بنام روشنائی و دانائی
درود بر شما
نشانه ما برای رفتن و رسیدن ، نکته یگانگی و یکپارچگی فرزندان انسان است در دو سوی تاریخ آفرینش ؛ به شکلی که بشکافیم فلسفه جامعه مادر و خانواده آغازین آدمین را بر روی زمین و بازدارنده های این یکپارچگی شادمانه و باز شکافت بازگشت به آن یگانگی را بشناسیم و بر شمریم .
پوشیده نیست این نیاز ، برای موشکافی گذشته آدمی آن هم در خانواده نخستین بر روی زمین و باورهای قانونمندی که این مردم را در کنار یکدیگر سامان داده ، از آفرینش و چگونگی پیدایش از دیروز و پری روز تا امروز و فردا ؛ یعنی بشکافیم و برسیم به زیرو وان ( 1/0 ) صفر یکه هستی و آفرینش .
در چگونه بودن آفریننده سخنی ندارم و خود را در اندازه نام و نشان گذاری برای ” او ” و گمانه زنی در اطراف ” او ” نمی بینم و آدمی در این قد و قواره نیست که برای او نام و نشانی بسازد ، جز ” او ” .
همه ماده ابتدائی برای رسیدن به هدف و نشانه ، همان است که از گذشتگان به ما رسیده از سخنان خوب و بد و اندرز روشن آئین مرد بزرگی از تبار ” رهجویان ” زرتشت اسپنتمان به این سخن که فرمود : ” سخن ها را بگوش بشنوید و سپس هر بانو و آقا از شما ، از دو راه ، خوبی یا بدی ، یکی را برگزینید ” .
در روزگار یکپارچگیی خانواده آدمین ، باور بزرگ بر آن بوده است که : ” او ” بوده و هست و بود به بود او بود شده و او بود ؛ ” خود را گنجی دید ناشناخته ، خواست تا بشناسندش ،پس آفرید ” ! پس بود او ، به خواسته ای بود ، تا بشناسندش !
سپس ” عقل ” را آفرید و در نشستی با عقل ، برنامه آفرینش را شکافت ؛ تا امانت داری بر دوش کشنده برای ” عقل ” بسازد که ، تاب بیاورد این بار بزرگ را !
نشانه ای گزیده شد و آن بهشتی بود در هشتن و گذشتن تا عقل هیچ نخواهد جز آن که با معبود دانا هم نشین شود و این هم نشینی ، همه خواسته آفرینش بود ، از پیمودن و رسیدن ، تا به بود ” او ” با بودن خو بگیرد .
چنان بود تا در اندیشه آفریدن خانه ای ماندنی و بی رنجی برای کاشت و داشت و برداشت ، در بی غمی از بیل و داس ؛ بگونه ای که فراهم شود خواسته به درخواست عقل از نوشیدنی ها و پوشیدنی ها و خوردنی در گردهم آئی با اندیشمندان و دارندگان راه .
همه آفریده ها ، برای آسان عقل است در بی نیاز شدن از خواسته ها و پدران ما آن خانه آسایش را بهشت نامگزاری کردند و در برابر آن دوزخ ، ویژه دانائیی از راه بدر شده ، به خواسته های بی ارزش از خان و مان و اهل و همسر و دیگر بند و بست هائی که عقل را از پیمودن ، باز دارد .
دانائی بر این باور است که هر سازه ای در گرو نیروی گرما و آتش است از آغاز ساختمان تا پایان بهره برداری و نابودی .
برای زمین و این زندگی ، آتشی به بزرگی مهبانگ ” بیگ بنگ ” نیاز بود !
برای ساختمان بهشت ، به چه مقدار نیروی گرمایشی نیاز خواهیم داشت ؟
خداوند دانا و توانا ، از جادوگر بیزار است و توانائی بهره وری از جادو به آن گونه که بگوید ” شو ، پس بشود ” را ندارد ؛ بلکه این فرمان در زمان لازم و با بکارگیری نیروی مورد نیاز و صرف مواد ، اجرا میشود و برای ساختمان ، آن چه بخواهد ، ابزار و وسائل لازم ، آماده می کند و در زمان مورد نیاز هزینه می کند تا خواسته بدست آید ؛ چنانکه در آفرینش گواه بودیم و سیر پرورشیی “مهبانگ ” را تا امروز دنبال کردیم و تا پایان از کار و بازده آن آگاهی یافتیم و میدانیم هستی ، کی ، کجا و چگونه به انجام خواهد آمد .
در آن چه نوشتم ، دقت کرده باشی ، خواهی دانست که دیگر نشانه های آفرینش برای رسیدن ، ساخت حرارتکده ایست بزرگ تر از ” مهبانگ ” به فراخور نیاز تا بهشت ساخته و برپا گردد .
مهبانگ به این جهت بزرگ و مهین است که پایان نیافته و آرام نمی گیرد و هم چنان از دم آغاز تاکنون و تا پایان زندگی جهانی در شکم نیستی فرو میرود و بر دایره جهان و درازی روز هستی می افزاید و این گونه است که روزها در گردش بزرگ هستی به گرد خویش با هم برابر نیستند و به گواهی پیشینه انسان بر زمین ، اینک روز هفتم است .
همه از آتش است و به آتش بازمی گردد . آتش مایه زندگی است . ماندگاری به آتش و در آتش است و بر آتش .
