Thursday, November 5, 2009

راه سبز اميد

Pa ta sar Khoda

 

بنام روشنائی و دانائی

سيزدهم آبان ماه يکهزاروسيصدوهشتادوهشت نيز بگذشت .

رژيم نابکار با رو در رو قرار دادن فرزندان ميهن در درون مدارس ، جبهه جديدی برای مبارزه باز کرد و نوجوانانی انگشت شمار ، انگشت نمای هم دوره ای های خود شدند و شرکت شان در سناريوی سيزده آبان بر اساس گزارش رسانه های حکومتی ، لکه ننگی شد بر دامان نوجوان‌هائی فريب خورده که تا آخر عمر بر سرنوشت‌شان خودنمائی می کند و تا سال ها ، به تمسخر از اين حرکت ناشايست‌شان ياد خواهد شد .

اين روز به ياد ماندنی و اين شرکت بزرگ و يکپارچه ملی ، رهبری نشده و خودجوش مردم در برابر ده ها لشکر تا بن دندان مسلح ، از سپاه اشغالگر ، که از نخستين ساعات روز همه راه ها را در اختيار گرفته ، مانند سگ در کنار همراهان ، چونان شير شده ، به مردم حمله‌ور می شدند ، يکپارچه‌گيه سزاوار ستايشی را به نمايش گذاشتند .

من هميشه با برپائی تظاهرات و هر کاری که حرمت انسانی ايرانيان را بشکند ، بشدت مخالف بوده و هستم و خواهم بود و اعتقاد راسخ به رهبری خردمندانه ای دارم که ما را از اين درگيری ها بی نياز می‌کند و بارها اشاره کرده‌ام که مردم وارونه بين در اين باب نيز ، تجربه راه های درست را دور از شان خود می بينند .

البته گلايه از مردم نيست که اين ملت عقب نگاه داشته شده ، با اين انديشه‌های سرکوب و لگد ماليده شده ، به نيکوترين روش‌ها ، تغئير را فرياد برآوردند و به روشنی آگهی دادند و بر فريب خورده‌گی‌های سی ، چهل ساله خود و پدران‌شان اذعان آوردند و اين بار نيز رو در روی يکی ديگر از سناريوهای ولائی قرار گرفته در همسايگی فيلم‌سازان ، هم‌بستگی‌های زيبای خود را در سپر بلای همراهان شدن ، نشان دادند .

مردم برای آن که اسلحه های حکومت به ياران‌شان برخورد نکند ، خود را سپر مزدوران قرار ميدادند و هر دم حماسه‌ای را بر می شمردند .

برای اين گفتار که در برابر بودن مردم ، تهی از ارزش است ، هدف ستايش نيست که حضور اين مردم هميشه ستودنی و زيبا بوده و نمونه های گذشت ايثار ملی ايرانيان در تاريخ بشر نمونه آوردنی است ، اما بر آن هستم تا پرده از نگاه خود در باره ، هم اينک بعد از اين ، بردارم و در چهار ديوار خفقان ، به بيان خواسته های فردی خود در فرآيند اجتماعی‌ی حرکت ، بنويسم .

سرآغاز ، اشاره ای داشته باشم به رهبر اشغالگران ميهن بزرگ ايران ، به نادانی مردمش ! که هيولا ، گمان مبری که نيروهای حرام پروده ات توانستند رو در روی اين مردم ايستادگی کنند و مردم را در روز سيزده آبان پراکنده کنند که پراکندگی ما به دو دليل برجسته صورت می گيرد ، نخست مير حسين موسوی که ريشه ايرانی ندارد و بازگشت به شعارهای بعد از انقلاب را دستور فرموده و قصد بر کرسی نشاندن دوباره ” الله ” بر اريکه سلطنت بر مردم ما را نموده که کمی دير شده و مردم ما به آفريده بودن ” الله ” پی برده و به دروغ مسلمانان آگاه شده اند و ديگر برای الله و دار و دسته پليدش دير شده که مردم با فريبی دوباره به دامان خبيث اين خدای شهوت زده عرب باز گردند .

دوم اين که کروبی با همه بزرگواری و شجاعت که به حق ، سزاوار رهبری يک قيام بزرگ هست ، عمامه اش مشکل زا شده و وابستگی وی به کانون های حوزوی و حوزه های دينی ، اعتماد مردم را دور می کند .

اين قطار راه افتاده و در راه خود کمترين هائی که لای ريل و چرخ ، ريز ريز کند ، همان ” الله و دار و دسته‌ی خونخوار و غارتگرش ، همراه با مبلغين مذهب منحط و فساد زا و مزدورانی که فروختن خود و ناموس را به لقمه ای نان در راس نشانه های زندگی خود قرار داده اند و در پناه حکومت اشغالگر در راه پيمائی ها حضور پيدا می کنند و چماق بدست می گيرند و بايد که انتظار روز آزادی کشور را فراموش نکنند و روز شمار و تسويه حسابی بزرگ و تاريخی که چگونه اين مردم هميشه در بين خود مزدور و حرامی پرورش ميدهند که روزی در نگاهبانی از شاهنشاهان و روزگاری به هواداری از اشغالگران بر سفره بی صاحب ، می چرند و نشخوار می کنند و احساس زرنگی از مخيله آدم فروش‌شان نگذرد . روز حساب نزديک است !

مزدوران ميهن فروش هميشه بهانه ای در برخورداری از چتر حکومتی برای خود تراشيده اند که اين بار گوئی تراشکاری خوش دست به تراشيدن زائده های خيالی اين قوم پليد و ناموس تسليم غير کرده ، به پا خيزد و نسل خودفروشی و بی ناموسی را برای يک بار و برای هميشه در اين کشور از ميان بردارد .

عده ای زالو صفت هم در ميان صفوف مردمی داخل شده اند و از فرصتی ، استفاده سوء می کنند و کسانی که می دانند اگر نظام جمهوری اسلامی سقوط کند آنان از گرسنگی و بدبختی ، پرپر خواهند شد و اين دليل محکمی است بر انگاره های حفظ موقعيت و نگاه داری رژيم در لوای مخالفت ، که نگران روزگار بی پناهی و گرسنگی هستند و امروز می توانند بنام به دست درازی و گدائی بنام راديو و تلويزيون و روزنامه و ……………. سفره ای برای خود پهن کنند که لقمه های گران قيمتی نيز در گوشه و کنار سفره يافته اند .

سوم آن که مردم ما نيستند آن مردمی که نشسته‌ی ناموس به غير فروخته ای جرات بکند به آنان توهين روا دارد و اگر روز مقابله رسيد در آن روز همه گذشته را تسويه خواهيم کرد و به گمانم ريشه‌ی ناپاکِ بی ريشه‌ها را از سرزمين پاک بيرون کشيده از ميان بردارد تا ننگ هزاروچهارصد سال بردگی را به زيبائی از چهره اين مردم و اين خاک بزدايد .

چهارم آن که ، اين ميدان مبارزه ای است که يک برنده بيشتر ندارد و آن مردم بزرگ ايران هستند ، پس کار شما به آخر رسيده است .

و پنجم به پنجگانه بودن ريشه های راه ، چشم در راه می مانيم و نويد روزهای بودن بيشتری را تا آخر سال هشتادوهشت از سوی مردم داشته باشيد و اولين روز ، روز شانزدهم آذر ، روز دانشجو !

