Wednesday, February 3, 2010

Nice to say

خدا

zeydmoazam1

Nice to say, “Do not speak beautiful

زيبائی را بگو ، زيبا سخن مگو

تاريخچه زندگی فرزندان آدم ، فراز و نشيب های بيشمار در پستی و بلندی‌ فرهنگ و انديشه اجتماعی در جای ، جای زمين و گوناگونی بر بلندای هرم قدرت از نخست تا امروز و اينچه امروز روی ميز انديشمند اجتماعی ، بر زمين مانده ، نشانگر دروغی است که بنام تاريخ به آينده سپرده اند .

انديشه پرورش يافته به نوشته های بيرون آمده از “اذهان” بشری ، اگر خود را نباخته باشد و در بررسی جز به گرفتن اندرزی ، تن نداده از رهگذر تاريخ ، انديشه ها و تصورات پرورش يافته به رويا ، توهم و خيال ، در سخنی کوتاه ، کتاب ! باری ، راهی به خواسته نمی رساند و در نوشته های مانده از زندگی بشر بر زمين ، حقيقتی يافت نشده که اگر چنين می شد ، حواشی ، اقتباس و تفسير پيش نمی آمد .

تشنه های حقيقت به سراب کتاب عمرها هدر کردند و گمراهی ها فزودند و هيچ راهی به سرمنزل مقصود فراهم نيامد و در گذر تاريخ هر کس که خواست ،نقشی بر تاروپود اين قالی زد و رفت .

چی ؟ چه کس و کسانی ، فرصت بازی به قدرت طلب ها می دهد ؟ کدام انديشه اجتماعی زمينه ساز پيروزی دوره ای دروغ گوها بر سرير قدرت می شود ؟

معرکه را می دانيد که مشتی به اثاث بار گذاشته ، مردم را به گرد خويش می خواند ، بی خواندنی که ، ” مشتی گيری ، اثاث می خواد “ ، مشتی اثاث را به خواسته‌ی گرد کردن مردم بدور خويش فراهم کرده ! چرا که دانسته در مردم “کنجکاوی ” يا کشش به سرک کشيدن وجود دارد که ذهن مردم در طمع ، بيدار است.

طماع به چه فريب می خورد ؟ به دروغ ! پس اسباب مشتی برای فريب مردم “دروغ” است .

در اين ” طمع ” ، ” دروغ ” و ” فريب ” ، سهم هر کس چيست و چقدر است ؟

مقصودم از نوشتن اين سياهه نبود که به مقوله ” يارانه ” وارد شوم ، وقتی فکر می کنم که برای که می نويسم ، شوق نوشتنم فروکش می کند و ميل به بستن نامه را در خود افزون می بينم .

يارانه بر اساس عدالت آن است که درآمدهای کشور بر اساس سرشماری به همه تعلق بگيرد و هر انسان بعد از آمدن بدنيا ، حساب مخصوص بخود داشته باشد و دولت ها مؤظف به نگهداری درآمدهای مردم کشور تا رسيدن به سن قانونی هستند و تحويل حقوق مردم بر اساس زمان و مقدار به تساوی بايد پرداخت شود اگر قصد دزدی در آن پنهان نباشد به پنهان جائزی که رئيس دولت در مقام مشتی گيری ، سخن از بی نيازی عده ای ميدهد که هر لحظه ممکن است در زمره نيازمندان واقع شوند و اين نوع محاسبات همان سناريوست که مشتی در مصاحبه با لولو حيدری به آن اشاره فرمودند .

Posted by آسور in 10:22:44 | Permalink | No Comments »

Monday, January 18, 2010

Doosti

sassanid_dish_eagle_hermitage-1

ديگر روا نيست دوستی با علی و فرزندانش و باور پروردگاری الله که مقام و مراتب را شناخته ، در سايه شناخت روشن خويش ، هر کس و هرچيز به جای خود نشانده ام ، چنانکه ميدانيد ، با اتکا بر لوح محفوظ که در جستارهای پيشين نشان داده ام ، در سينه فرزندان انسان پاسبانی شده است ؛ و تنها راه رسيدن به نوشته مراقبت شده ، در پاکی و راستی ايست ، پذيرفته درگاه ، خارج از عوالم مادی ، تا کليد صندوق هفتاد توی لوح محفوظ ، از دستان زيبای آفريننده چشم به راه مهربان گرفته ، بکار بندی !

آنان که اصول دين می شناسند و به ريشه های راه باور دارند و بر آن ، به چشم  راهی پيمودنی ،  نگاه کنند ، بعد از وحدت وجود و بازگشت به سوی مردم و افشای اسرار ، امام زمان خويش را دريافته ، می دانند که امامت امری اکتسابی است در ريشه های راه و به همه مردم بسته است ؛ چنانکه وحدت و يکی شدن ، خود ادعائی است بر وحدانيت که به مذهب و مرام شيطان با جرمی برابر با مرگ و تکه تکه بر خيابان ها و ميدان ها ، پند شوی تا ديگران بدانند امروز در ايران خداشناسی و خداپرستی ممنوع است .

مبلغان که آگاهند ، رهائی مردم از شر تکثر و حيوانيت ، همه راه های نفوذ شيطان در عرصه زندگی را می بندد و راه بر چماق مرگ دوست و نابودی خواه در ذهن بشر می بندد و به حرامزادگی نفوس از اماره و لوامه و مطمئنه و در سخنی وجدان خواب و بيدار انسانی آگاه گرديده باور می کند که انسان در اسارت شيطان ، پا به گيتی می گذارد و وظيفه ای جز رهائی از شر ذهن در اين زندگی به وی محول نشده است .

همه تلاش شيطان برای رسيدن به معهود آن است تا به مکر انسان ها را تکثير کرده از ميان بردارد و برنده ترين سلاح شيطان برای کشتن انسان ها و انداختن اين ها به صورت در آتش ، همين رنج و آزاريست که از راه ذهن و نفس به انسان وارد می کند.

يادش گرامی ، مردی که شعارش ” زهر طرف که شود کشته ، سود اسلام است ” بود و من به جای اسلام ، شيطان را می نشانم که همان اسلام است .

آن چه روشن است مردم جهان به فريب اديان از اصل علمی بودن خلقت ، دور افتاده و به واحه تلخ نادانی و پريشانی گرفتارآمده ، بر گرد خويش می چرخند ؛ به توهم اهليت در رستگاری ؛ چرا که ، مالِ به حرام گرد کرده ای ، بنام حسين نذر داده اند و جمعی از هم کيشان به حظ خوردن آن مال بهره داده ، يا بوسه ای از سر خواهش بر قُپک های ضريح بارگاه سبز شده در وسط بازار قم ، نام گزاری شده ، به امامزاده بازار ، زده اند و پسک پسکی ، از روبروی خوابگاه ظاهری معصومه ، خواهر امام رضا از در بيرون رفته ، از نزديکان درگاه الله رقم خورده اند .

اگر چه مرده های مقدس ، در هم دستی با راهزنان راه خدا ، مردم را به دام شيطان و بت پرستی سوق داده و می دهند ؛ مال مفتی هم ،  به شکم فرزندان شيطان و تحريک کنندگان احساس های خفته و نشان دهندگان سراب و هوار هوار ، که آب ! فرو می کنند و اين طبل های اسکندری و گردن های کلفت را به نان و نوائی می رسانند ؛ اين چنين است که به کشتار مردم گواهی ميدهند تا آن آب و نان کذائی ازيشان بريده نشود !

زينهار از پستی انسان ها !