پس از عقل ، نیروی حاضر در گردهم آئی آفرینش ، آتش بمیان آمد که عهده دار ساختن شد از چیز نخست تا همه چیزها و از کهکشان نخست تا جهان فراگیر و فرمان شدن از بشو و شدن هم آن ” مهبانگ ” است که فرمان ایست برایش گواهی نشده است .
پیمان کهنه :
عقل را خواست و خواسته در میان گذاشت که همانا ” خواستم تا بشناسندم ” با نشانی در پایان هر یک از دو راه ، ” نیکی و بدی ” و یک داوری ، در اندازه پیشنهاد : ” بی گزینش ، سرگردانی فراهم نکنید و در سایه جدا کردن و برگزیدن ، آرام به زیست همیشگیی برنامه شده ، بگزرانید .
برنامه بودنش را دودلی نیست ، ولی گزینش ، نوع را می خواهد و بی برنامهگی ، جای اندیشه ندارد .
برای هر ذره ای ، برنامه ای نوشته شده و ذرات هستی ، باهم و جدا از هم ، در راه رسیدن به درستی ، بار مسئولیتی بدوش می کشد .
اندازه عقل را ، جادار ، به بزرگی دانائی و روشنائی آفرید.
پیمان همیشگی :
آتش را خواست و خواسته در میان گذاشت که همانا ” خواستم تا بشناسندم ” و این در گرو آفرینشی است سزاوار ستایش .
پیمان پنهان شده در شکم پیمان کهنه و پیمان همیشگی ، حیله ایست که به آفریننده نسبت می دهند و من میگویم ، نمک زندگی و شیرینی آفرینش به همین نیرنگ است .
دانای روشن با عقل و آتش به هم برآمدند در یک تن .
دستور آن بود تا در نگاه همیشگیی دانای روشن در مقام داوری ، عقل و احساس در بازی نشانه دار آفرینش ، هستی را برشمرند .
سخن آن است که یک ، دو نشده ؛ داد و بی داد اوست ؛ کشنده و کشته شده ، زننده و زده شده ؛ دلدار او و دلبر او ؛ او باید بشناسد و او باید شناخته شود و این یاوه را به یاوه نیافریده اند .
پیمان ها بسته شد و قرارها گذاشته شد . ” آسمان بار امانت نتوانست کشید ، قرعه فال بنام من بیچاره زدند “.
نمی دانم سزاوار است در این قسمت سخن ، نوشته پیمان نامه ها را بیاورم یا نه ؛ ولی مردم زمین دوست دارند به پایان در آغاز دانا باشند .
شنیدم مرادی را پرسیدند ، ” حقیقت چیست ” ، گفت دیگری پرسید ، پاسخ دادم و او به گونه ای آبی زرد رنگ فرو ریخت ! زردابه ای را که در این شیشه می بینی ، همان کس است که به کوشش ، قطراتی از آن را برداشتم !
پیام زیبا و روشن است و آن چه که آن مرد را آب کرد ، شدت غیرت بود از دانائی بر کتاب ذهنی که ” پیر ” بر وی گشود و آن کتابی بود که همه نیت ها و خواسته های دارنده را از زمانی که به یاد می آورد ، تا امروز و نوشتاری با شتاب ” ذهن ” و سفرهای بلند به زمان های کوتاه و کارهای بزرگ به وقت کم ! بی نردبامی بالا میرفتیم و بی اجازه وارد می شدیم ! وارد می کردیم !
نمی دانم سر و ته این نوشته را چگونه ببندم که زبانم را نمی فهمند و دانستنم را نمی دانند و همه گذشته مرا دستور می دهد که افشای رازهای مکن و بگذار زندگی راه خودش را طی کند و حقیقت آن است که ؛ اگر چشم طمع ببندم بر یافتن رهجویانی استوار ؛ خدایم را می ستایم که کردن زندگی نیست ، مگر به ستایش آفریدگار بزرگ که در یک تجلی ، هستی را آفرید .
عقل و آتش شدند جانشین آفریننده در دایره چیرگی ، آتش به امور ماده و آفرینش ذره دستور یافت و عقل به امور تهیه بلیط بازگشت ، برای سفینه ای که تنها رهائی بخش است برای دستگیر شدگان روز داوری و خوشا به آنان که بلیط تهیه می کنند و غافل نیستند از نشان و پیمان .
همه آن چه پدید آمده یک خواسته است و دستوری که در همگرائی عقل و احساس به ساخت بود و این ساختن که گرفتار ذهن های گرفتار ، تنبل و درمانده ای که گوئی جز به خوابیدن زیر ذهن و آن سفرهای بی خاصیتی که اضافه نمی کند بر کسی ، جز رنج و این ناتوانی بزرگ که گرفتار هیکل شده و این ویرانی ها را بر جای می گذارد .
در حالیکه آدمی به مدنیت و انسانیت آواز می دهد ، نمی دانم بخندم یا گریه کنم ! براستی این ها چه کسانی هستند ؟ خواسته هایشان چیست ؟ چرا با خدا دشمنی می کنند ؟ چرا نمی شنوند ؟ چرا نمی فهمند ؟
چراغ افروختیم بر همه تاریکی های ذهن آدمی از درازترین سده ها تا امروز و تا فردا و تا بی نهایت ، زیستن و مردن وقتی به هم کمک کردیم و به جای پوشاندن ، بر ملا کردیم و گفتیم ، ناگفته های آزار دهنده و بد را ، از کودکی ، از دست درازی ، از گمراهی ، از بزرگترهائی که راه بد را برای ما به جای گذاشتند ، ما خویشتن را جر و واجر کردیم ، همراه با شکافت آفرینش ، پیش و پس از آن .
ای داد