 

 

 

Posted by آسور at 06:53:14 | Permalink | No Comments »

Saturday, October 24, 2009

خون در گرو سبزها می کنم ، کروبی تنها نماند

karubidampaee

بنام روشنائی و دانائی

با درودی از ته دل ، به تو هم درد و همراه دلبندم .
بنام تو آغاز می کنم که از پدرانم آموختم ؛ تو را بايد که دوست بدارم و با دوست داشتن تو ، مردم ، نام می‌گيرم و از مردم شده ، با مردم می‌شوم و برای شدن ، به من آموختند تا بياموزم و آموختم .
در روزگاری اين چنين بی همراه و سرنوشتی چنين بی فرجام و تاريک و پيشينه ای ، چنين سرزنش شده و در زمينی بسته شده بروی سخن و گفتگو ، چنان که می بينيد ، زاغ و ذغن ، بلبلی می کنند و بلبل ها ……………………… !
همواره راحت تو ، از درازگوئی ، بازم داشته ، يادت باشد ، من به روشنی از ته راه آگاه بودم ، اما از همراهی با شما کم نياوردم و امروز به سبزی زمين و همگرائی سبزها می انديشم و دوست ندارم نااميد کنم اين خيل اميدوار های سبز و گرامی را .
با تو می آيم و بی هيچ ادعا ، به باور راهی که برگزيده ام ، راهنما را نور چشم می دانم و امروز به ياد شجاعت و شهامت های مرد بزرگی هم چون ” آقا مهدی‌ی کروبی ” ، سبز و با اين که می دانم او هم به دين ارثی وابسته است و در گمراهی ، راهی را برگزيده که هم چون پيشينيان عمامه بر سرش هر چه بداند از خدا و راه خدای آفريننده هيچ نمی داند و در نا آگاهی از فريب شيطان ” تلبيس ” ، به باور خدائی گمراه شده است که ابليس ، راهی سوای از راه آدم و نشانه ويژه خود را در دستور کار دارد و کار دارد که از کار ، چون انسان ، بی‌کار نمی‌شود ؛ به راه آمده ، نه به چَرا ! بی دل ، بی خواسته ، بی چون و بی چرا !
باری به هر روش ، رفتار مردانه اش پسندم آمد و اين گذشت ، فداکاری و مردم‌داری او کمر خم نشده ام را تا کرد و اينک اين پيمانی که گواهی می کنم و از خون خود در راه خدمت به مردم چشم می‌پوشم ، زبان و قلم در راه سبز به کار می گيرم ، جز به سبزی نمی انديشم که خواسته بزرگ مرد تاريخ اصلاحات زمين آبادی زمين را ، خواسته خود و مردمم بر می‌شمارم و توان خود به کار می گيرم ؛ باشد که مردمی شاد و آزاد ، ميهنی آزاد و آباد ، داشته باشيم و اين حسرت که بر ما گذشت ازفرزندان ما گذر نکند
.

Posted by آسور at 11:55:37 | Permalink | No Comments »

Saturday, September 12, 2009

ضحاک از تريبون نماز جمعه ، فرمان قتل عام داد

بنام روشنائی و دانائی

1.       وظيفه من ، ساختن فکر است ، و خواندن مردم به اين سالن های فکری .
آن چه انتظارش نمی رفت ، شد و از ميان مردمی که ، گمان ميرفت از تربيت و پرورش اسلامی ،
 تهی از شرف و مردانگی شده باشند ، مردان بزرگی هم چون “ندا آقا سلطان” بيرون آمدند
و با خون خود ، آزادی بشر را گواهی کردند .

2.       آنان که نگاه فراگير به دوره ای که می بينند ، ندارند و به روزمره گی تن در داده روزی دوازده ساعت کار می کنند
و هشت ساعت می خوابند و چهار ساعت بر سفره می چرند
و به خلا آرام می شوند ؛ چيزی نمی پسندند جز گذر آرام اين زندگی سخت ، تيره و نابودی خواه ،
آنان که درد  سر  را ، برای نشخوار سخن دوست دارند ؛ چيزی برای گفتن ندارند !
يا در نبود ديگران ، سخن به درازا می کشند ، بار را سنگين می کنند و اگر دانشی در زمينه فوتبال داشته باشند ،
و هم آوازی بيابند که سفره عشق و دلدادگی مهياست و چراگاه آباد ،
نه از آن سو که ورزش را دوست دارند ، بلکه جائی برای سخن پراکنی پيدا می کنند و نمائی از دانستن ها  ؛
چه خواسته ؟ که ببينند زمان و روزگار خود را و گواهی کنند پيش آمده ها را ؟

3.       بيرون شدن و گسستن مردم ايران از دوره نادانی مردم زمين بنچاق  پيشگامی است در رهائی از پرستش شيطان
و بازگشت به خداپرستی و خود شناسی ، زمينه ايست روشن برای رهائی بشريت از بدی های نادانی نابودی خواه ؛
 کژ بينی و ، وارونه بينی ! که بشر را در جايگاه برترين حيوانات از خوی و منش حيوانی ماندگار کرده است .

4.       آن چه در هزاره سوم از تولد مسيح و بالا آمدن شهر نشينی در ملت های جهان برای ايران پديد آمد ؛
قدرت نادر و کميابی بود که به افسانه ها ، چسبيده بودند و ساخته شدن ضحاک ، فرعون يا معاويه و يزيد ،
يا بازگشت خليفه های عباسی بر کرسی قدرت ، آن هم در ايران ! اينک نيز با پذيرش روبرو نيست کسی باور نمی کند ؛
که اين مردم ، افسانه ضحاک نمی دانند و نوشته های پنهان نمی يابند .

5.       لکه ای که نسبت نادانی به گذشته بشر را سزاوار می کند ، باور راه هائی آسمانی است ،
در نمائی که ، آسمان ها ، در تصرف شيطان است بر اين روش که وارونه بينی را بشکافی و ببينی ،
از آن جا که باور راه آسمانی ، بر جسم و جان مردم چيره گی يافته ؛که جز “الله” بر خدا نامی روا نمی دارند ،
در نمائی که ، خدا فقط خداست ! بی نام ، بی نشان و نام گزاری برای خدا ، ويژه شهرها و دهاتی کوچک مانند زمين های قوم يهود و قريش بوده!

6.       مفت خورانی بد چهره و بد نهاد ، در پس نقاب دانش و فلسفه ، به نيرنگ و توهم ،
شهری سرشار از نيکوئی ها را نقاشی کردند ، وقتی نمی دانستند و اين کار بد آنان و آن باور زشت مردمان ،
ارسطو و افلاطون را ، بر بلندای همه زشت انديشی ها و کژنگری ها ، در جايگاه نيکان نشانده از ايشان به سربلندی ياد می کنند ؛
در  چهره ای که همه پليدی های تاريخ ، زاده افکار پلشتی است که از توهم حيوانات ، بر سينه تاريخ چسبيد
که همه زشتی های کاربردی آن در چهره ای به نيکی پيچانده شده ، که درمان کند رنج را که خود رنج بی پايآن است
 و نامردم ، در نگاه وارونه بينِ مردم نادان ، شدند ، دانا و فيلسوفی که هنوز مدرسه های دينی از نوشته های ايشان
در راه غارت جان ، مال و ناموس مردم بهره می برند و به نگاه روشن ،
بازپس ده چنين نگرش هائی را از حوزه های علميه اسلاميه در هيبت خمينی و خامنه ای يا قرون وسطی ديديم
و اين روند رو به نابودی آزمون توهمات مظنون ها ، زمين را فلاکت و بدبختی رسانده و ديری نپايد که به بهبود آن اميدی نرود .