Posted by آسور in 08:51:41 | Permalink | No Comments »

Monday, January 11, 2010

Eblis

KHahar ejare ee

بنام خدای آفريننده الله و همه جنبدگان آفريده شده
ديرگاهی است ، هم نشين ناتوانی شده ام در بررسی پيش آمده های روزگار ؛ اين انقلاب و پيگيری آن در بهينه سازی سبزی که فرياد مردم ما بود در همراهی با گزينش يک رئيس جمهور و اين توهم به جای رهبری نظام بی نظم جمهوری اسلامی که بی همراه و درمانده شده است و جز شخصيت های بی شخصيت بدنيا آمده ای چون احمدی نژاد اين يهودی سرگردان روزگار ما و آن هاله نوری که به گفته ايشان _( هاله نورم کجا بوده ) و آن نشست فرومايگان با حضور عايدالله آملی و آن توهم موهوم فرو شدن در هاله نور در سازمان ملل متحد و چشم هائی که پلک نمی زدند و مژه نمی ترکاندند تا نمانند ، از ديدار قد و قواره بی قواره ای چون ( سپورچيان يهودی که به توصيه خاخام بزرگ به احمدی نژاد ارتقا يافته و به همراهی يزيد زمان خنجر شمر در دست گرفته تا سر حسين از پس گردن جدا کند و آن هفتاد و دو يار گرامی از ندا و سهراب تا خواهر زاده موسوی و اينک ظهر عاشورا ) .
در جستارهای پيشين اشاراتی داشتم به ديو و جن و خاتم به سرقت رفته از سليمان و اين که فرزندان آدم از روز آمدن به هستی به تناسب اختيار در طبقات نشان گذاری شده ایکه به ترفند ديو از نظرها افتاده و آن هفت آسمان هستی است از گنبد نهم در گزيدن ” آدم ” از سوی آفريننده به سرپرستی روزگار به همراهی آتش به آفريدن اجسام و مواد و در پيمانی روشن به پيمانه هستی و آن پذيرش بدور از دانائی که آدم مهر و امضا کرد .
آدم – انسان – بشر – جن خوب – جن بد – حيوان – باغ وحش و اين سير گريز ناپذير در پذيرش زندگی ، به نيابت از آفريننده مهربان و اين زندگی که هيچ خواسته در آن راه ندارد، جز آن که تو بخواهی و باور کنی ، او را ، بدور از هر خواسته و خواهش که خداوند آفريننده هيچ نمی خواهد و خواهش از خداوندی بدور و نابجا و دروغی است که به ترفند حراميان و راهزنان مکاره ، ميان انسان های در حال سقوط به طبقات پست از جن و حيوان رواج داده شده !
به قصد نگارش گوشه هائی از ياد سپرده های زندگی به اين سو کشيده شدم و به ياد آوردم دروغ پست فطرتی که مدعای همراهی با خمينی از سن شش سالگی را در وبلاگ نويسی اش آغاز کرده بود و شرم کردم از يادآوری گذشته خويش که در کنار برادری که به سختی خواندن و نوشتن آموخت از سن چهارسالگی به خواندن و نوشتن روی آوردم و هنوز ده ساله نشده بودم که نسخ معتبری هم چون شاهنامه و بوستان و گلستان و مثنوی را به آخر رسانده بودم .
به روشنی ياد دارم که سرپاکت بيست و يک بسته شوينده برف را به آدرس شرکت سازنده پست کردم و چندی نگذشت که پستچی شاهنامه فردوسی را بدستم رساند و آن زمانی بود که بيشتر مردم از همان شرکت و به همان وسيله فرستادن سر پاکت های شوينده برف و تايد بيشتر قاشق چايخوری درخواست می کردند و من با جمع آوری بسته های خالی شده از شوينده های همسايه و فاميل به درخواست کتاب اکتفا می کردم .
ادعائی نيست که امروز اين يادآوری ها لکه های ننگين زندگی گذشته من است در نابخردی و باور راه پدری که از راه هيچ نمی دانست جز نماز و روزه ای بی سرانجام و نشستن پای منبر روضه خوان های مکاره و مبلغ از دزدان و راهزنانی که حوزه ها تربيت می کردند و به آخونديسم دربار معروف بودند .
شايد هفت ، هشت ساله بودم ، زمانی که شايعه هجوم مامورين رژيم شاه به مدرسه فيضيه بين پامنبری ها دست بدست می شد و چون منزل پدر برای همه مردم ده‌های آشنا ، پايگاه آوار شدن بود در تهران گردی و بيماری و هزار بهانه جورواجور .
از مردم دهات سبزوار نفرات زيادی در حوزه ها و فيضيه به تحصيل اشتغال داشتند ، چند نفری از ايشان با کت و شلوار و صورت های تراشيده به منزل ما پناه آوردند و اين نکته اتصال من به مبلغين شد از دوره کودکی و شنيدن نام خمينی و اعتراضی که به حکومت کرد و داستان هائی که اين ها به تعريف آن ، بودن خود در منزل ما را بهانه‌ای درخور قرار داده بودند و به قولی يک کلاغ ، چهل کلاغ می کردند تا اين بهانه ، سزاوار تر خودنمائی کند و اين شد آغاز انحراف زندگی طبيعی من و قرار گرفتن در راه پليد نابودی خواهی برای کشور و مردمی که امروز از اين جايگاه مرور کردنی تر است و دقت کنيد در آن زمان اينترنت نبود و برای رساندن سخن به مردم ، بايد حضورا و يا با شب نامه صورت می گرفت .
گذشت آن چه تاريخ به ياد خواهد سپرد از خيانت های ما به مردم و کشور و اين اشتباه ، جان ميليون ها انسان را در زمين از ميان برداشت و امروز اين جا هستيم ؛ زير سايه منحوس رهبریت ِ ابليسی که ملبس به لباس غيری است بنام پيآمبر و اين همه ننگ که تاريخ جمهوری اسلامی به حافظه سپرد از خيانت و مزدوری و ميهن فروشی و راهزنی !
دکتر بزرگوار جناب ملکی به جرم اشاره به آن روزگار که تو جناب خامنه ای آخوندی منبری بودی معروف به آخوند دوزاری و ملکی در راس دانشگاه به رياست مشغول و اين حبس و شکنجه ای که از درون ناپاک و انتقامجوی اسلامی تو به وی و به ميليون ها انسان درمانده ديگر روا شده و تو حيوان ساقط شده در اسفل السافلين در پی انتقامجوئی های بيشتر ، روضه های جديد به گوش مزدوران می خوانی و اين فساد عظيمی که خير خداوند آفريننده در آن مستتر است به استتار جائز ؛ که همه امور هستی نيک است و نيکی حضور تو برای اين کشور که ريشه دين پليد انسان خوار اديان ابراهيمی از اين سرزمين بزودی کنده خواهد شد و اين سوءاستفاده هائی که حراميان و راهزنان از اين رهگذر تا کنون برده اند ؛ ديگر زندگی هيچ کودکی را در اين سرزمين تحت تاثيرات زشت و پليد خود در ممانعت از گزينش و اختيار به کام خود فرو نکند و ريشه مزدوری و حرامزادگی ، دروغ و قحطی را از اين خاک برای هميشه بر کند و کدام نيکی از اين ارزشمند تر که اگر به همين تعداد از مردم ما هم چون گذشتگان خود در کام مرگ فرو شوند و به يادگار بگذارند آفتاب آزادی و انتخاب را برای مردم زمين عموماً و مردم ايران خصوصاً تا باور کنيم در خاک سحرا تا امروز حلال زاده ای بر زمين پای نگذاشته و نخواهد گذاشت که اين شوربختان بی چاره ، گرفتار توهم باور فرستادگانی از سوی يهوه و هللويا و معجزه تولد انسانی از يک ” زن ” به تنهائی و به فرو کردن خرمائی در خود ، که ايرانی جماعت باور نمی کند معجزه و خارق العاده را در زندگی که خداوند بی نياز است از معجزه برای تحريک انسان به گرايش و باور و چه خدای پست فطرت و دونی است آن خدائی که برای شناساندن خود دست بدامان حراميانی چون ابراهيم زناکار و اسماعيلی به هستی آمده از زنا و تجاوز و آن بانوی بزرگوار و اسير شده ای که به تجاوزی حيوانی ، مادر کودکی گرديد که مردم حرامزاده اش می خواندند .
ابراهيم برای پاک کردن اين لکه ننگ ، مادر و فرزند شيرخواری را در سحرای سوزان عربستان بی مامن و بی پناه رها کرد شايد از ميان بروند و اين لکه محو و فراموش شود و آن مردم ناپاک که همه تلاش يک بانوی درمانده و به اسارت آمده ای چون هاجر ، در نجات جان خويش و فرزند را ، بنام حج از هج بيرون کشيدند و رواج دادند .
ايرانيان پاک نژاد و بدور از ترکيبات ژنتيک از تجاوز متجاوزينی حرامزاده از اقوام روم و عرب و ترک و مغول ، در باور آفريدگاریِ ” الله ” درمانده اند ، بدانند که الله = اندام تناسلی انسانی ، آفريننده بزرگ نيست که خود از آفريدگان خداوند آفريننده شمرده می شوند و برای مردم سحرا همه هستی و وجود ،همين ارتباط حيوانی اندام تناسلی است و آميختن در يکديگر که بی حساب نيست اما حساب هم نيست که خداوند آفريننده ، بوجود آورنده ” الله ” است .
پاداش اين تلاش ، باور و گرايشی است به خدای آفريننده و بيرون شدن از باور آفريدگاری الله که تاريخ زندگی بشر نشان از تجاوزات بی شمار اين اندام به يکديگر دارد و اين ناتوانی در برابر اين جادوی بزرگ از ساحره های سحرا و جادوگران بنام از کليد داران کعبه و بت کده ای که به بت دست ساز ” عبدالمطلب ” و بت برگزيده ” عبدالله ” ، ساخته شده در هشتاد سال پيشتر از بعثت ” به دست محمد بن عبدالله برتری يافت و لات و هبل و عزا را بی عزت کرد و اين انتقامی بود از سفيان بن اميه بن وهب بن عبد مناف از سوی محمد بن عبدالله بن عبدالمطلب بن وهب بن عبدمناف ! که ديری نپائيد به انتقام يزيد بن معاويه بن ابی سفيان بن اميه بن وهب بن عبدمناف رنگی جاودانه به خود گرفت و اينک تو فرزند سفيان بر کرسی خلافت در نداشتن باور به خدائی که هستی را بيهوده و لهو نيافريد و به زودی اين سفينه ناقصی که تو بر آن سوار شده ای بر زمين افتد و جان گرفتار و شوربخت تو در آتش جاودان گرفتار خواهد آمد که سفينه ای برای بعد از مرگ مهيا نکرده ای که اسلاف و اخلاف تو از اين آزادگی محروم بوده و خواهند بود !
نام و راه تو همواره سرمايه انحراف و بيراه شدن بوده و خواهد بود و در اين جستار نيز به يآدی از تو به بيراهه رفت و به نحس و جادو گرفتار آمد تا حقائق پوشيده بماند و اين از خاتم سليمانی است که تو از ديو پيشين به ارث بردی و حراميان همواره ناتوان بوده اند از دانائی بر فهم روشنائی و دانائی !
پدر بيچاره و مادر از راه بدر شده من نيز در توهم رضايت آفريننده به سرود ، می ميرم ، در حالی که او از من راضی و من از او خوشنودم ! شيشکی !

