کنم و همه زوايای تاريک دين را روشن ببينم ، اما ……………….
امروز روشنفکران ما از دين بيزار شده اند و غافلند از دشمنی که با سلاح دين می تواند ، نسل ها و اقوام زيادی را از بين ببرد و ماترک شان را غنيمت بشمار آورد و غافل تر اين که دشمنان مردم در باطل خود منسجم هستند و تا روزی که احساس قدرت و پشتيبانیی نظامی را با خود حمل می کنند ، متحد تر هم می شوند . و بشارت که اين انسان های ضعيف و ضعيف کشی که گرد حرم رهبری طواف می کنند ، اولين کسانی هستند که مرعوب قدرت بالاتر می شوند و هيچ قدرتی بالاتر از قدرت مردم نيست . همه تلاش من در زندگی يافتن خدای برتر بوده است تا در مواجهه با مدعيان خداشناسی و خدا پرستی ، بتوانم خدای برتر را مانند اژدرهای موسی ، به جان خدايان مصنوعی و باطل مدعيان بيندازم و چنين کردم و تا امروز در اين روياروئی اين خدای برتر من بوده است که باطل را بلعيده و در مناظرات ، جز سرشکستگی برای ، روحانيت ، ارمغانی ديده نشده است . امروز بر همه سياسيون و مدعيان مبارزه در راه آزادی ، لازم است ، تا به سلاح دين مسلح شوند و از بی دينی پرهيز کنند و اگر دين هم ندارند و يآ اينگونه فکر می کنند ، بهتر است ، دين را بشناسند و از موهوم و خيال بپرهيزند ، گرچه دين زدائی در بين مدعيان بی دينی بسيار سخت تر است از مدعيآن دين داری ! به آنان که بدنبال راه های طبيعی و خدا فرموده می گردند ، بيشتر می توان اميدوار بود تا آنان که خود را به کوچه علی چپ زده اند و گمان می کنند که با قبول دين ، چه طور می شود از ذهن دور شد ، در حالی که همه علاقه و لذت ما در گذر عمر ، هم نشينی و هم خوابگی با ابليس ذهن است ، گرچه ذهن هدف و مقصدش ، آزار و جهنم ، در دنيآ و آخرت باشد ! .
ياحق