7.       برای من در پنجاه سال رزم بی آرام در راه رسيدن به آزادی سخن ، واژه ها معنای روشن تری دارند
و از آن جا که همه اديان آسمانی را شکافته و ريز ريز کرده ام و به راستی و ناراستی ، درستی و نادرستی ،
راه ها آگاهی پيدا کرده ام ، آگاهی بر هيولای وجود مدعيان دانشی که در سايه سار ، سرکوب سخن بر کرسی نشسته
و به گواهی شيطان ، تريبون يافته ، کاری چندان ، شمرده نمی شود و به آسانی ديده ميشود .

8.       ما گرفتار پيام انسان های درمانده و نادانی چون ” حافظ ، سعدی ، مولوی ” شديم
 که در باور راه های آسمانی و گواهی راه به ارث رسيده ، ما را از ناباوری آزاد کردند ، تا بشر در شيطان جاودانه شود
که ابله گونه خدائی به آفرينندگی برگزيند که ساخته خيال است .
9.       از دين ارثی بريدم و به گزينش پدرانم ر…دم ، از آسمان پريدم ، در مجرد آرميدم .
آزاری نمی بينم جز روبرو شدن با فرزندان شيطان و گرونده ها به ابليس و آنان که سربلندی می کنند به نادانی !

10.   و سخن دهم را در برداشتی از نماز جمعه به امامت سيد علی خامنه ای ،
 از خدا بخواهيد آرامی برايم بسازد تا سخن به زشتی نه آلايم که حق سخن در چنين جاندار هائی ناپاک،
سخنی است درخور و برازنده ؛ و برازنده اين حيوان دين به ارث برده پليد ، سخنانی است زشت در اندازه خودش ،
اندازه ای بی قواره و بد ترکيب از هيبت شيطان در ابليس و شنيده ای که ابليس خود فرو کرده در لباس ديگری را گويند ،
يا آن که نيست ، چيزی که نمايش می دهد .

   

 نخست فراخوان رهبری به تقليد از سخنان آيت الله العظمی رفسنجانی برای تقوای الهی !
و بشناسيم تقوای الهی را !
اينک شکافت تقوا ،
  گريزندگان از ظن و توهم در پرهيز از ذهن را رهروان ديار تقوا می توان شمرد و اين را چه به مسلمان مظنون ؟
گوينده سخن از ساکنان و فرو رفتگان در ظن و مبتلا به سرطان پروستات و رحم ، که پروستات متورم ، نمايشگر ذهن فاسد است ،
وقتی متورم ميشود و خدای بزرگ برتر از آن است که برای هر گزينه ای ، نمايشگری ، نساخته باشد .

   دوم - دل ! حيوانات دل در گرو ذهن دارند و از دل خبر ندارند و آن چه را ذهن به نمايش می گذارد را  به ” دل ” نسبت می دهند
که دنيای وارونه بینی ، دنيای شگفت آوری است .

   سوم – مرحله حضور که در پيشگاه خدا ، باز اشارتی کنم بر ذهنی که پيشگاه حضور جانوری است ،
که حضور در پيشگاه آفريننده را مسافری سزاست که بيرون رود از ديار ماده و وارد شود در هست مجرد که از مظنون بدور است
و اين متوهم فرا می خواند به آن چه که نمی داند .

   چهارم نماز ، نماز بر دو چهره ، رخ می نمايد ، چهره ای از نماز ” مشرک ” که در همراهی با ذهن
و شرکای سيار بر آستان شيطان گزارده ميشود و اين نماز مرسوم و جاری در باور دارندگان راه های آسمانی است  ؛
و نمازی بدرگاه ” او ” که در برون رفتی از ماده ، شدنی است و ديگر هيچ ! که از مسلمان و بويژه شخص خامنه ای يا خمينی بدور است ،
که اگر چنين نبود راه ايشان راه ديگری بود . مولوی بعد شصت و پنج سال زندگی در مسلمانی از طلبگی تا رياست حوزه های علميه جهان اسلام !
 توبه کرد از اسلام و به دين خدا وارد شد .

  پنجم نماز جمعه ، که به هر نمازگزار مبلغ پنجهزار تومان از طريق بيجک به حساب ايشان ريخته می شود .

   ششم بعد از جا انداختن بسيار سخن های کليشه شده ، اما رائج ، از ذکر و دعا می گوئيم و روش های انجام اين دو کار !

   ذکر ، ياد است و ياد حضور و حضور ، جائی است که ماده نباشد . اين هم ، از ظنان بدور است و مسلمان را به ديار ذکر و ياد ،
راهی نيست ، جز آنکه در حضور ذهن و شيطانی که به تلبيس در لباس خدا فرو رفته ، در ذهن نشسته ، بلغور می کند سخن را به تکرار !

 هشتم ، روح – جانوران به دروغ بزرگ ، جان را برابر کردند با روح و جانوران را روحانی ها ، برچسب زدند و اين نادانی تاريخی بشر ،
چه زندگی ها که بر باد داده و ننگ ها بر جا گذاشته و هنوز کسی نمی فهمد که جانور با رد جان به جان آفرين به دريافت روح نائل خواهد شد
و اين از مردمی که جان را روح می شمارند بدور است .

  نهم پيامبر – که پيام آوری ريشه دوم از ريشه های راه است و به کسانی منتسب است که بعد از رسيدن به يگانگی هستی خويش در برون رفت از ذهن
و سرکوب شرکا ، مسئوليت ميشود بر ابناء بشر .

   دهم دشمن ، انسان های متوهم و مظنون ، پيوسته در انگاره های ستيزگر ذهن خويش به آن می انديشند که روی روشن انديشه ،
همان فکر کردن است برای انسان های وارونه که وقتی فکر در حال کردن ايشان است ، گمان دارند که فکر می کنند
و اين افکار است که از گوينده ای برمی آيد که بگويد ، ” انسان از علوم انسانی به وحشت می افتد ” !

   يازدهم اين که روح در مواجهه با جان زشت بين و زشت پسند ، گرفتار آزار می شود و ادامه اين نوشته را شدنی نمی بينم ، وقتی بايد بخوانم سخنان زشت را !
و تنها شما را به روشن بينی ؛ آواز می دهم، تا ابليس بر ملا شود و زندگی آزاد شود و مردم زندگی را بکنند
و پايانی بدهند بر اين راه که زندگی مردم را می کند .
   ای داد
اين سخن ها کی رود در گوش خر  
گوش خر بفروش و ديگر گوش خر

  متن کامل نماز جمعه

Posted by آسور at 20:46:47 | Permalink | No Comments »

Monday, August 17, 2009

گنجینامه آفرينش

بنام روشنائی و دانائی

درود بر شما

نشانه ما برای رفتن و رسیدن ، نکته یگانگی و یکپارچگی فرزندان انسان است در دو سوی تاریخ آفرینش ؛ به شکلی که بشکافیم فلسفه جامعه مادر و خانواده آغازین آدمین را بر روی زمین و بازدارنده های این یکپارچگی شادمانه و باز شکافت بازگشت به آن یگانگی را بشناسیم و بر شمریم .

پوشیده نیست این نیاز ، برای موشکافی گذشته آدمی آن هم در خانواده نخستین بر روی زمین و باورهای قانونمندی که این مردم را در کنار یکدیگر سامان داده ، از آفرینش و چگونگی پیدایش از دیروز و پری روز تا امروز و فردا ؛ یعنی بشکافیم و برسیم به زیرو وان ( 1/0 ) صفر یکه هستی و آفرینش .

در چگونه بودن آفریننده سخنی ندارم و خود را در اندازه نام و نشان گذاری برای ” او ” و گمانه زنی در اطراف ” او ” نمی بینم و آدمی در این قد و قواره نیست که برای او نام و نشانی بسازد ، جز ” او ” .