Posted by آسور in 22:51:37 | Permalink | No Comments »

Wednesday, December 30, 2009

Ashoora

war_in_tehran_streets_14

و اين بار بنام تاريکی و نادانی

چه درودی T بر مردمی که با سلام ، تندرستی را از ميان می برند و رنگين ترين کينه ها را نثار نزديکان و دوستان می کنند و نخواستند توجه کنند به اين که گفتيم : زبان و سخن عرب T باژگونه و سحر است و بر اين اساس است که سلام ، سلامتی را زائل می کند و ما شاهد هر روزه کهولت و ناتوانی زودرس خود و اطرافيان هستيم و نمی خواهيم به قصه ضحاک نگاهی از سر بينائی داشته باشيم که بروزگار کاوه ، خانواده ای نمانده بود که عزيزی را بر اثر سکته های قلبی و مغزی در جوانی از دست نداده باشد و در اين بودند خانواده هائی مانند خانواده کاوه آهنگر که هيجده پسر جوانمرگ شده تقديم مارهای ضحاکی کرده و هر يک از ايشان به رنگی و نشانه ای از نشان های ضحاکی از بين رفته بودند که رأيت کاوه از چرمی که به سينه و شکم آويزان کرده بود بر پا گرديد و به حرکتی بزرگ و ضحاک براندازانه بدل شد و دسيسه های ضحاک از اثر افتاده و شايد بوده است دانائی که فهم حضور ضحاک به پارچه های سياه در زندگی مردم پی برده و به سوزاندنی بزرگ از پارچه های مشکی در روز چهارشنبه سياه سوزی ، راهنمائی کرده ؛ وقتی پارچه های سياه که بنيان های محکم ابليسند از ميان برود و کشوری از سياهی تهی گردد .

ديروز عزم نوشتن کرده بودم , ننوشتم تا ضحاک گمان نبرد که نوشته ای تاثير کرده و آن جمعيت چموش ده ها هزار نفری و هميشگی و کارمندانی که جان و ناموس و ميهن به نان شب فروخته اند به جمعيتی چند هزار نفری برگشته که از ميان حرامزادگان و مزدوران نيز عده ای ناآگاه به دانائی بيرون می روند و خيال باطل و توهم بی جای برگشتن مردم از راهی که در آن خون داده اند و باور حراميانی پليد چون تو سيد علی گدای شيره ای برای مردم راه پيدا کرده از محالاتی است ، نشدنی و زرشک گفتنی !

باور حرامزاده ای چون تو که از شمشير حسين زنجير ساخته ای و به جای زدن بر سر دشمن ،؛ فرمان کوبيدن بر سر و رو می دهی که زنجير زن ها ، ارزشی بيشتر از اين ندارند و اين شگفتی دور از باور که حرامزاده گان از نادان ها بر گرد باطل جمع می شوند و آرزوی حراج جان و مال و ناموس در پيشگاه بيگانه را روزشماری می کنند ، نشانی از آگاهی در خود پيدا کنند ؛ که گردندگان بر گرد تاريکی ها ؛ ستايش ناپاکی ها را در رأس امور زندگی خود سرلوحه کرده اند و ما هر راه پيمائی که تو فرمان می دهی ، ايشان را می بينيم و به ياد می سپاريم که بيايد روزی که ما برای يک بار و برای هميشه ريشه مزدوری و ميهن فروشی را در اين خاک به ترفندهای آگاه منشانه ايرانيان از ميان بر چينيم و آنروز دير نيست و با رفتن تو به زباله دان تاريخ آنان نيز ؛ چون اهل کوفه نيستند ، همراه شما ؛ می آيند ؛ اما کريه !

امروز زنجيز زنان زنازاده بر شمشير زنان آزاده خروج می کنند و در سايه قدرت پليد يزيد زمانه و معاويه ميانه ، به رقصی در سياهی پای می کوبند که مداحان ضحاکی رقص و پايکوبی ، بر اجساد پيچيده در بوريا و غير قابل جمع آوری کشته های کربلا سرگرمی روزگار تو کرده اند و مزدی ناچيز گرفته اند ، که بهتر است از ، در اختيار گذاشتن ناموس به پول در بستر حراميان عرب ؛ که شغل نيا و اجدادی ايشان است .

حوصله نوشتن ندارم که دل خوشی از مدعيان آزادگی ندارم و از نادان بيزارم .

و به خودفروختگان در صدا و سيما ، آن نازنين بانوانی که در زمره عاشورائيان از بچه گی روز عاشورا را در مکان گذرانده و به بازپرداخت رشوت جنسی به کارمندی حکومت در آمده نيز بگوئيد ، آرام ، حيوان ، کارمند سيمای جمهوری اسلامی که ديگر نبايد سر بلند کند که حکومت رشوه ستان به کسی نان مفت نداده است و تو عزيز از دربان تا ضرغامی زجر بلندی تحمل کرده ای و شده ای مجری و به هر حال نوبت شما هم در راه است .

Posted by آسور in 15:29:21 | Permalink | No Comments »

Saturday, December 19, 2009

Light


10_8809270941_l600


به نام روشنائی و دانائی
درود بر شما
شايد من و نشناسی ” خمينی ” ؛ شنيدم ، دست پرورده های مالی و لشکرهای سياهی شما در سکانس های مربوط به سناريوی جديدتون ، تظاهرات بعد از ظهر آدينه بيست و هفتم آذر ماه در تشديد مرده پرستی ، و اعمال قدرت شيطانی ، شيطون پرست های تربيت شده به سياست همان ” آقا ” ” خمينی کبير ” با نقاب خدا پرستی ، بی شرمانه ، در تعدادی اندک ، بشمار مزدوران و ناآگاهان ، به ميدان آمدند و از همراه نبودن مردم ايران با خود گلايه کردند و سيمای مرکز رهبری در بکار گيری مدرن ترين سيستم های تبليغاتی پوشش دادند و تو شدی همان خمينی ای که سخن گفتن درباره وی هم چون سخن گفتن از اسلام و قرآن و الله در دائره به قول ابلهان ، خط قرمز ، در مدار ممنوعه قرار گرفته بود ، از نخست !
اين هيچ نقطه قوتی برای يک واقعيت حقانی نيست و گرچه واقعيت بود ولی واقعيتی سرتاپا ناحق و تجاوز و ناسپاسی و نمک ناشناسی !

تاريخ بشر سرشار از داستان ها و سرگذشت هائی است شگفت ، که دين به ارث برندگان ، قهرمان جنايت های بی شمار آن بوده ، هستند و خواهند بود .

