کمان زندگی من
اوبنام يزدان پاک
اهورا مزدا نگاهبان مان باد
پدرم استاد رمضانعلی فرزند درويش غلامحسين از نوادگان و مريدان علامه بهمن آبادی بود که بعد از سال قحطی بهمراه برادر و يکی از دو خواهر خود به تهران عزيمت کرده ، مقيم گشت و گمان کنم تا کنون به بهمن آباد باز نگشته باشد .آنطور که شنيده ام ، منزل پدری ايشان سه هزار متر مربع حصار شده دارای دو طبقه بنای مسکونی که در روزگار قحطی به سرزمينی خشک در دل کوير تبديل شده بود ، بعدها بتصرف شیخ ذاکر در آمد و اکنون در تصرف بازماندگان ايشان می باشد .
درويش غلامحسين به تاسی از مرشد و مراد خويش علامه ، ضمن هر گفتاری اين بيت را زمزمه می کرد که :
اين سخن ها کی رود در گوش خر
گوش خر بفروش و ديگر گوش خر
هفت سال بيشتر داشتم که فيضيه قم مورد تهاجم نيروهای انتظامی و امنيتی قرار گرفت . در نتيجه منزل ما به يک مخفی گاه برای طلبه های سبزواری و دوستان ايشان تبديل شد . چهار ساله بودم که برادرم به کلاس اول ابتدائی رفت و من بطور همزمان با وی خواندن و نوشتن را ياد گرفتم و کلاس چهارم همراه برادر در يک کلاس درس می خواندم . اونوقت ها آب منزل ما از طريق جوی آب و نگهداری در آب انبار به خاک شير تبديل می شد و برای مصارف خوراکی از آبی که توسط درشکه و بنام آب شاهی بدرب منازل رسانده می شد استفاده می کرديم و در بعضی خيابان ها هم فشاری آب بود که با فشار دادن شاسیِ آن آب با فشار زياد بيرون می زد و نفت هم توسط گاری بدرب منازل می رسيد . دوران دبستان را در ناآگاهی از اوضاع و شرايط به آخر رساندم . هر روز صبح هنگام خواندن سرود و نگاه کردن به پرچم ، خدمتگزاران تکه ای نان سنگک و مقداری کره جلوی پای مان می گذاشتند و در زنگ تفريح يک ليوان شير که بعدا به پاکت تبديل شد و بچه های تهران از اين پاکت های شير بجای ترقه استفاده می کردند و با پريدن روی پاکت ، از صدای انفجار و درخشش شير در فضا لذت می بردند . شنيدم که به شهيد بزرگوار و خادم ملت ايران « هويدا » که لعنت خدا بر قاتلين ناشريفش باد گفتند که : جناب نخست وزير اين پاکت های شير شده وسيله بازیِ بچه ها و ايشان جواب دادند ما می خواهيم به دنيا گوشزد کنيم که گرسنگی در کشور ما معنا ندارد . و همين گوشزد بود که دنيا را متوجه ايران و سرعت کشور در رسيدن به دروازه تمدن بزرگ کرد و اين اتحاد نامقدس و ناميمون همه کشورهای جهان در همراهی با غارتگران ايران و دزدان انقلاب که بايد از اين کشور اثری بر روی زمين باقی نماند که اگر روزی از ميان اين مردم ، ايرانيان ظاهر شوند و سربلند کنند و گذشته خود را به ياد آورند ، روز مرگ ستم و ظلم در جهان را شاهد خواهند بود و آن روز روزی نيست که قدرتمندان بتوانند به ضعفا زور بگويند و محمدرضا شاه پهلوی در آرزوی نجات مردم جهان از فقر و گرسنگی و فلاکت بود و اين برای زورگويان تحمل ناپذير بود . بله در اواخر تابستان از طرف شاهنشاه برای ما ذغال و برنج و روغن و حبوبات به اندازه کافی می آوردند و ………… مزد نمک شکستن نمکدان است !
ده ساله بودم که هر چه کتاب در خانواده و فاميل و دوست و آشنا بود را خوانده بودم و آنوقتی بود که در همان کتاب ها نوشته شده بود که فلان ملا با خواندن کتاب مثلا بوستان سعدی به فلان مقام علمی رسيده و من هر چه در خود می گشتم اثری از مقام علمی مشاهده نمی کردم و هر چه بيشتر می خواندم خود را فقير و تهی دست تر و نادان تر می ديدم .
کارهای فنی مربوط به کاردستی را به راحتی و سرعت و زيبائی انجام می دادم و تا امروز از عهده کارهای فنی در اطراف خودم براحتی بر آمده ام .