همه ماده ابتدائی برای رسیدن به هدف و نشانه ، همان است که از گذشتگان به ما رسیده از سخنان خوب و بد و اندرز روشن آئین مرد بزرگی از تبار ” رهجویان ” زرتشت اسپنتمان به این سخن که فرمود : ” سخن ها را بگوش بشنوید و سپس هر بانو و آقا از شما ، از دو راه ، خوبی یا بدی ، یکی را برگزینید ” .

در روزگار یکپارچگی‌ی خانواده آدمین ، باور بزرگ بر آن بوده است که : ” او ” بوده و هست و بود به بود او بود شده و او بود ؛ ” خود را گنجی دید ناشناخته ، خواست تا بشناسندش ،پس آفرید ” ! پس بود او ، به خواسته ای بود ، تا بشناسندش !

سپس ” عقل ” را آفرید و در نشستی با عقل ، برنامه آفرینش را شکافت ؛ تا امانت داری بر دوش کشنده برای ” عقل ” بسازد که ، تاب بیاورد این بار بزرگ را !

نشانه ای گزیده شد و آن بهشتی بود در هشتن و گذشتن تا عقل هیچ نخواهد جز آن که با معبود دانا هم نشین شود و این هم نشینی ، همه خواسته آفرینش بود ، از پیمودن و رسیدن ، تا به بود ” او ” با بودن خو بگیرد .

چنان بود تا در اندیشه آفریدن خانه ای ماندنی و بی رنجی برای کاشت و داشت و برداشت ، در بی غمی از بیل و داس ؛ بگونه ای که فراهم شود خواسته به درخواست عقل از نوشیدنی ها و پوشیدنی ها و خوردنی در گردهم آئی با اندیشمندان و دارندگان راه .

 همه آفریده ها ، برای آسان عقل است در بی نیاز شدن از خواسته ها و پدران ما آن خانه آسایش را بهشت نامگزاری کردند و در برابر آن دوزخ ، ویژه دانائی‌ی از راه بدر شده ، به خواسته های بی ارزش از خان و مان و اهل و همسر و دیگر بند و بست هائی که عقل را از پیمودن ، باز دارد .

دانائی بر این باور است که هر سازه ای در گرو نیروی گرما و آتش است از آغاز ساختمان تا پایان بهره برداری و نابودی .

برای زمین و این زندگی ، آتشی به بزرگی مهبانگ ” بیگ بنگ ” نیاز بود !

 برای ساختمان بهشت ، به چه مقدار نیروی گرمایشی نیاز خواهیم داشت ؟

خداوند دانا و توانا ، از جادوگر بیزار است و توانائی بهره وری از جادو به آن گونه که بگوید ” شو ، پس بشود ” را ندارد ؛ بلکه این فرمان در زمان لازم و با بکارگیری نیروی مورد نیاز و صرف مواد ، اجرا میشود و برای ساختمان ، آن چه بخواهد ، ابزار و وسائل لازم ، آماده می کند و در زمان مورد نیاز هزینه می کند تا خواسته بدست آید ؛ چنانکه در آفرینش گواه بودیم و سیر پرورشی‌ی “مهبانگ ” را تا امروز دنبال کردیم و تا پایان از کار و بازده آن آگاهی یافتیم و میدانیم هستی ، کی ، کجا و چگونه به انجام خواهد آمد .

در آن چه نوشتم ، دقت کرده باشی ، خواهی دانست که دیگر نشانه های آفرینش برای رسیدن ، ساخت حرارتکده ایست بزرگ تر از ” مهبانگ ” به فراخور نیاز تا بهشت ساخته و برپا گردد .

مهبانگ به این جهت بزرگ و مهین است که پایان نیافته و آرام نمی گیرد و هم چنان از دم آغاز تاکنون و تا پایان زندگی جهانی در شکم نیستی فرو میرود و بر دایره جهان و درازی روز هستی می افزاید و این گونه است که روزها در گردش بزرگ هستی به گرد خویش با هم برابر نیستند و به گواهی پیشینه انسان بر زمین ، اینک روز هفتم است .

همه از آتش است و به آتش بازمی گردد . آتش مایه زندگی است . ماندگاری به آتش و در آتش است و بر آتش .

پس از عقل ، نیروی حاضر در گردهم آئی آفرینش ، آتش بمیان آمد که عهده دار ساختن شد از چیز نخست تا همه چیزها و از کهکشان نخست تا جهان فراگیر و فرمان شدن از بشو و شدن هم آن ” مهبانگ ” است که فرمان ایست برایش گواهی نشده است .

پیمان کهنه :

عقل را خواست و خواسته در میان گذاشت که همانا ” خواستم تا بشناسندم ” با نشانی در پایان هر یک از دو راه ، ” نیکی و بدی ” و یک داوری ، در اندازه پیشنهاد : ” بی گزینش ، سرگردانی فراهم نکنید و در سایه جدا کردن و برگزیدن ، آرام به زیست همیشگی‌ی برنامه شده ، بگزرانید .

برنامه بودنش را دودلی نیست ، ولی گزینش ، نوع را می خواهد و بی برنامه‌گی ، جای اندیشه ندارد .

برای هر ذره ای ، برنامه ای نوشته شده و ذرات هستی ، باهم و جدا از هم ، در راه رسیدن به درستی ، بار مسئولیتی بدوش می کشد .

اندازه عقل را ، جادار ، به بزرگی دانائی و روشنائی آفرید.

پیمان همیشگی :

آتش را خواست و خواسته در میان گذاشت که همانا ” خواستم تا بشناسندم ” و این در گرو آفرینشی است سزاوار ستایش .

پیمان پنهان شده در شکم پیمان کهنه و پیمان همیشگی ، حیله ایست که به آفریننده نسبت می دهند و من میگویم ، نمک زندگی و شیرینی آفرینش به همین نیرنگ است .

دانای روشن با عقل و آتش به هم برآمدند در یک تن .

دستور آن بود تا در نگاه همیشگی‌ی دانای روشن در مقام داوری ، عقل و احساس در بازی نشانه دار آفرینش ، هستی را برشمرند .

سخن آن است که یک ، دو نشده ؛ داد و بی داد اوست ؛ کشنده و کشته شده ، زننده و زده شده ؛ دلدار او و دلبر او ؛ او باید بشناسد و او باید شناخته شود و این یاوه را به یاوه نیافریده اند .

پیمان ها بسته شد و قرارها گذاشته شد . ” آسمان بار امانت نتوانست کشید ، قرعه فال بنام من بیچاره زدند “.

نمی دانم سزاوار است در این قسمت سخن ، نوشته پیمان نامه ها را بیاورم یا نه ؛ ولی مردم زمین دوست دارند به پایان در آغاز دانا باشند .

شنیدم مرادی را پرسیدند ، ” حقیقت چیست ” ، گفت دیگری پرسید ، پاسخ دادم و او به گونه ای آبی زرد رنگ فرو ریخت ! زردابه ای را که در این شیشه می بینی ، همان کس است که به کوشش ، قطراتی از آن را برداشتم !

پیام زیبا و روشن است و آن چه که آن مرد را آب کرد ، شدت غیرت بود از دانائی بر کتاب ذهنی که ” پیر ” بر وی گشود و آن کتابی بود که همه نیت ها و خواسته های دارنده را از زمانی که به یاد می آورد ، تا امروز و نوشتاری با شتاب ” ذهن ” و سفرهای بلند به زمان های کوتاه و کارهای بزرگ به وقت کم ! بی نردبامی بالا میرفتیم و بی اجازه وارد می شدیم ! وارد می کردیم !