امروز تقريبا همه هفت ميليارد جمعيت زمين در زمره دين به ارث برندگان ، اسباب و علل جناياتی هستند که روزمره اخبار جهان را در چنبره زشت و خوف انگيز تجاوز و غارت خود قرار داده اند .

استيلای نادانی بر بشر با چنان شدتی در آمد و شد است که انديشمندان از تجزيه آن درمانده و عقلا آن را به افسون ساحران سحرا از روزگار کهن نسبت داده و باور کرده اند که بشريت به جادو در جهل فرو رفته ،به نادانی ماندن اختيار کرده ، که خطوط قرمزی هم وجود دارد و اين نگاه پست و بی مقدار ، راه شکافندگان دانش را به شناخت درست ، بسته و به بن بست رسانده ؛ به نوعی خود سانسوری و سانسور درباره حقيقت را بی قرار به قراری محکم بدل و اين سياهی بزرگ را بر جهان بشری ، سايه کرده است .

برای من تحقيق برابر است با کشيدن نفس ، خط قرمزی نمی شناسم و خدا را در بوته آزمايش ريزه ريزه می کنم تا به روشنائی برسم و به شکرانه ، در نمانده ام و اسرار هستی را شناختم و در جهان روشن خود ، گرفتار اخبار روح آزار و صدای پليد مردم خبيث هستم و اگر نبود دلی که در گرو مهر مردم گذاشته ام ، توانائی بيرون رفتن از دنيای شما را ، به آسانی دارم که چيزی نيستيد و ناچيز ارزش خبری ندارد که ابزار در اختيار قدرتمندان خبر و رسانه است و قدرتمندان چيزی نيستند که اخبار ايشان چه باشد ؟

آدينه ، آن چه در بساط خبری گلايه آميز عرب باوران حکومتی و پيروان ضحاک در خالی بودن جای سبزها در همراهی با سياهی گستران تاريک انديش خالی بود و اين نبودن را دست آويزی بر محکوميت ايشان قلمداد کرده و با جمعيت ده ها هزار نفری ، شصت ميليون نفر را ناديده گرفتند و بی شرمانه ، ايشان را به قدرت شيطانی تهديد کردند و در بکار گيری افکت های تبليغاتی ، در مصاف با روشنائی ، چيزی را فرو نگذاشتند که امروز از سکوی فردا ديدنی تر است و برداشت های سوء و لحظه ای ، دردی از دنيای دردآلود و متوهم ايشان کم نخواهد کرد .

روز حضور چهل ميليونی بر صندوق های رائی که دليل دانسته ايد بر تائيد همگانی قانون اساسی دست خورده ؛ با کاربری گزينشی و آماده کم و زياد شدن نظام جمهوری اسلامی و اصل اسلامی و ولايت زوری و انتصابی و مجلس خبرگان نصب شده ، نخ نما و پوسيده از اين آيت الله های اسمی که هر چه هستند اسمی است و رسميتی با خود ندارد .

وقتی ” آيت الله رفسنجانی بهرمانی ” را در مقام ” الله ” به انتخاب رهبر تائيد می کنند و مدعی ميشوند که ولايت را الله نصب کرده و کسی نمی تواند اين ولايت را نقض و يا اشکالی بر آن بگيرد که دانا بر اصالت رهبری و نقش آن در هدايت جامعه ترديد نمی کند و اما ، رهبر !

رهبری را که نقد می کنيم هيچ ، بود و نبودش را ريز ريز می کنيم و در هزاران بوته به آزمايش می بريم که شخص رهبر اگر نقد نشود ؛ اصول کلی در فروع دين ، دم کل و دم بريده ميشود که بنيان هر جامعه به امر بمعروف و نهی از منکر است و اگر نباشند آمران و ناهيان بر خلفا ، يزيد بن معاويه بن ابی سفيان و يا سفيانی و ضحاک شدن که ، در نهاد نفس شيطان مستتر است به استتار جائزی که ذهن انسانی عرشی است بر استيلای شيطان بر هستی که نيمی از آن بر مدار حق از حقوق شيطان است و آن نيمه ديگر ، گزينشی و اختياری ! و تو چه می فهمی از اختيار که دين را به ارث می بری و بر حقانيتش پافشار می دهی و روا می شماری هر کار بدی را برای رسيدن به چيزی که تو خيال می کنی خوب است !

سخن در تائيد و رد بسيار است ؛ چشم به راه روشنائی و دانائی می مانيم و مردمی که چراغ بيفروزند از بهر چراغ .

Posted by آسور in 16:54:20 | Permalink | No Comments »

Sunday, December 13, 2009

بازی‌ی مقدس ها يا بازی با مقدس ها

flag1

بنام روشنائی و دانائی
قلم ها به سحر بسته ، به بی داد شکسته ، گروهی از هم ميهن های بزرگوارم نسبت ” جن ” به مبلغين مذهب ها داده و نظر خود را بر ديوارهای شهر تهران منعکس کرده اند و انديشمند های دانا در حيرت آنند که چرا مردم نمی فهمند که جن برچسبی است انسانی در سلطنت ابليس که به حيله شيطان از نگاه ها پنهان مانده ولی حقيقت واقعی و قابل شناسائی و سلاح شيطان در پرورش اجنه قداست و پاکی بوده و اين ” قدس ” اسباب همه خون های بناحق ريخته مذهب هاست و فرزندان شيطان پرورده پيوسته در راه حفظ و صيانت از ” تقدس “، فرمان غارت و تجاوز و خونريزی داده اند .
ميخواستم در باره قدس = پاک بيشتر بنويسم ولی چون می خواهم به مسئله مقدس بودن عکسی که در پی يک سناريوی از پيش طراحی شده و استفاده ابزاری از رسانه ها و عده ای از طلاب معلوم الحال ، با اهدافی روشن در حفظ و نگهداری حکومتی يزيدی بر اساس تکرار سلطنت ضحاک و حکومت ديوی که خاتم از سليمان ربوده و بوق و کرنای پيراهن عثمان و …………….. !
سپاس و ستايش خدای را آفريننده مهربان که روشنی و دانائی را در گردش گيتی مدار قرار داد و چکيده قداست و پاکی را محدود به خويش و فرشته هائی که واسطه فيض پاکی با طبيعت و جان و جانوران و پديده های گونه گونی که در دوری از پاکی ، فاسد و تباه شده از چرخه ای به چرخه‌ی ديگر سقوط را تا سقط کامل پيش روی دارند ؛ پس پاکی به بايد است و ناپاک از ميان رفتنی !
نسبت پاکی جز بر آفريننده يگانه و آب و آتش و باد و خاکی که دنباله فرمان ” شو ” تا وصال محبوب که بازگشت همه به سوی اوست را در غريزه و سرنوشت پنهان دارند، نسبتی حرام و ناپاک است ، به ناپاکی تاريخ سلطنت شيطان بر انسان !
سخن آن است که به موذيانه ترين روش ها در پس نقاب افتادگی و عبادت به کام جوئی از مردم دور نگاه داشته شده از روشنائی و دانائی می گذرانند و در روزگاری اين چنين نيز که بساطی ديوانی بر پای شده ، به غارت کشور و مردمی ، با مخارج سنگين يک صحن حياط مدرسه فيضيه را به مشتی نادان مخروف و به زشتی معروف ، پر کرده ، به ترفندهای تصوير و صدا خود را شصت و سه درصدی نشان ميدهند و فتوا داده ، خر کيف می شوند و غافل از فرصتی که در ميان دو ماجرا ، شفاف سازی !، دستان کثيف طراحان و سناريو نويسان را افشإ می کند ولی ، از رو نمی روند که از قديم فرموده اند : هر که ……داد ، مرد ميدان شد ! و ميدان هم محل عربده جوئی و ميدانداری که الحق مشتی آخوند رذل و خود فروخته ای که شخص خمينی از وجودشان عمراً خون جگر بود .
همين ها به فجيع ترين وضعی ، يادگار امام راحل را به جرم خدشه دار کردن ساحت مقدس ولايت به قبرستان روانه کردند و آن هاشان نيز در سکوتی هوشمند ، پرده بر چهل پرده‌ی تاريک حکومت مقدس می کشند که کافر جز به پوشيدن و تاريک کردن نمی انديشد که به تابش کورسوئی ، تکاپوی قيراندود کردن و مدفون ساختن ، کوس رسوائی‌شان بر بازار می شود و اين بازاری‌ی حسابگر است که از آب گل آلود ، ماهی بگيرد و بازاريانند که به زهرخندی هوشمند ، ملا بر منبر نشانند و سور چرانند و خر مراد رانند ، که از پسآمد سرکوب نمی دانند ؛ تا روزی که اجزإ از دل و روده ، جيگر و قلوه ، دک و دنده های حاج احمد خمينی به سخن ، بيايند .
حتی اگر وجوب تقدس يک عکس لزوم جنگ داخلی را گوشزد کند و کشتاری ميليونی از مردم ما را ، لازم است درباره مقدس ها ، دين و واجبات دينی گفتگو شود ، روزی که قدرت سرکوب نتواند مانع از بيان انديشه هائی شود که مهار شدنی نيستند ؛ اين مهم ها نيز روشن خواهند شد و دست آويزهای جاهلانه کمتر و کمتر خواهد شد .
اگر فرصت آزاد بيان انديشه فراهم شد ، اين مدعيان دين و دانش ، تفقه و اجتهاد ، در سوراخ موش های هزاران ساله خود خواهند خزيد و اين عربده جوئی ها ، به قدرت قوه قضائيه و مزدوران نالايق و قضات تابع دستورش نيز پايان پذيرفته روشنی بر سياهی ها استيلا خواهد يافت .