کودکی و نوجوانی پر شر و شوری داشتم . از سوئی سياسی شده بودم ! چرا که گرفتار شستشوی مغزی از سوی پناهندگان طلبه شده بودم و از سوئی همه کتاب هائی که خوانده بودم سرگذشت بزرگان دين و عرفا و پيامبران بنی اسرائيل و امامان شيعه و گفتار ايشان بود ، اين جماعت براحتی توانستند مرا به سمت خمينی هدايت کنند در حالی که خودشان به خمينی ناسزا می گفتند . من خمينی را ناجی فرض کردم و همه بدبختی های موجود را به شاه نسبت دادم و خود را سرباز منجی فرض کردم و در عوالم نوجوانی در تضاد کامل با اطرافيان بزرگ شدم . من در تمام ساعات بيداری کتاب می خواندم ، در تاريکی ی سينما کتاب می خواندم و سرکلاس درس ، پنهانی مشغول خواندن کتاب غير درسی بودم ، در زمين فوتبال در جايگاه بک می ايستادم و به خواندن کتاب مشغول بودم و بياد ندارم در مسابقه ای باخته باشیم . از سال هزاروسيصد و پنجاه و دو در سفری به مشهد و از طريق جاده خاکی راور به کرمان رفتم و برادرم را که در پادگان سرآسياب خدمت می کرد ديدم و به بندرعباس رفتم . در طول سفر سعی در انتقال دانش مبارزه به مردم می کردم و اين سفرها تقریيا به همه شهر های ايران پی در پی صورت گرفت . در هر شهری مدتی کار می کردم و خرج سفر بعدی و شهر بعدی . معدن ذغال سنگ کرمان ناظر فعاليت های کاميون های راهسازی و ترانسپورت بودم که از طرف آرشام مجبور به ترک معدن و کرمان شدم . سال قبل هم از طريق آگاهی بندر عباس به تهران عودت داده شده بودم و اصولا آنزمان مامورين اطلاعات و امنيت در سطح ادارات و نيروهای انتظامی فقط می خواستند که دردسر را از منطقه خود دور کنند و در صورت بی توجهی خوب اقدام به تنبيه و انتقامجوئی هم می کردند . قصد خاطره نويسی ندارم و تنها اشارات کوتاهی به گذر عمر می کنم و سال هزاروسيصد و پنجاه و هفت که از بندرعباس به سمت تهران حرکت کردم و در خیال من هزاران آرزو و رویا از آزادی و رهائی و شادی و زندگی ، مردمی که از دور شدن از هم پرهيز می کردند و برای کمک به هم نوع از هم سبقت می گرفتند و زمينی که توسط اين مردم آباد میشد . می ديدم که کشور بين مردم تقسيم شده و همه نيروهای مملکت به تلاش افتاده اند و آب ها را به سد ها هدايت می کنند و هدفی جز آبادانی و آبادی ندارند . دخترانی را می ديدم که در بدو تولد صاحب خانه می شدند تا ديگر مجبور به تحمل ستم شوهران خود نباشند و مردانی که هيچ خانه ای بنام ايشان نبود و در خانه همسران شان زندگی می کردند و ازدواج که رواج پيدا کرده بود و هر کس آزاد بود که به داشتن يک همسر و يآ چند همسر به دلخواه خويش زندگی کنند و برای هيچ سفری محدوديت نداشتند و از کسی اجازه نمی گرفتند . تنها زنان بودند که نبايد مطابق با نهاد جنسيتی خودشان در يک زمان بيش از يک شوهر داشته باشند و اگر زنی تمايل به داشتن شوهران متعدد داشت می توانست بصورت موقت با مردانی که دلش می خواست زندگی کند و صد البته نه از روی نياز و احتياج ، بلکه برای شاد زيستن و آزاد زندگی کردن ، تا از شر نفس رها گردد و بتواند به وظيقه خود شناسیِ خود عمل کند . روياها کش داده می شد و اتوبوس دل شب را می شکافت و جاده ها را می دريد و من چشم انتظار گذر زمان بودم و برای نابودیِ لحظه ها ، لحظه شماری می کردم .
فرازهای قابل ملاحظه ای در مرور زندگی گذشته از قلم افتاده که از جمله ، پناهنده شدن مجدد آخوندها در سال پنجاه و چهار و وساطتی که از طريق حجت الاسلام اميری مدير دبیرستان اميری خيابان ده متری شارق در تهران که از وابستگان ساواک بود برای این آخوندها کرديم تا با پوشيدن کت و شلوار ساواک را از تعقيب خود بازدارند والبته ما بعنوان مزاحمين و جوانان اغتشاش گر محل از جناب اميری اين تقاضا را کرديم و ايشان هم وقتی فهميد ما از ارتباط ايشان با ساواک مطلع هستيم ، اجبار به همکاری کرد . به يآد می آورم که آخوندهای پناهنده از پوشيدن کت و شلوار اکراه داشتند و اين کار را خيلی بد می دانستند ، اما من از اين تعصب های بی جا نداشتم و برای رسيدن به هدف به راحتی تقيه می کردم و از لباس سياسیون خارج می شدم و در لباس اوباش ظاهر می شدم و در عين مبارزه در راه انقلاب اسلامی از هم نشینی و دلجوئی از بهائيان بخاطر نادانی ديگر مسلمين و ارامنه و یهودی های ساکن تهران ، پرهيز نمی کردم و با همه فرق و پيروان اديان نشستی مسالمت جويانه داشتم و از هم کاسه شدن با آنان نه تنها اکراه نداشتم که تشکر هم می کردم که به من افتخار دادند تا در کنارشان به صرف غذا مشغول شوم و اميدوار بودم که بزودی خرافه و جهل و جادو و جمبل و دعاهای نوشتنی و رمالی افشا شود و غافل بودم که خمينی خود یک دعا نويس و رمال است که توسط فرقه قاجاريه برای اجرای نيات آنان به رهبری برگزيده شده و اين انتخاب در روزی که قاجارها برای جواب دادن به خمينی که خواستگار دختری از ايشان به نام فخر ايران شده بود به ايران آمده بودند ، صورت گرفته بود و ما نمی دانستيم و اين که کلاس های قرآن در مساجد مختلف کشور برگزار می کردم و به رواج انديشه های سياه و ارتجاعی دامن می زدم و از گذاشتن اسم و اثر پرهيز می کردم . هيچ کس نمی دانست که من کی هستم و از کجا هستم . من فرزند ايران بودم و همه خاک ايران رو گشته بودم و برای هر کس يک همشهری بحساب می آمدم .