نمی دانم سر و ته این نوشته را چگونه ببندم که زبانم را نمی فهمند و دانستنم را نمی دانند و همه گذشته مرا دستور می دهد که افشای رازهای مکن و بگذار زندگی راه خودش را طی کند و حقیقت آن است که ؛ اگر چشم طمع ببندم بر یافتن رهجویانی استوار ؛ خدایم را می ستایم که کردن زندگی نیست ، مگر به ستایش آفریدگار بزرگ که در یک تجلی ، هستی را آفرید .

عقل و آتش شدند جانشین آفریننده در دایره چیرگی ، آتش به امور ماده و آفرینش ذره دستور یافت و عقل به امور تهیه بلیط بازگشت ، برای سفینه ای که تنها رهائی بخش است برای دستگیر شدگان روز داوری و خوشا به آنان که بلیط تهیه می کنند و غافل نیستند از نشان و پیمان .

همه آن چه پدید آمده یک خواسته است و دستوری که در همگرائی عقل و احساس به ساخت بود و این ساختن که گرفتار ذهن های گرفتار ، تنبل و درمانده ای که گوئی جز به خوابیدن زیر ذهن و آن سفرهای بی خاصیتی که اضافه نمی کند بر کسی ، جز رنج و این ناتوانی بزرگ که گرفتار هیکل شده و این ویرانی ها را بر جای می گذارد .

در حالیکه آدمی به مدنیت و انسانیت آواز می دهد ، نمی دانم بخندم یا گریه کنم ! براستی این ها چه کسانی هستند ؟ خواسته هایشان چیست ؟ چرا با خدا دشمنی می کنند ؟ چرا نمی شنوند ؟ چرا نمی فهمند ؟

چراغ افروختیم بر همه تاریکی های ذهن آدمی از درازترین سده ها تا امروز و تا فردا و تا بی نهایت ، زیستن و مردن وقتی به هم کمک کردیم و به جای پوشاندن ، بر ملا کردیم و گفتیم ، ناگفته های آزار دهنده و بد را ، از کودکی ، از دست درازی ، از گمراهی ، از بزرگترهائی که راه بد را برای ما به جای گذاشتند ، ما خویشتن را جر و واجر کردیم ، همراه با شکافت آفرینش ، پیش و پس از آن .

ای داد

Posted by آسور at 13:48:16 | Permalink | No Comments »

Tuesday, August 11, 2009

عمر از رفسنجان ، اومده باز ايران

عمر از رفسنجان اومده باز ايران
رو لب هاش حرف و حديث
تو اثاث هاش ، گنج ياب
براي غارت ايران اومده
سرک مردم ما گرم  هوا
گرم امرار معاش ، امر لباس و آبرو
شده امروز ، مُد روز  
رشوه و دزدي و دوز
عمر از رفسنجان
اومده باز ايران
صد هزار آخوند و ملا همراه
همه غارتگر و دزد
همه قاتل ، خونخوار
اسمي از ضحاک نيار
شد فريدون بي تبار
اگر هم کاوه اي بود !
شايد هم قصه اي بود !
سايه شوم جهالت ، رو سر کشور من
جون ها بي غمخوار
همه سرگرم شکم ، همه در زير شکم
همه  سرگرم به خودند
همه ترسو ، همه خام
شيرمرد ها زير خاک
زندونامون  سرشار
حکم جلاد  روي کار
خداي آسمون ها !
چي مي خواي از جون ما ؟
گفته اند صبر کوچيکت چهل سال
شده امروز  صد سال
چه جون ها داديم
همه از خون هاي پاک
اما انگار که کمه
خلق ايران رو بيار
چه جرات نق زدن داره ؟
همه جا چوبه دار !
آتش ز جوخه مي باره !
ميگي خسته نمي شن ؟
از اين همه قتل و کشتار ؟
گفتند ايران معدن ، معدن هاست
خاک اين کشور طلاست !
کلي از نفت جهاني مال ماست  !
چرا گشنه شکم اين بچه هاست ؟
کي ميگه روزي ما دست خداست ؟
آخدا دستي بکش بر سر اين خلق پريش
که به جز اسم تو چي دشمن ماست ؟
بلعم و باعور و فرعون ، چه عزيزند پيش تو
ببين موسي تنهاست !
زمستان هفتاد و يک تهران
بهمن آبادي

Posted by آسور at 10:20:45 | Permalink | No Comments »

Thursday, August 6, 2009

آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند

شریعتی: آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند. از «تن» تو- هر چقدر هم که قوی باشد- ترسی ندارند. از گاو که گنده‌تر نمی‌شوی، میدوشندت! از خر که قوی‌تر نمی‌شوی، بارت می‌کنند! از اسب که دونده‌تر نمی‌شوی، سوارت می‌شوند!، اما آنها فقط از «فهمیدن» تو می‌ترسند.

بنام روشنائی و دانائی ، خداوندی در  مقام بيزاری  و گريز برای مردم .

مردم زمين آماده هستند هر ساخته شده ای را در جايگاه خدا بگزارند ، جز خدا و پرستش هر چيزی به جای خدا و بنام خدا را بپذيرند به اين شرط که خدا نباشد و بسيار وارونه بينی ها و وارونه خواهی ها تا شيطان به هدف های از پيش تعئين شده برسد .

آغاز کار برای شناخت خدا ، بايد به ريشه ها بازگشت و در اين راه ، شناسائی حکومت های بنام خدا و برای خدا را بايد از دل شکافته شده تاريخ بيرون کشيد . 

برای شکافتن تاريخ بايد گذشته ملت ها را از يکديگر جدا کرد و برای مردم هر سرزمين ، پيشينه همان سرزمين ، بررسی شود و در کنار پيشينه ديگر ملل به نتيجه برسد .

ايران از پيشينه روشنی در تاريخ برخوردار نيست .

سرزمين ما در شبيخون های پر شمار به آفت های بيشماری گرفتار آمد و از اين ميان شناخت يورش وحشيانه حرامزاده گان و حرام خوارگان مسلمان از اهميت ويژه ای برخوردار است .

نوشتن برای مردم وارونه خواه کاری است نه چندان ساده که اين مردم در بهره مندی شبانه روزی از  همبستری با شيطان در لباس خدا غرق لذتند و برای ايشان ، دمی فاصله گرفتن از بستر شيطان ، ممکن شدنی نيست .

مراسم تنفيذ و تحليف را گذراندند ، بدون احساسی از شرم و خجالت .

کانون و محور  نظام اسلامی ، رهبری است و رهبری به بررسی مجلس خبرگان شناخته ، معرفی و تائيد ميگردد و برای رسيدن به نگاه روشن در اين رديف ، همين بس که به نتيجه انتخابات مجلس خبرگان رهبری نگاهی بيندازيم !

اصلا خبرگان چه کسانی هستند و چه کسی از مردم اين ها را می شناسد ؟ در حال حاضر به چه امور می گذرانند ؟ سرمايه های بی شمار اين گروه از کجا بدست آمده است ؟ آيا دين به دنيا فروخته ای در ميان ايشان هست ؟ اگر هست کيست ؟ آيت الله رفسنجانی را که به تائيد هر دو رهبر از ميان برداشته شده گذشته ، سرمايه دار  پيش از انقلاب بوده است ! ديگر خبرگان از چه راهی سرمايه دار شدند ؟

درخواست های بی پاسخ بسيار است ؛ همين بسياری خواسته ها ، ريشه سردرگمی های ما ، مردم بی پيشينه ايران است که نمی دانيم چه بوده ايم و از  که بوده ايم !