Posted by آسور in 06:34:44 | Permalink | No Comments »

Thursday, November 5, 2009

راه سبز اميد

Pa ta sar Khoda

 

بنام روشنائی و دانائی

سيزدهم آبان ماه يکهزاروسيصدوهشتادوهشت نيز بگذشت .

رژيم نابکار با رو در رو قرار دادن فرزندان ميهن در درون مدارس ، جبهه جديدی برای مبارزه باز کرد و نوجوانانی انگشت شمار ، انگشت نمای هم دوره ای های خود شدند و شرکت شان در سناريوی سيزده آبان بر اساس گزارش رسانه های حکومتی ، لکه ننگی شد بر دامان نوجوان‌هائی فريب خورده که تا آخر عمر بر سرنوشت‌شان خودنمائی می کند و تا سال ها ، به تمسخر از اين حرکت ناشايست‌شان ياد خواهد شد .

اين روز به ياد ماندنی و اين شرکت بزرگ و يکپارچه ملی ، رهبری نشده و خودجوش مردم در برابر ده ها لشکر تا بن دندان مسلح ، از سپاه اشغالگر ، که از نخستين ساعات روز همه راه ها را در اختيار گرفته ، مانند سگ در کنار همراهان ، چونان شير شده ، به مردم حمله‌ور می شدند ، يکپارچه‌گيه سزاوار ستايشی را به نمايش گذاشتند .

من هميشه با برپائی تظاهرات و هر کاری که حرمت انسانی ايرانيان را بشکند ، بشدت مخالف بوده و هستم و خواهم بود و اعتقاد راسخ به رهبری خردمندانه ای دارم که ما را از اين درگيری ها بی نياز می‌کند و بارها اشاره کرده‌ام که مردم وارونه بين در اين باب نيز ، تجربه راه های درست را دور از شان خود می بينند .

البته گلايه از مردم نيست که اين ملت عقب نگاه داشته شده ، با اين انديشه‌های سرکوب و لگد ماليده شده ، به نيکوترين روش‌ها ، تغئير را فرياد برآوردند و به روشنی آگهی دادند و بر فريب خورده‌گی‌های سی ، چهل ساله خود و پدران‌شان اذعان آوردند و اين بار نيز رو در روی يکی ديگر از سناريوهای ولائی قرار گرفته در همسايگی فيلم‌سازان ، هم‌بستگی‌های زيبای خود را در سپر بلای همراهان شدن ، نشان دادند .

مردم برای آن که اسلحه های حکومت به ياران‌شان برخورد نکند ، خود را سپر مزدوران قرار ميدادند و هر دم حماسه‌ای را بر می شمردند .

برای اين گفتار که در برابر بودن مردم ، تهی از ارزش است ، هدف ستايش نيست که حضور اين مردم هميشه ستودنی و زيبا بوده و نمونه های گذشت ايثار ملی ايرانيان در تاريخ بشر نمونه آوردنی است ، اما بر آن هستم تا پرده از نگاه خود در باره ، هم اينک بعد از اين ، بردارم و در چهار ديوار خفقان ، به بيان خواسته های فردی خود در فرآيند اجتماعی‌ی حرکت ، بنويسم .

سرآغاز ، اشاره ای داشته باشم به رهبر اشغالگران ميهن بزرگ ايران ، به نادانی مردمش ! که هيولا ، گمان مبری که نيروهای حرام پروده ات توانستند رو در روی اين مردم ايستادگی کنند و مردم را در روز سيزده آبان پراکنده کنند که پراکندگی ما به دو دليل برجسته صورت می گيرد ، نخست مير حسين موسوی که ريشه ايرانی ندارد و بازگشت به شعارهای بعد از انقلاب را دستور فرموده و قصد بر کرسی نشاندن دوباره ” الله ” بر اريکه سلطنت بر مردم ما را نموده که کمی دير شده و مردم ما به آفريده بودن ” الله ” پی برده و به دروغ مسلمانان آگاه شده اند و ديگر برای الله و دار و دسته پليدش دير شده که مردم با فريبی دوباره به دامان خبيث اين خدای شهوت زده عرب باز گردند .

دوم اين که کروبی با همه بزرگواری و شجاعت که به حق ، سزاوار رهبری يک قيام بزرگ هست ، عمامه اش مشکل زا شده و وابستگی وی به کانون های حوزوی و حوزه های دينی ، اعتماد مردم را دور می کند .

اين قطار راه افتاده و در راه خود کمترين هائی که لای ريل و چرخ ، ريز ريز کند ، همان ” الله و دار و دسته‌ی خونخوار و غارتگرش ، همراه با مبلغين مذهب منحط و فساد زا و مزدورانی که فروختن خود و ناموس را به لقمه ای نان در راس نشانه های زندگی خود قرار داده اند و در پناه حکومت اشغالگر در راه پيمائی ها حضور پيدا می کنند و چماق بدست می گيرند و بايد که انتظار روز آزادی کشور را فراموش نکنند و روز شمار و تسويه حسابی بزرگ و تاريخی که چگونه اين مردم هميشه در بين خود مزدور و حرامی پرورش ميدهند که روزی در نگاهبانی از شاهنشاهان و روزگاری به هواداری از اشغالگران بر سفره بی صاحب ، می چرند و نشخوار می کنند و احساس زرنگی از مخيله آدم فروش‌شان نگذرد . روز حساب نزديک است !

مزدوران ميهن فروش هميشه بهانه ای در برخورداری از چتر حکومتی برای خود تراشيده اند که اين بار گوئی تراشکاری خوش دست به تراشيدن زائده های خيالی اين قوم پليد و ناموس تسليم غير کرده ، به پا خيزد و نسل خودفروشی و بی ناموسی را برای يک بار و برای هميشه در اين کشور از ميان بردارد .

عده ای زالو صفت هم در ميان صفوف مردمی داخل شده اند و از فرصتی ، استفاده سوء می کنند و کسانی که می دانند اگر نظام جمهوری اسلامی سقوط کند آنان از گرسنگی و بدبختی ، پرپر خواهند شد و اين دليل محکمی است بر انگاره های حفظ موقعيت و نگاه داری رژيم در لوای مخالفت ، که نگران روزگار بی پناهی و گرسنگی هستند و امروز می توانند بنام به دست درازی و گدائی بنام راديو و تلويزيون و روزنامه و ……………. سفره ای برای خود پهن کنند که لقمه های گران قيمتی نيز در گوشه و کنار سفره يافته اند .

سوم آن که مردم ما نيستند آن مردمی که نشسته‌ی ناموس به غير فروخته ای جرات بکند به آنان توهين روا دارد و اگر روز مقابله رسيد در آن روز همه گذشته را تسويه خواهيم کرد و به گمانم ريشه‌ی ناپاکِ بی ريشه‌ها را از سرزمين پاک بيرون کشيده از ميان بردارد تا ننگ هزاروچهارصد سال بردگی را به زيبائی از چهره اين مردم و اين خاک بزدايد .

چهارم آن که ، اين ميدان مبارزه ای است که يک برنده بيشتر ندارد و آن مردم بزرگ ايران هستند ، پس کار شما به آخر رسيده است .