اعراب زنازاده مسلمان ، برای نابود کردن پيشينه قرآن و اسلام همه تاريخ ما را سوزاندند و حکم عمر در سوزاندن هر نوشته ای جز قرآن تا دويست سال پس اين حرامزاده نابکار در سرزمين های متصرفی اجرا شد و چنين شد که پيشينه ما در آتش دروغ و دزدی سوخت و می سوزد و خواهد سوخت چرا که خط های قرمز نادانی ، رواديد شناسائی برای ما را گواهی نمی کنند.

حق شناسائی اديان را نداريم ! چرا که از حق انتخاب دين ، محروم و منع شده ايم ! ساکنان اين سرزمين بی جا می کنند به دين و انتخاب فکر کنند که حق انتخاب تن پوش و رنگ را هم ندارند و بسياری حقوق ديگر که حق انسان هاست ، که ولايت مطلقه بر گرده های ايشان سوار است.

در روزگار يورش عرب به اين سرزمين ، دين خدا به مادران ما فرو کرده شده و اين ژن ترس و باوری از شکم های برآمده بانوان ايرانی از تجاوز عرب در ايران ، جريان و سيلان يافت ، همان گواهی نداشتن حق انتخاب است و اين ولی مطلق که به حکم قرآن و به صراحت آيه : آيا من (  محمد  ) امروز از  شما به جان ها و مال ها و نواميس شما ، سزاوار تر و اولی تر از شما نيستم ؟ و غارت انفال توسط سپاه ولايت مطلقه از کوه ها ، جنگل ها ، درياها و کناره های دريا و جان ها و ناموس ها و مال های مردم !

صد نکته گفتيم و يک نکته باز نشد در فهم مردمی !

ای داد

Posted by آسور at 08:30:22 | Permalink | Comments (1) »

Friday, July 31, 2009

که محمد همه فخرش پدرم سلمان است

به نام سرزمينی که پاکی به تلقين و جادوی اشغالگر به ناپاکی فروخت و اين آرام يافتگان به روزی و گستردگی برجای مانده از ايران بزرگ و مردان بزرگی که ايرانی بودند و به بودن ايرانی خود سرفراز .

چنان سردرگم روزگار پيچيده درهم و تنيده در جادو و رهيده از تلقين شده ام که رزم در جبهه اصلی از فرعی باز نمی شناسم و دشمن از دوست ، اما باور دارم که ايران بی کس است و بی ياور که در  دهه شصت نوشتم :

ايران ميهن بی کفن و بی سر و بی سامانم

غصه بی کسی توست که چنين داغ آنم

ياورت کيست ، کجاست ! حيرانم !

مردکی آمد و فرمود ، که او قرآن است

شهسوار عربی ، صاحب اين ايران  است !

در ته کار ، به انديشه گرفتم از خون ،

 صاحبت قائم قرآن و زديد پنهان است

تو بگو ، صاحب پنهان چه گون ؟

حافظ اين سامان است !

چشم غرب و چشم مشرق ،

به اين سامان است

وه چه شد ؟ دختر فتان زمين ،

شوهر تو نادان است

هر که بر سفره شيرين تو بنشست

فراموشم کرد !

باج داد ، باج گرفت

سر اين سفره سبز

خون مرا سامان داد

بشريت ، نه گمان ، آن ببريد ،

چونکه سرم ببريدند

غارت کشور من آسان است !

نه چنين است عزيزان الاغم

 که امروز ، اين جا

رگ فرزند من از سرخيه خون ، شريان است

و چنين خون که نوشت شد از اين سفره سبز

در رگ کودک من ، جريان است

نام آزادگی از خاک ،

از اين خاک ترا بر بام است

ده هزار سال ز اسکان من اين جا بگذشت

نامداران زمين در دل من پنهان است

گرچه بی نام و نشانم

مرا نام همان سلطان است

در ته کار ، همان

زنده و جاويد همين ايران است

همه از نسبت با من بسی مفتخرند

که محمد همه فخرش پدرم سلمان است

غيرتم شهره به آفاق و نجابت والا

مردی اگر نام گرفت روی زمين

همه از ميهن من ايران است

و به اسلام اگر ارج نهاديم اين جا

تو خيالت که عمر ، رستمک دستان است ؟

گرچه اسلام چنين پيچ و خم و فن و ظرافت دارد

همه از گوشه نشينی و همان مفت خوری انسان است

کاهلان نام گرفتند از دين

بعد نام نان گرفتند که ببين

بر سر سفره تو خون من و

خون دلم ميزبان است

از همين خون ، چنين سرخوش و

سرمست شدی نادانم

گرچه خم شد الف قد من ، اما تو بترس

که از اين قد خميده چو کمان ،

تير ترا ميهمان است

تو گمانت که مرا خواب ربودست و تو دزد مستی ؟

که لگد ميزنی و در هنرت تردستی

شب شده ست ،

اين شب تاريک و من اين پير ضعيف

روز مي آيد و من

باز بر سردر آن حجله تو دامادم

روز روشن که تو در نور شوی کور بسان خفاش

عاقبت نيک نگر

حق سپر مردان است .

بدون تاريخ از دهه شصت تهران

بهمن

اين روزهای تيره و تاری که آسمان سرزمين ايران را به ننگ و بی داد پوشانده و تيرهای خيانت از هر سو به اين خاک روانه ميشود و دشمنانی که لباس دوست به تن کرده اند و از سراسر جهان داعيه هم صدائی با ما دارند ، بر آنم ميدارد که از خائنين و فرصت طلب ها يادی کنم و باز چشم در راه بازگشت خودفروختگان نادان به دامان مردم بزرگ ايران مانده ام و اين کورسوی اميدی که رو به خاموشی ميرود .

ای داد

او

 

 

 

 

 

 

 

 

Posted by آسور at 09:07:56 | Permalink | No Comments »

Tuesday, July 28, 2009

داستان ما و خودکامه پروران مزد بگير

میترا

با نام و یاد مهر ، خداوند راه دانائی و روشنائی

شگفت روزگاری ست بیگاه

این نمورین زمین ، نامور از خون ها

گوش های بسته راه ، بر ندای ندا

هابیل رفت ، قابیل آمد

هابیلیان آمدند ،

قابیلیان خم شدند

هابیلیان ، خر شدند

 و تاریخ تکرار شد !

*****

دوره کردن سفرهای تاریخی ، بی نوشتار رونویسی شده ای از سفر سنگ ، دور زدن خود ، مردم و تاریخ است .

به درازای تاریخ آدمین ، سنگ ها به راه افتادند و بر سر دیکتاتورها فرو آمدند ؛ سر بیدادگری شکست تا خود محور دیگری سر بلند کند .

سروده ای از سال پنجاه و نه تهران : ” یاران من ، دیگر چه کس را بلند کنیم و بر پیکره اش قلم زنیم ، تا او به کشتار ما برخیزد و ما به او سلام کنیم

درد تاریخی آدمی ، دیکتاتورها نیستند ، درد بزرگ ما خودکامه پروران هستند .

این ها چشم در راه بلند شدن دیکتاتورها ، هم چون موش های موذی به کمین می نشینند و هر بار که زورگوئی اراده مردم را زیر خواسته خود می پوشاند ، این پرورش یافتگان دوره های خودکامگی ، مزدوری ، خود فروشی ، خانواده فروشی ، مردم فروشی و مردم خواری ، گرد وی حلقه می زنند و جنایت ها را تکرار می کنند .

بارها به وارونه بینی های ذهن آدمی اشاره کردم و این که برای یک بار باید این پدیده به رسوائی شناخته و شکافته شود .

تا راه از چاه نشناخته ایم ، براه افتادن ، چیزی بر جای نمی گزارد ، جز زمین خوردن !

ای داد

او

Posted by آسور at 11:55:34 | Permalink | No Comments »

Thursday, July 16, 2009

نماز اين جمعه و امامت رفسنجانی

  با نام و یاد میترا

نماز آدینه

نمی توان برآورد زد که خواست مردم بیشمار جهان از نماز آدینه فردا بیست و ششم تیرماه سال هزاروسیصدوهشتادوهشت چیست و هاشمی رفسنجانی از پس این ارزش چگونه برآید .

برای رسیدن به یک برش شیرین از هندوانه دربسته فردا ، به بررسی دو چهره تاریخ انقلاب اسلامی ایران ، یکمی نماز آدینه و دوم هاشمی رفسنجانی ، می توان قاطی شد با پیش گویان ، یا آینده نگران !

درباره نماز آدینه همین بس که بدانیم محمد در باره کسانی که سه هفته پی در پی بدون انگیزه پذیرفتنی ترک نماز آدینه کنند ، مسلمان نیستند !

دوم بدانیم که پیشنماز آدینه تهران هنوز آیت الله طالقانی هستند و پس از ایشان هنوز کسی به نام پیشنماز آدینه تهران برگزیده و نصب نشده است.

در آن زمان ها هنوز در فهرست سیاستمداران مطرح نشانی از هاشمی و خامنه ای نیست و پهنه تاخت و تاز زیر گام های با کفایت دو چماقدار بزرگ ، آیت در مجلس و بهشتی در همه زمینه ها که یکمی چماق داری از نوع احمدی نژادی بود که در آرزوی تیر خلاص زدن با تیری رها شد و دوم بهشتی که چماقش زبانش بود و نیروهای پنهان در لباس شخصی ها !

تا همین جا که رفسنجانی و خامنه ای ، دو یار غار ، یاران گرمابه و گلستان ، به کار سازماندهی چماقداران سرگرم هستند و رفسنجانی بدلیل نفوذش بدست فرزندان خواهر و برادر در میان اراذل و اوباش تهران در تکایا و دسته های سینه زنی و دانش کشی ، توانسته است نیروی کافی و خونریز ، گرسته چشم و بی حیا از لات ها ، عرق خورها و قمه کش های تهران که ستون های محکم سوگواری از حسین بوده و هستند و این همراهی نمونه زدنی از هم نشینی ، مطرب و ملا ، اوباش و مداح و کارگزار نیروی انتظامی از قلب تکیده تاریخ به درازای ، پیدایش مبلغ و مداح روی زمین ، خود نمائی می کند و این چهار گروه را می توان زیر مجموعه زر و زور و تزویر قلمداد کرد در حوزه های مستقل و نمام مسلکانه !

پس ریشه چماق داری در جامعه ، سر نخی از دستان هاشمی رفسنجانی به گروهی از نامردم ترین نامردمان زمان و از اراذل و اوباشی بسیار پست و بدور از منش های لاتی و مردانگی که لذت زندگی در آزار و شکنجه مردم و نوامیس مردم برایشان معنا و مفهوم پیدا کرده و بسیارند اینگونه جانور ها در لایه های پست جامعه و به ویژه در جوامع دینی که تحت فورمول های بسیار پیچیده دینی ، ساخته و پرداخته میشوند .

برای شناخت روش های پيجيده دينی در رواج فساد ، زير پوشش اصلاح ، کافی است بدانيم که اعراب جادوگر دختران خود را زنده بگور می کردند تا جوانانی گرسنه چشم و بی حيا در طمع و تجاوز و غارت اموال و جان ها و ناموس های مردم ديگر آماده کنند .
همين روش در جمهوری اسلامی از ابتدای آمدنش در دستور کار قرار گرفت و به نام پاک کردن اجتماع از آميزش های باصطلاح حرام ، جوانان را گرسنه چشم و بی حيا کردند و از ميان اين انسان های افسار گسيخته جنسی ، اراذل و اوباش بی شرم و بی خانواده و بی رگ و ريشه و بيگانه را بدور خويش جمع کردند و گروه فشار را آفريدند .
نيروهای لشکری و کشوری و انتظامی در  دنباله روی از سياست حاکم به غارت و رشوه و تجاوز روی کردند و غارت نواميس مردم ايران در سرلوحه عملکرد نيروهای مسلمان و پيرو رهبری قرار گرفت و روش محمد در جمع کردن غارتگران بر يک هدف ، تکرار شد .
برای اولين بار پروسه دوسيه سازی برای همه مردم در دوره رفسنجانی پايه گزاری شد و تجاوز به نواميس مردم ايران با يورش به بانوان در خيابان ها و چهارراه ها و رواج رشوه های جنسی در همين دوره شدت گرفت و امروز به اوج رسيده که پيروان ولايت دسته جمعی به دختران و پسران اسير ما تجاوز می کنند و پيدا شدن کشته های بيشمار و اجساد سوخته شده از ترس افشای اين روش پليد و فرمان داده شده از سوی رهبر و فرزند پليدش ، به فجيع ترين وضع کشته می شوند و به بيابان ها برده و رها ميشوند و به سبک و سياق گذشته ، پيروان ولايت از پاسخ در امان هستند .
اگر بخواهيم جنايات رفسنجانی و همراهانش را در سی  سال گذشته رقم بزنيم ، به سال ها نوشتن هم بس نخواهد شد .
باميد رسيدن به روزهای روشن و مردم روشن بين و آگاه
ای داد
او

Posted by آسور at 06:15:58 | Permalink | No Comments »

Tuesday, July 14, 2009

بی داد کده گزينش

 با نام و یاد خداوند آفریننده ، دانائی و روشنائی

درود خداوند بر آفرینشگران شنیدن سخن ها به گوش و گزینش کنندگان یکی از دو راه ، نیکی ، یا بدی .

نوع را بر هم خونی و هم خانوادگی برتری نمی دهم و باور دارم ، همه انسان ها ، فرزندان یک پدر و مادر هستند که در نقطه ای از تاریخ به تلبیس دشمن ، به جدائی خدا را پوشانده و دنباله روی از دشمن را در دستور کار آدمین خویش قرار داده از اهریمن بشارت گرفتند که ، روز حساب در دست خداوندی است دو رو که به شفاعت و پارتی بازی ، سزای نادانی را خواهد داد .

در باور گذشته زمین و این شمار ادیان ِ بی شمار ، تنها می توانم نسبت گمراهی و فریب خوردگی به پدران و نیاکان آدمین بدهم در شکستی که از دشمن ناشناخته خوردند و امروز دست آرزو به سوی مردم جهان دراز کنم که روز برون رفت از نادانی و خرافه رسیده است و ادامه این باور برای مردم مدعی شهریگری ، ارثیه ای است ننگین که فرزندان مان بر این غفلت و نادانی ، ما را نخواهند بخشید ، چنانکه من ، پدر و مادر خویش را نخواهم بخشید در گزینش دین بد و باژگون و پافشاری در باور و تائید آن !

من یک ایرانی هستم .

بدنیا که آمدم به تلقین در گوش هایم کلماتی را بزبان بیگانه فرو کردند و چنانکه می بینید در گوش مرده های ما کلماتی به تلقین فرو می کنند و گوئی بی هیچ قراردادی نوشته شده ، امضا گرفتند که اگر از دین تلقین شده پرهیز و بیزاری بجویم ، کشتن من بر دارندگان باور تلقینی سزاوار تر باشد بر اجازه زندگی و حق گزینش .