و پنجم به پنجگانه بودن ريشه های راه ، چشم در راه می مانيم و نويد روزهای بودن بيشتری را تا آخر سال هشتادوهشت از سوی مردم داشته باشيد و اولين روز ، روز شانزدهم آذر ، روز دانشجو !

 

 

 

Posted by آسور in 06:53:14 | Permalink | Comments (1) »

Saturday, October 24, 2009

خون در گرو سبزها می کنم ، کروبی تنها نماند

karubidampaee

بنام روشنائی و دانائی

با درودی از ته دل ، به تو هم درد و همراه دلبندم .
بنام تو آغاز می کنم که از پدرانم آموختم ؛ تو را بايد که دوست بدارم و با دوست داشتن تو ، مردم ، نام می‌گيرم و از مردم شده ، با مردم می‌شوم و برای شدن ، به من آموختند تا بياموزم و آموختم .
در روزگاری اين چنين بی همراه و سرنوشتی چنين بی فرجام و تاريک و پيشينه ای ، چنين سرزنش شده و در زمينی بسته شده بروی سخن و گفتگو ، چنان که می بينيد ، زاغ و ذغن ، بلبلی می کنند و بلبل ها ……………………… !
همواره راحت تو ، از درازگوئی ، بازم داشته ، يادت باشد ، من به روشنی از ته راه آگاه بودم ، اما از همراهی با شما کم نياوردم و امروز به سبزی زمين و همگرائی سبزها می انديشم و دوست ندارم نااميد کنم اين خيل اميدوار های سبز و گرامی را .
با تو می آيم و بی هيچ ادعا ، به باور راهی که برگزيده ام ، راهنما را نور چشم می دانم و امروز به ياد شجاعت و شهامت های مرد بزرگی هم چون ” آقا مهدی‌ی کروبی ” ، سبز و با اين که می دانم او هم به دين ارثی وابسته است و در گمراهی ، راهی را برگزيده که هم چون پيشينيان عمامه بر سرش هر چه بداند از خدا و راه خدای آفريننده هيچ نمی داند و در نا آگاهی از فريب شيطان ” تلبيس ” ، به باور خدائی گمراه شده است که ابليس ، راهی سوای از راه آدم و نشانه ويژه خود را در دستور کار دارد و کار دارد که از کار ، چون انسان ، بی‌کار نمی‌شود ؛ به راه آمده ، نه به چَرا ! بی دل ، بی خواسته ، بی چون و بی چرا !
باری به هر روش ، رفتار مردانه اش پسندم آمد و اين گذشت ، فداکاری و مردم‌داری او کمر خم نشده ام را تا کرد و اينک اين پيمانی که گواهی می کنم و از خون خود در راه خدمت به مردم چشم می‌پوشم ، زبان و قلم در راه سبز به کار می گيرم ، جز به سبزی نمی انديشم که خواسته بزرگ مرد تاريخ اصلاحات زمين آبادی زمين را ، خواسته خود و مردمم بر می‌شمارم و توان خود به کار می گيرم ؛ باشد که مردمی شاد و آزاد ، ميهنی آزاد و آباد ، داشته باشيم و اين حسرت که بر ما گذشت ازفرزندان ما گذر نکند
.

Posted by آسور in 11:55:37 | Permalink | No Comments »

Saturday, September 12, 2009

ضحاک از تريبون نماز جمعه ، فرمان قتل عام داد

بنام روشنائی و دانائی

1.       وظيفه من ، ساختن فکر است ، و خواندن مردم به اين سالن های فکری .
آن چه انتظارش نمی رفت ، شد و از ميان مردمی که ، گمان ميرفت از تربيت و پرورش اسلامی ،
 تهی از شرف و مردانگی شده باشند ، مردان بزرگی هم چون “ندا آقا سلطان” بيرون آمدند
و با خون خود ، آزادی بشر را گواهی کردند .

2.       آنان که نگاه فراگير به دوره ای که می بينند ، ندارند و به روزمره گی تن در داده روزی دوازده ساعت کار می کنند
و هشت ساعت می خوابند و چهار ساعت بر سفره می چرند
و به خلا آرام می شوند ؛ چيزی نمی پسندند جز گذر آرام اين زندگی سخت ، تيره و نابودی خواه ،
آنان که درد  سر  را ، برای نشخوار سخن دوست دارند ؛ چيزی برای گفتن ندارند !
يا در نبود ديگران ، سخن به درازا می کشند ، بار را سنگين می کنند و اگر دانشی در زمينه فوتبال داشته باشند ،
و هم آوازی بيابند که سفره عشق و دلدادگی مهياست و چراگاه آباد ،
نه از آن سو که ورزش را دوست دارند ، بلکه جائی برای سخن پراکنی پيدا می کنند و نمائی از دانستن ها  ؛
چه خواسته ؟ که ببينند زمان و روزگار خود را و گواهی کنند پيش آمده ها را ؟

3.       بيرون شدن و گسستن مردم ايران از دوره نادانی مردم زمين بنچاق  پيشگامی است در رهائی از پرستش شيطان
و بازگشت به خداپرستی و خود شناسی ، زمينه ايست روشن برای رهائی بشريت از بدی های نادانی نابودی خواه ؛
 کژ بينی و ، وارونه بينی ! که بشر را در جايگاه برترين حيوانات از خوی و منش حيوانی ماندگار کرده است .

4.       آن چه در هزاره سوم از تولد مسيح و بالا آمدن شهر نشينی در ملت های جهان برای ايران پديد آمد ؛
قدرت نادر و کميابی بود که به افسانه ها ، چسبيده بودند و ساخته شدن ضحاک ، فرعون يا معاويه و يزيد ،
يا بازگشت خليفه های عباسی بر کرسی قدرت ، آن هم در ايران ! اينک نيز با پذيرش روبرو نيست کسی باور نمی کند ؛
که اين مردم ، افسانه ضحاک نمی دانند و نوشته های پنهان نمی يابند .

5.       لکه ای که نسبت نادانی به گذشته بشر را سزاوار می کند ، باور راه هائی آسمانی است ،
در نمائی که ، آسمان ها ، در تصرف شيطان است بر اين روش که وارونه بينی را بشکافی و ببينی ،
از آن جا که باور راه آسمانی ، بر جسم و جان مردم چيره گی يافته ؛که جز “الله” بر خدا نامی روا نمی دارند ،
در نمائی که ، خدا فقط خداست ! بی نام ، بی نشان و نام گزاری برای خدا ، ويژه شهرها و دهاتی کوچک مانند زمين های قوم يهود و قريش بوده!

6.       مفت خورانی بد چهره و بد نهاد ، در پس نقاب دانش و فلسفه ، به نيرنگ و توهم ،
شهری سرشار از نيکوئی ها را نقاشی کردند ، وقتی نمی دانستند و اين کار بد آنان و آن باور زشت مردمان ،
ارسطو و افلاطون را ، بر بلندای همه زشت انديشی ها و کژنگری ها ، در جايگاه نيکان نشانده از ايشان به سربلندی ياد می کنند ؛
در  چهره ای که همه پليدی های تاريخ ، زاده افکار پلشتی است که از توهم حيوانات ، بر سينه تاريخ چسبيد
که همه زشتی های کاربردی آن در چهره ای به نيکی پيچانده شده ، که درمان کند رنج را که خود رنج بی پايآن است
 و نامردم ، در نگاه وارونه بينِ مردم نادان ، شدند ، دانا و فيلسوفی که هنوز مدرسه های دينی از نوشته های ايشان
در راه غارت جان ، مال و ناموس مردم بهره می برند و به نگاه روشن ،
بازپس ده چنين نگرش هائی را از حوزه های علميه اسلاميه در هيبت خمينی و خامنه ای يا قرون وسطی ديديم
و اين روند رو به نابودی آزمون توهمات مظنون ها ، زمين را فلاکت و بدبختی رسانده و ديری نپايد که به بهبود آن اميدی نرود .

7.       برای من در پنجاه سال رزم بی آرام در راه رسيدن به آزادی سخن ، واژه ها معنای روشن تری دارند
و از آن جا که همه اديان آسمانی را شکافته و ريز ريز کرده ام و به راستی و ناراستی ، درستی و نادرستی ،
راه ها آگاهی پيدا کرده ام ، آگاهی بر هيولای وجود مدعيان دانشی که در سايه سار ، سرکوب سخن بر کرسی نشسته
و به گواهی شيطان ، تريبون يافته ، کاری چندان ، شمرده نمی شود و به آسانی ديده ميشود .