هزاروسیصد و هشتاد سال پیش وقتی بود که مردم من سده ها از اسارت خود در دام ابلیس را تجربه کرده و همه بنیاد های نیائی خود در پیمودن راه و گزینش زندگی را فروریخته کرده بودند و در این ویرانی ، مردمی جدا از هم با افکار و خواسته هائی جدا جدا پدیدار شدند و در این زمان در سرزمین ساحران و جادوگران ( سحرا ) که به ( صحرا ) پوشیده شده ، مردمان غارتگر به حیله و تلبیس ، الله را به یگانگی آفریدند و نیت درونی خود بر غارتگری و دست درازی به خداپرستی پوشاندند و این ابلیس است و چیزی که می خواهم به مردم جهان بگویم .

گام های سنگدل و وحشی غارتگران به سرزمین پاکی که آلوده اهریمن شده بود نفوذ کرد و بر ما همان رفت که گوشه هائی از خباثت های آن را در نوشته های تاریخی دیده و شنیده اید .

حسین فرزند علی پسر ابی طالب در رجزخوانی های خود در سمت فرماندهی لشکر زندگی عرب چنین گفته است :

( به الله سوگند ، عرب از ایرانی برتر است و ایرانی از عرب پست تر ، مردان عرب باید ، آقایان ایرانی را به بردگی بگیرند و بانوان شان را به کنیزی ببرند و در بازار برده فروشان مدینه محمدی بفروش برسانند )

و چنان کردند که گفته بودند .

روزی مردی از مردم سرزمین من ، برده داری را از میان برداشته و حق آزادی را برای فرزندان انسان برابر سامان داد و در راه سربلندی و آزادی مردم زمین از کوشش و کوشش تا نزد مرگ دست برنداشت و روزی دیگر این مردم به بردگی تیره عرب برده شدند که از پیش به امضای اهریمن مهر شده بود و امروز سده ها از اسارت من و نیاکانم در دست های پنهان و جادوگرانه ساحران ، سحرا نشین می گذرد و هیچ کس نمیگوید من با نشان ایرانی در چه زمان و در چیره گی کدام قدرت از حق گزینش دین و بازگشت به خویشتن دینی ی پدران خویش محروم شده ام ؟

در تلبیسی روشن اهریمن را در لباس خدا فرو کرده و بزور شمشیر نیاکان ما را به پرستش اهریمن وادار کرده و این تا روزگار ما ادامه داده شده و من محکوم شده ام به نداشتن حق گزینش راهی جدای از راه اهریمن و ما کهن ترین مردم خداپرست ، اینک سده هاست که در دام ابلیس به پرستش اهریمن وادار شده ایم و پیوسته مردمی از ما که به روشنائی و دانائی بی اساس بودن راه های اهریمن رسیده اند بدست شماری مبلغ نان خور دین و غارتگر اوقاف کشته می شوند و این کشتن ها به تائید کناری مردم جهان هم میرسد .

گوشه کوچکی از یادهایم را نوشتم .

در پناه اقرار به نادانی و ناتوانی ، به باور دانائی روشنی رسیدم و اینک می گویم : صفر یک پرونده آفرینش نزد من امانت است .

همه چراهای درست شده در میان فرزندان آدمی ، پیش تر از آفرینش تا پس از آن ، نزد من امانت است و می خواهم از این دانائی و روشنائی همه هم خون های خود روی زمین سود ببرند.

برای رساندن پیام خود ، وادار شدم ، همه دانشمند های مردم زمین از دیرباز تا کنون که در شناخت کوتاهی کرده اند را نادان خطاب کنم .

بگویم در گذشته این مردم نشانی از روشنائی و دانائی نبوده جز تلقین ، سحر و جادوی دیو .

ما مردمی بوده ایم که باور کردیم ، خداوند آفریننده ، در پیمانی روشن این جهان را آفرید و در پیمانی با آتش و روح ، آفریدن را به ایشان سپرد به آن چه بخواهند که او از خواستن بی نیاز است .

 آتش را به جان قوت بخشید .

 از انفجار بزرگ درست شده از به هم خوردن دو ذره از نیستی با بارهای مثبت و منفی ، حرکتی بدون پایان و ایستائی تا روز موعود در سرزمینی همراه با پایانی دوگانه را ، در گرو گزینش انسان ، مرگ یا زندگی ، آماده کرد .

از پدر ما جمشید که ، جام جهان میان گرفت و او تنها انسانی بود که با دانائی ای روشن راه را بنیاد نهاد و در پیامی ساده ، انسان ها را به گزینش فراخواند و انسان در ادامه راه نادانی ، راه را نشناخته که راه به خواهش اهریمن ، بی راه شد و از آن روز تا امروز آدمی در بی راهه ، کوششی پیگیر و جان بازانه در راه رسیدن به مرگ را ، ادامه میدهد .

میانه سخن را کوتاه می کنم و به گوشه ای از حقیقت آفرینش انسان اشاره می کنم ، شاید باور کردید که راه روشن شده و گمراهان رسوای تاریخ ، اگر دست از نادانی به ادعای دانائی بر ندارند و اقرار کنند که در گذشته آدمی انسان روشن و بیدار نشانه ای از خود بر جای نگذاشته تا امروز که روز گزینش است .

انسان در آغاز زایش در سیطره ذهن پرکار و جستجوگر به شناخت دور و بر ، به کار می افتد و رفته رفته این فعالیت ذهن به بیش فعالی نزدیک میشود و این بیش فعالی پس از بروز خواهش جنسی به اوج میرسد و در سایه باور بدور از دانائی مردم ، سرکوب میشود و این سرکوب در ناآرامی و خشونت به بلندی خود نمائی می کند و پس از یک دوره خطرناک یا خود را نابود می کند و یا به طمع زندگی در جریان جامعه محو میشود و در سایه ضمیر پنهان هم خون خواری در پس نقابی از اجتماعی بودن در پیروی از قانون ، به زندگی پنهان ادامه میدهد و همه کوشش و خواسته او میشود ، نزدیک کردن مرگ برای خود و برای طبیعت و نابود کردن زندگی .

جمشید در جام جهان بینی که به خواهش و کوشش گرفته بود ، این آگاهی را بر جای گذاشت که ای انسان ، راهی برای مهار و مهار ذهن می تواند باشد و ما باید برای رسیدن به مرحله آزادی از رنج های ذهنی کوششی همیشگی را در زندگی جای بدهیم تا در سایه این کوشش از مرگ دور بمانیم و از کشتن طبیعت بازمانیم و آبادانی ، آرامش و رفاه را برای فرزندان خود تهیه کنیم .

در سایه این دانائی و رفتن به روشنائی و دیدن دنیائی بدون تاریکی و زاویه های پنهان و باز کردن گره های فلسفه در گرفتار شدن به دام نادانی ها و تاریکی ها ، می توانیم جهانی را پیش روی خود داشته باشیم که کودکانش از سن هفت سالگی وارد راه روشن شوند و تا سن چهارده سالگی در پیمودن دوره های شمرده شده و برنامه ریزی شده ، از شر دیو در امان بمانند و جهان از شر دیو و جن فرو رفته به نوجوانان بیچاره ای که نادانی از بزرگان و دانشمندان به ارث می برند در امان بماند و نگاه کنیم به دنیای بدون بدی و مرگ .

برای اثبات این چه که گفتم و آن ها که نگفته مانده که هر کدام برملا شدن ، رازیست از رازهای آفرینش که می تواند، بلاهای بزرگی که در کمین آدمی نشسته است را مهار کند و نمونه آن گرم شدن کره زمین که دانائی آن تنها نزد راه روشن در نگهبانی است که اگر در میان مردم جهان باشند بزرگان و فهمنده هائی که برای سخن ارزش بگزارند تا از بلای نادانی ، سیاهی و مرگ در امان باشند .

در پناه خداوند آفریننده دانا و روشن باشید

علامه بهمن آبادی

 

 
.

Posted by آسور at 21:21:07 | Permalink | No Comments »