8.       ما گرفتار پيام انسان های درمانده و نادانی چون ” حافظ ، سعدی ، مولوی ” شديم
 که در باور راه های آسمانی و گواهی راه به ارث رسيده ، ما را از ناباوری آزاد کردند ، تا بشر در شيطان جاودانه شود
که ابله گونه خدائی به آفرينندگی برگزيند که ساخته خيال است .
9.       از دين ارثی بريدم و به گزينش پدرانم ر…دم ، از آسمان پريدم ، در مجرد آرميدم .
آزاری نمی بينم جز روبرو شدن با فرزندان شيطان و گرونده ها به ابليس و آنان که سربلندی می کنند به نادانی !

10.   و سخن دهم را در برداشتی از نماز جمعه به امامت سيد علی خامنه ای ،
 از خدا بخواهيد آرامی برايم بسازد تا سخن به زشتی نه آلايم که حق سخن در چنين جاندار هائی ناپاک،
سخنی است درخور و برازنده ؛ و برازنده اين حيوان دين به ارث برده پليد ، سخنانی است زشت در اندازه خودش ،
اندازه ای بی قواره و بد ترکيب از هيبت شيطان در ابليس و شنيده ای که ابليس خود فرو کرده در لباس ديگری را گويند ،
يا آن که نيست ، چيزی که نمايش می دهد .

   

 نخست فراخوان رهبری به تقليد از سخنان آيت الله العظمی رفسنجانی برای تقوای الهی !
و بشناسيم تقوای الهی را !
اينک شکافت تقوا ،
  گريزندگان از ظن و توهم در پرهيز از ذهن را رهروان ديار تقوا می توان شمرد و اين را چه به مسلمان مظنون ؟
گوينده سخن از ساکنان و فرو رفتگان در ظن و مبتلا به سرطان پروستات و رحم ، که پروستات متورم ، نمايشگر ذهن فاسد است ،
وقتی متورم ميشود و خدای بزرگ برتر از آن است که برای هر گزينه ای ، نمايشگری ، نساخته باشد .

   دوم - دل ! حيوانات دل در گرو ذهن دارند و از دل خبر ندارند و آن چه را ذهن به نمايش می گذارد را  به ” دل ” نسبت می دهند
که دنيای وارونه بینی ، دنيای شگفت آوری است .

   سوم – مرحله حضور که در پيشگاه خدا ، باز اشارتی کنم بر ذهنی که پيشگاه حضور جانوری است ،
که حضور در پيشگاه آفريننده را مسافری سزاست که بيرون رود از ديار ماده و وارد شود در هست مجرد که از مظنون بدور است
و اين متوهم فرا می خواند به آن چه که نمی داند .

   چهارم نماز ، نماز بر دو چهره ، رخ می نمايد ، چهره ای از نماز ” مشرک ” که در همراهی با ذهن
و شرکای سيار بر آستان شيطان گزارده ميشود و اين نماز مرسوم و جاری در باور دارندگان راه های آسمانی است  ؛
و نمازی بدرگاه ” او ” که در برون رفتی از ماده ، شدنی است و ديگر هيچ ! که از مسلمان و بويژه شخص خامنه ای يا خمينی بدور است ،
که اگر چنين نبود راه ايشان راه ديگری بود . مولوی بعد شصت و پنج سال زندگی در مسلمانی از طلبگی تا رياست حوزه های علميه جهان اسلام !
 توبه کرد از اسلام و به دين خدا وارد شد .

  پنجم نماز جمعه ، که به هر نمازگزار مبلغ پنجهزار تومان از طريق بيجک به حساب ايشان ريخته می شود .

   ششم بعد از جا انداختن بسيار سخن های کليشه شده ، اما رائج ، از ذکر و دعا می گوئيم و روش های انجام اين دو کار !

   ذکر ، ياد است و ياد حضور و حضور ، جائی است که ماده نباشد . اين هم ، از ظنان بدور است و مسلمان را به ديار ذکر و ياد ،
راهی نيست ، جز آنکه در حضور ذهن و شيطانی که به تلبيس در لباس خدا فرو رفته ، در ذهن نشسته ، بلغور می کند سخن را به تکرار !

 هشتم ، روح – جانوران به دروغ بزرگ ، جان را برابر کردند با روح و جانوران را روحانی ها ، برچسب زدند و اين نادانی تاريخی بشر ،
چه زندگی ها که بر باد داده و ننگ ها بر جا گذاشته و هنوز کسی نمی فهمد که جانور با رد جان به جان آفرين به دريافت روح نائل خواهد شد
و اين از مردمی که جان را روح می شمارند بدور است .

  نهم پيامبر – که پيام آوری ريشه دوم از ريشه های راه است و به کسانی منتسب است که بعد از رسيدن به يگانگی هستی خويش در برون رفت از ذهن
و سرکوب شرکا ، مسئوليت ميشود بر ابناء بشر .

   دهم دشمن ، انسان های متوهم و مظنون ، پيوسته در انگاره های ستيزگر ذهن خويش به آن می انديشند که روی روشن انديشه ،
همان فکر کردن است برای انسان های وارونه که وقتی فکر در حال کردن ايشان است ، گمان دارند که فکر می کنند
و اين افکار است که از گوينده ای برمی آيد که بگويد ، ” انسان از علوم انسانی به وحشت می افتد ” !

   يازدهم اين که روح در مواجهه با جان زشت بين و زشت پسند ، گرفتار آزار می شود و ادامه اين نوشته را شدنی نمی بينم ، وقتی بايد بخوانم سخنان زشت را !
و تنها شما را به روشن بينی ؛ آواز می دهم، تا ابليس بر ملا شود و زندگی آزاد شود و مردم زندگی را بکنند
و پايانی بدهند بر اين راه که زندگی مردم را می کند .
   ای داد
اين سخن ها کی رود در گوش خر  
گوش خر بفروش و ديگر گوش خر

  متن کامل نماز جمعه

Posted by آسور in 20:46:47 | Permalink | No Comments »

Monday, August 17, 2009

گنجینامه آفرينش

بنام روشنائی و دانائی

درود بر شما

نشانه ما برای رفتن و رسیدن ، نکته یگانگی و یکپارچگی فرزندان انسان است در دو سوی تاریخ آفرینش ؛ به شکلی که بشکافیم فلسفه جامعه مادر و خانواده آغازین آدمین را بر روی زمین و بازدارنده های این یکپارچگی شادمانه و باز شکافت بازگشت به آن یگانگی را بشناسیم و بر شمریم .

پوشیده نیست این نیاز ، برای موشکافی گذشته آدمی آن هم در خانواده نخستین بر روی زمین و باورهای قانونمندی که این مردم را در کنار یکدیگر سامان داده ، از آفرینش و چگونگی پیدایش از دیروز و پری روز تا امروز و فردا ؛ یعنی بشکافیم و برسیم به زیرو وان ( 1/0 ) صفر یکه هستی و آفرینش .

در چگونه بودن آفریننده سخنی ندارم و خود را در اندازه نام و نشان گذاری برای ” او ” و گمانه زنی در اطراف ” او ” نمی بینم و آدمی در این قد و قواره نیست که برای او نام و نشانی بسازد ، جز ” او ” .

همه ماده ابتدائی برای رسیدن به هدف و نشانه ، همان است که از گذشتگان به ما رسیده از سخنان خوب و بد و اندرز روشن آئین مرد بزرگی از تبار ” رهجویان ” زرتشت اسپنتمان به این سخن که فرمود : ” سخن ها را بگوش بشنوید و سپس هر بانو و آقا از شما ، از دو راه ، خوبی یا بدی ، یکی را برگزینید ” .

در روزگار یکپارچگی‌ی خانواده آدمین ، باور بزرگ بر آن بوده است که : ” او ” بوده و هست و بود به بود او بود شده و او بود ؛ ” خود را گنجی دید ناشناخته ، خواست تا بشناسندش ،پس آفرید ” ! پس بود او ، به خواسته ای بود ، تا بشناسندش !

سپس ” عقل ” را آفرید و در نشستی با عقل ، برنامه آفرینش را شکافت ؛ تا امانت داری بر دوش کشنده برای ” عقل ” بسازد که ، تاب بیاورد این بار بزرگ را !

نشانه ای گزیده شد و آن بهشتی بود در هشتن و گذشتن تا عقل هیچ نخواهد جز آن که با معبود دانا هم نشین شود و این هم نشینی ، همه خواسته آفرینش بود ، از پیمودن و رسیدن ، تا به بود ” او ” با بودن خو بگیرد .

چنان بود تا در اندیشه آفریدن خانه ای ماندنی و بی رنجی برای کاشت و داشت و برداشت ، در بی غمی از بیل و داس ؛ بگونه ای که فراهم شود خواسته به درخواست عقل از نوشیدنی ها و پوشیدنی ها و خوردنی در گردهم آئی با اندیشمندان و دارندگان راه .

 همه آفریده ها ، برای آسان عقل است در بی نیاز شدن از خواسته ها و پدران ما آن خانه آسایش را بهشت نامگزاری کردند و در برابر آن دوزخ ، ویژه دانائی‌ی از راه بدر شده ، به خواسته های بی ارزش از خان و مان و اهل و همسر و دیگر بند و بست هائی که عقل را از پیمودن ، باز دارد .

دانائی بر این باور است که هر سازه ای در گرو نیروی گرما و آتش است از آغاز ساختمان تا پایان بهره برداری و نابودی .

برای زمین و این زندگی ، آتشی به بزرگی مهبانگ ” بیگ بنگ ” نیاز بود !

 برای ساختمان بهشت ، به چه مقدار نیروی گرمایشی نیاز خواهیم داشت ؟

خداوند دانا و توانا ، از جادوگر بیزار است و توانائی بهره وری از جادو به آن گونه که بگوید ” شو ، پس بشود ” را ندارد ؛ بلکه این فرمان در زمان لازم و با بکارگیری نیروی مورد نیاز و صرف مواد ، اجرا میشود و برای ساختمان ، آن چه بخواهد ، ابزار و وسائل لازم ، آماده می کند و در زمان مورد نیاز هزینه می کند تا خواسته بدست آید ؛ چنانکه در آفرینش گواه بودیم و سیر پرورشی‌ی “مهبانگ ” را تا امروز دنبال کردیم و تا پایان از کار و بازده آن آگاهی یافتیم و میدانیم هستی ، کی ، کجا و چگونه به انجام خواهد آمد .

در آن چه نوشتم ، دقت کرده باشی ، خواهی دانست که دیگر نشانه های آفرینش برای رسیدن ، ساخت حرارتکده ایست بزرگ تر از ” مهبانگ ” به فراخور نیاز تا بهشت ساخته و برپا گردد .

مهبانگ به این جهت بزرگ و مهین است که پایان نیافته و آرام نمی گیرد و هم چنان از دم آغاز تاکنون و تا پایان زندگی جهانی در شکم نیستی فرو میرود و بر دایره جهان و درازی روز هستی می افزاید و این گونه است که روزها در گردش بزرگ هستی به گرد خویش با هم برابر نیستند و به گواهی پیشینه انسان بر زمین ، اینک روز هفتم است .

همه از آتش است و به آتش بازمی گردد . آتش مایه زندگی است . ماندگاری به آتش و در آتش است و بر آتش .

پس از عقل ، نیروی حاضر در گردهم آئی آفرینش ، آتش بمیان آمد که عهده دار ساختن شد از چیز نخست تا همه چیزها و از کهکشان نخست تا جهان فراگیر و فرمان شدن از بشو و شدن هم آن ” مهبانگ ” است که فرمان ایست برایش گواهی نشده است .

پیمان کهنه :

عقل را خواست و خواسته در میان گذاشت که همانا ” خواستم تا بشناسندم ” با نشانی در پایان هر یک از دو راه ، ” نیکی و بدی ” و یک داوری ، در اندازه پیشنهاد : ” بی گزینش ، سرگردانی فراهم نکنید و در سایه جدا کردن و برگزیدن ، آرام به زیست همیشگی‌ی برنامه شده ، بگزرانید .

برنامه بودنش را دودلی نیست ، ولی گزینش ، نوع را می خواهد و بی برنامه‌گی ، جای اندیشه ندارد .

برای هر ذره ای ، برنامه ای نوشته شده و ذرات هستی ، باهم و جدا از هم ، در راه رسیدن به درستی ، بار مسئولیتی بدوش می کشد .

اندازه عقل را ، جادار ، به بزرگی دانائی و روشنائی آفرید.

پیمان همیشگی :

آتش را خواست و خواسته در میان گذاشت که همانا ” خواستم تا بشناسندم ” و این در گرو آفرینشی است سزاوار ستایش .

پیمان پنهان شده در شکم پیمان کهنه و پیمان همیشگی ، حیله ایست که به آفریننده نسبت می دهند و من میگویم ، نمک زندگی و شیرینی آفرینش به همین نیرنگ است .

دانای روشن با عقل و آتش به هم برآمدند در یک تن .

دستور آن بود تا در نگاه همیشگی‌ی دانای روشن در مقام داوری ، عقل و احساس در بازی نشانه دار آفرینش ، هستی را برشمرند .

سخن آن است که یک ، دو نشده ؛ داد و بی داد اوست ؛ کشنده و کشته شده ، زننده و زده شده ؛ دلدار او و دلبر او ؛ او باید بشناسد و او باید شناخته شود و این یاوه را به یاوه نیافریده اند .

پیمان ها بسته شد و قرارها گذاشته شد . ” آسمان بار امانت نتوانست کشید ، قرعه فال بنام من بیچاره زدند “.

نمی دانم سزاوار است در این قسمت سخن ، نوشته پیمان نامه ها را بیاورم یا نه ؛ ولی مردم زمین دوست دارند به پایان در آغاز دانا باشند .

شنیدم مرادی را پرسیدند ، ” حقیقت چیست ” ، گفت دیگری پرسید ، پاسخ دادم و او به گونه ای آبی زرد رنگ فرو ریخت ! زردابه ای را که در این شیشه می بینی ، همان کس است که به کوشش ، قطراتی از آن را برداشتم !

پیام زیبا و روشن است و آن چه که آن مرد را آب کرد ، شدت غیرت بود از دانائی بر کتاب ذهنی که ” پیر ” بر وی گشود و آن کتابی بود که همه نیت ها و خواسته های دارنده را از زمانی که به یاد می آورد ، تا امروز و نوشتاری با شتاب ” ذهن ” و سفرهای بلند به زمان های کوتاه و کارهای بزرگ به وقت کم ! بی نردبامی بالا میرفتیم و بی اجازه وارد می شدیم ! وارد می کردیم !

نمی دانم سر و ته این نوشته را چگونه ببندم که زبانم را نمی فهمند و دانستنم را نمی دانند و همه گذشته مرا دستور می دهد که افشای رازهای مکن و بگذار زندگی راه خودش را طی کند و حقیقت آن است که ؛ اگر چشم طمع ببندم بر یافتن رهجویانی استوار ؛ خدایم را می ستایم که کردن زندگی نیست ، مگر به ستایش آفریدگار بزرگ که در یک تجلی ، هستی را آفرید .

عقل و آتش شدند جانشین آفریننده در دایره چیرگی ، آتش به امور ماده و آفرینش ذره دستور یافت و عقل به امور تهیه بلیط بازگشت ، برای سفینه ای که تنها رهائی بخش است برای دستگیر شدگان روز داوری و خوشا به آنان که بلیط تهیه می کنند و غافل نیستند از نشان و پیمان .

همه آن چه پدید آمده یک خواسته است و دستوری که در همگرائی عقل و احساس به ساخت بود و این ساختن که گرفتار ذهن های گرفتار ، تنبل و درمانده ای که گوئی جز به خوابیدن زیر ذهن و آن سفرهای بی خاصیتی که اضافه نمی کند بر کسی ، جز رنج و این ناتوانی بزرگ که گرفتار هیکل شده و این ویرانی ها را بر جای می گذارد .

در حالیکه آدمی به مدنیت و انسانیت آواز می دهد ، نمی دانم بخندم یا گریه کنم ! براستی این ها چه کسانی هستند ؟ خواسته هایشان چیست ؟ چرا با خدا دشمنی می کنند ؟ چرا نمی شنوند ؟ چرا نمی فهمند ؟

چراغ افروختیم بر همه تاریکی های ذهن آدمی از درازترین سده ها تا امروز و تا فردا و تا بی نهایت ، زیستن و مردن وقتی به هم کمک کردیم و به جای پوشاندن ، بر ملا کردیم و گفتیم ، ناگفته های آزار دهنده و بد را ، از کودکی ، از دست درازی ، از گمراهی ، از بزرگترهائی که راه بد را برای ما به جای گذاشتند ، ما خویشتن را جر و واجر کردیم ، همراه با شکافت آفرینش ، پیش و پس از آن .

ای داد

Posted by آسور in 13:48:16 | Permalink | No Comments »